۳
بهمن
۱۷

یک اتاق تاریکِ تاریک که حتی روزنه‌ای از نور واردش نمی‌شود تنها چیزیست که این روزها داشتنش را غنیمت می‌شمارم. شب‌ها آرام و روزهای نفرت‌انگیز تاریک… تنها صدای روزمرگی انسان‌هاست که آزاردهنده است… وقتی هیچ رنگی به سیاهی شب و روزم نمی‌بینم ناخودآگاه به تفویم افکارم سر می‌زنم و جز تاریخ‌های خط خورده چیزی نمی‌بینم… کوچه‌های پرشور و سرشار از عشق و امید به بن‌بست رسیدند و سرانجام تمام شدند… تنها خاطراتی تلخ و شیرین‌اند که پی‌های سرزمین سوخته باورهایم را بنا نهاده‌اند…

بین نگاه مغرورم را… این دیوار که بین من و اطرافیانم می‌بینی نه از سر لجاجت است و نه برای خودنمایی… دید روشن و مثبتی که نسبت به آینده نیامده داشتم به کوهی از خاکستر تبدیل شده که حتی ثانیه‌ای بعدتر را به بدبینانه‌ترین شکل ممکن می‌بینم و آرزوها حکم کابوسی دارد آشنا که احساس می‌کنم بارها دیده‌ام… هر ثانیه که به گذشته‌های پربار ملحق می‌شود نیز جز عبرت برایم نبوده است…

دستانم را رها کن… من از جنس تو و آمال پرشورت نیستم… فکر کن من همان منزوی و بداندیشم که روزی مزحکه توهماتت بودم…

پ.ن : گفت باشه… گفتم دیـــر ِ …

۴
آذر
۳۶

jhu4mj26gdoi32bo2gqn

ساعت های آخر به شهر پرهیاهوی خیالاتش پناه برده بود. او را در آغوش خود حس می‌کرد. شروع کرد به زمزمه کردن و با خودش حرف می‌زد. مانند دیوانه‌ها به نقطه‌ای کدر از لانه‌ی عنکبوت خیره شده بود… گاهی لبخندی شیرین بر لبانش جاری می‌گشت و مانند ستاره‌ای دنباله‌دار ناگهان محو می‌شد. یکباره شروع کرد به قاه قاه خندیدن… از شدت خنده تمام تنش می‌لرزید… صدای خنده‌هایش ناله مانند شد…

در چشمانش خیره شده بود… بدون هیچ حرفی… بدون هیچ شکی… بدون هیچ اخمی… دیالوگ‌هایی از سکوت میانشان رد و بدل می‌شد… لبخندی شیرین و یکباره همان خنده‌های شیطانی… این بار صدای یک نفر نبود… صدای خنده‌هایشان گوش آسمان را کر کرده بود ولی هر دو می‌دانستند جدایی نزدیک است… وقتی لب‌هایشان بر هم نشست طعم شوری بر لبانش احساس کرد. مردد بود ولی این بار مجالی برای تصمیم گیری نبود. می‌دانست که ادامه، روزهای خوشی را رقم می‌زند ولی…

وقتی برای بار آخر در آغوشش کشید، چیزی در گوشش زمزمه کرد…و باز هم همان خنده های خشک و بی روح… شدید و شدیدتر… ناگهان سد شکست و سیل اشک بر گونه‌هایشان جاری شد…

با صدایی خشک و خفه از خواب پرید… قلبش به تندی می‌زد… وبلاگش را باز کرد… صفر دیدگاه و ShutDown… دستی به سر و صورتش کشید… خیس اشک بود… به نقطه ای خیره شد و شروع کرد به مرور دوباره خوابی که مدت‌هاست می بیند…

۲۲
آبان
۲۶

Paddle into the fog

چقدر حقیرند این فکرهای لاابالی که عشق تو را در بی‌کسی هایم می‌جوید.

در میان شعله‌های سرد و فروخورده آتشی از نفرت که به آشفتگی‌ام نیشخند می‌زند، تو هستی… هستی اما بی‌خبر از ثانیه‌هایی که مرد و عشقی که جرئه جرئه نوشیده شد و در فاضلابی از نفرت بالا آمد…

وقتی که من نیازمندت بودم، به پرواز و در اوج بودن می‌اندیشیدی، بی خبر از دلی که ذره ذره وجودش نیازمند آرامشی بود که از با تو بودن حاصل می‌شد.

حال که من تمام شدم و به آخر رسیدم، در پس چشمان مغرورت، قطره‌هایی از باران شور، آن آرزوهای مرده را طلب می‌کنند.

پ.ن : هی غریبه، باید باور کنم که نفرین‌هایت واقعا از ته دل بود که کارساز شد؟
۱۲
آبان
۲۵

gary-mckinnon_1247262c

گری مک کینون هستم. در سال ۱۹۶۶ در شهر گلاسکوی اسکاتلند به دنیا آمدم. مغز من مانند مغز دیگر انسان ها کار نمی کند به گونه ای که با سیر در دنیای اشیا، معماها، طرح و الگوها احساس راحتی و آرامش عجیبی پیدا می کنم و البته پیچیدگی زندگی روزمره و ارتباطات اجتماعی به گونه ای دیوانه وار آزارم می دهد. آری من مبتلا به سندرم اسپرگر هستم و عاشق دنیای اعداد و حروف. لذت بخش ترین دوران زندگی من در کنار رایانه شخصی ام و بازی با الگوریتم های نرم افزارهایم است. کنجکاوی و سردرآوردن از رازهایی که دانستن در مورد آنها جرم است خوراک روح من است. شاید حتی تصور شخصیت من برای اکثر شما سخت باشد ولی من عاشقم، عاشق گری، عاشق شیطنت هایش، عاشق رویاهایش …

سحرگاه روز یکشنبه ماه نوامبر، در حالی که از خواب بیدار شدم، در ذهن پرشورم برنامه ی کاری ام را مرور می کردم و این درحالی بود که حتی تصورش را نمی کردم که تا ۷۲ ساعت دیگر، به لطف شیطنت هایی که انجام داده ام، در دادگاه عالی ایالات متحده آمریکا، به ۶۰ سال حبس محکوم خواهم شد. آری، این کابوس تلخ حقیقت داشت.

در سن ۴۳ سالگی محکوم به نفوذ غیرقانونی به ۹۷ رایانه محرمانه از نیروی دریایی آمریکا گرفته تا شبکه های ناسا شدم و نمی توانستم این اتحامات را انکار کنم. چون کسی جز من این کار را نکرده بود. حال یاد و خاطره لذتبخش ترین دوران زندگی من در سال های ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲ به کابوسی هولناک تبدیل شده بود.

ناگهان به یاد شب های بی خوابی افتادم به زحمت هایی که در این زمینه کشیده بودم بدون گذراندن هیچگونه دوره تخصصی به این سطح آگاهی و تسلط بر علم شبکه و رایانه رسیده بودم و حال باید تاوان پس می دادم.

آنها نمی دانستند آن روزی که در اتاق خوابم، پشت رایانه شخصی ام در حال گشت و گذار در شبکه ها و سیستم های ناسا آمریکا بودم، حس کنجکاوی ام در مورد آن اشیاء پرنده ناشناس (UFO) بود که من را به چنین کاری وادار کرده بود…

این حس کنجکاوی به قدری برایشان بزرگ بود که اسم من با عنوان” بزرگترین هک اطلاعات نظامی تاریخ” در تیتر اول روزنامه های بریتانیا و آمریکا و دیگر نقاط جهان قرار گرفت. به بهای یافتن اطلاعاتی در مورد این اشیاء پرنده که به آنها بشقاب پرنده لقب داده بودم به طور ناخواسته موفق به کشف سری ترین اسناد نظامی در مورد برنامه های نظامی ایالات متحده در سال های آتی شدم و این برایم گران تمام می شد. به اطلاعاتی دست یافتم که نباید می دانستم. اطلاعاتی در مورد انگیزه ی ایالات متحده برای دست یابی به یک قدرت نظامی در فضا و یا شاید ایجاد یک بازی استراتژی نظامی که قضاوت در مورد آن بسی دشوار بود ولی آنچه مسلم و آشکار بود این بود که این حس کنجکاوی و علمم به حبس ۶۰ ساله یا به عبارتی حبس ابد محکومم کرده بود…

جان رید وزیر کشور آمریکا در نامه ای به مسئولین بریتانیا گفته بود که این مرد یعنی من به دلیل جرمی که مرتکب شده است باید در خاک آمریکا محاکمه شود و این در شرایطیست که وکلای من به دنبال رد این حکم و انجام محاکمه من در خاک کشور خودم بودند و متاسفانه در این راه شکست خوردند و جلسه محاکمه من در آمریکا تشکیل شد و از سوی دادگاه به عنوان یک تروریست با اشاره به “از کار انداختن بیش از ۲۰۰۰ رایانه از سیستم های واشنگتن و ارتش ایالات متحده، پاک کردن فابل های Log سلاح های نیروی دریایی ارتش ایالات متحده، دست یافتن به اطلاعات مربوط به ۳۰۰ کامپیوتر بدون استفاده بعد از حادثه ۱۱ سبتامبر، و خسارات مربوط به بازگردانی اطلاعات که بالغ بر ۷۰۰ هزار دلار بوده”، به ۶۰ سال حبس محکوم شدم. و این در حالیست که سال های گذشته با اتفاقت شیرینش خاطراتی لذت بخش با پایانی تلخ تر از تلخ را برایم رقم زد …

۳
شهریور
۱

سوم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ – بوشهر – بیمارستان فاطمه زهرا – ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر …

آفتاب سوزان و بوی شرجی نفس‌ها را پر کرده بود.

در میان سکوت سرد حاکم که نفس‌ها را به زنجیر کشیده بود، صدای طنین انداز تپش قلبی طاق فلک را به لرزه درمی آورد. صداهای سرشار از نگرانی با رنگی چرک، فراوان به مشام می رسید …

ناگه … کودکی گریست … شور و شوقی در بیمارستان الهام شد … و کودک همراه با طنین صدایش، آرام آرام محو شد …

چشم اش باز نشده بود که معنی زمان به او فهمانده شد … جان گرفت … قد کشید … خواند … نوشت … سخت به آینده امیدوار بود … از صخره ها و تله های بسیاری گریخت … ادامه می داد … جانوری به نام امید در او زاییده شده بود …

طعم عشق اول عشق سیزده سالگی را با همه تلخی هایش لذتبخش دید …

اندک اندک با فلسفه، عرفان، ادبیات و … دست و پنجه نرم کرد …

لذت دانستن و یادگرفتن چنان در وجودش ریشه دوانده بود که بودن را فقط در دانستن توصیف می کرد …

ناگه به خود آمد … به زندگی مادی … به سختی های زندگی … به سنگینی مسئولیت مرد خانه بودن … به سختی هدیه آوردن شادی در یک خانواده …

کمی در محاسباتش اشکال وجود داشت … کمی زندگی را ساده فرض کرده بود … کمی از واقعیات دور شده بود … زندگی را با عمری چند صد ساله در ماکاندو تصور کرده بود …

به خود آمد … سرجایش ایستاد … اندکی تـأمل لازم بود … گوشهایش را بر روی برخی صداها بست … برای زندگی اش به دلیل نیاز داشت … به دلیلی قانع کننده که میل کند به سمت بی نهایت … ترک زندگی را نمی خواست و همچنین تنفر شدیدی نسبت به پوچ زیستن داشت … برای تغییر به وقت نیاز داشت … گرچه وقت زیادی تلف شده بود …

وارد ۲۰ سالگی شد …

او می خواهد … پس … می تواند.

b_165409

پ.ن : سومین تولد بی رنگ و بی روح هم گذشت.

۸
مرداد
۰

b_070717

وقتی که من بچه بودم

پرواز یک بادبادک

می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک

تا نارنج زاران خورشید

وقتی که بچه بودم

خوبی، زنی بود که بوی سیگار می‌داد

و اشک‌های درشتش از پشت عینک

با قرآن می‌آمیخت

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود

و جیرجیرک شب‌ها در خاموشی ماه

آواز می‌خواند

وقتی که بچه بودم

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خواب‌ناکت سرشار باشد

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

آه آن روزهای رنگین

آه آن فاصله‌های کوتاه

آن روزها آدم بزرگ‌ها و زاغ‌های فراق

این سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم

مردم نبودند

آن روزها

وقتی که من بچه بودم

غم بود

اما

کم بود

اسماعیل خویی

پ.ن : دستم به نوشتن نمی رود این روزها … همین.

۱۳
تیر
۰

نه این واژه‌ها هم تسکین‌بخش روح خسته‌ام نیستند… روح خسته‌ای که حتی کوه هم انعکاسش را از او دریغ می‌کند …

b_072208

ای خدا هدفت از آفرینش من چه بود؟ ای قادر متعال، ای دانای مطلق، مگر توچنین روزی را نمی‌دیدی؟ مگر روح رنجورم را نمی‌شناختی؟ مگر جرمم را نمی‌دانستی؟ مگر نمی‌دانستی افکار سرکش‌ام روزی منکر خدایی‌ات می‌شوند؟ اگر می‌دانستی پس چرا آفریدی؟ ها؟ چرا؟

به کدامین گناه محکومم به این زندگی؟ به این زندگی که حتی سایه‌ام هم از من گریزان است. زندگی در کنار کسانی که لبخند مهربان‌شان خواب شیرین مرا پر از کابوس می‌کند، در جایی که بیرق دروغ بر بالین تک تک مردمانش برافراشته شده و صداقت را سکه سیاه حماقت نام نهاده‌اند …

می‌بینم، یک سوسوی نگاه که کشیده می‌شود از آن سوی روزهای پر دغدغه‌ی کودکی تا نمی‌دانم‌های امروز. تا به امروز که”نمی‌دانم” سرآغاز فصلی‌ست که انتهایش ناپیداست.

شک به باورها، باور شک‌ها، مبارزه با مطلق‌ها، ایمان به نمی‌دانم‌ها، همه و همه حاصل توهمات ذهنی‌ست که می‌گوید: مـــن چـــرا مـــی‌فهـمم؟

زمان می‌گذرد و عقرب درون عقربه‌ها، زهرش را در ضرب ثانیه‌ها می‌کوبد بر روح ساکن خرابات جسمم. و جسم بی‌جانم در درازای یک خیابان که تنها سایه‌ی بی‌قواره‌ام می‌پلاسد بر سنگ‌فرش خیابان، به آرزوی نوشیدن از آن جام کهنه‌شراب، آمیزش باد و دریا و تولد موج را نظاره‌گر است.

۴
خرداد
۰

معلم پای تخته داد می‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی‌ها،
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند
وان یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد
برای آنکه بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان،
تساوی‌های جبری را نشان می‌داد
خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد …
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره‌گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود ؟
وان سیه چرده که می‌نالید، پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می‌شد
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست…

خسرو گلسرخی

یادش گرامی

پ.ن : اغلب از نوشتن اشعار دیگران در وبلاگ احساس خوبی ندارم و تا می‌توانم دوری می‌کنم اما برای همه‌ی ما گاهی پیش می‌آید که با شنیدن شعری در قالب موسیقی چنان بیش از پیش مجذوب‌اش می‌شویم که آن شعر را بر در و دیوار افکار آویزان می‌کنیم؛ حال نیز من چنین حسی دارم … با اینکه این شعر را بارها خوانده بودم.
۲۶
اردیبهشت
۰

044621

وقتی گفتم نرو، شانه‌هایت را به نشانه اعتراض بالا زدی و من ِ مغرور را طبقه طبقه، پله پله، به فرش آوردی …

تو برای درک دردهای من خیلی کم بودی … برای دوست داشتن‌هایم … برای اشک‌هایم … برای غم‌های نهفته‌ام … برای راز‌های فاش نشده‌ام …

ولی افسوس که دیر دانستم …خیلی دیر …

کاش از همان روز اول می‌دانستم که روزی تنهایم خواهی گذاشت … کاش …

دیگر برایم وقت این گذشته که به دنبال مقصر باشم … تو … من … خدا … هرکس دیگر … وقتی نه تو ، نه من ، نه خدا و نه هیچ کس دیگر یارای وصله زدن قلب پاره‌ام را ندارد، چه فرقی می‌کند که مقصر باشد … بشناسم‌اش یا نه …

مثل اینکه خاموشی بهترین است … برای حرف های نگفته‌ام … برای اشک‌های نریخته‌ام … برای ناله‌های سر نداده‌ام …

بلکه قطره‌ای از دریاچه‌ی آوازهای نیامده‌ام کم شود…

پ.ن: غیبت هایم را ببخشید … درگیر امتحانات دانشگاه هستم.

۱۳
اردیبهشت
۰

141208

مست و گیج، با آهنگی ملایم، چشمانم را می‌بندم و افکار سرگردانم را نشخوار می کنم …

به عزیزانی که اکنون در جمع‌مان نیستند فکر می‌کنم و مثل همیشه مادربزرگ، پررنگ‌تر از همیشه با لبخند مهربانش جلو چشمانم می‌آید … به یاد پشت خمیده و قرص‌های قرمز رنگش می‌افتم … به یاد موهایش که بعد از حمام با ظرافت خاصی گیس‌شان می‌کرد و صدای قل‌قل قلیانش که هر روز صبح نوازشگر گوش‌هایم بود می‌افتم … یه یاد غمی که لحظه‌ی سرد سلام و خداحافظی در چشمانش موج می‌زد … حال می‌دانم ناراحتی‌ات از چه بود … حس دلتنگی‌ات برای پدربزرگ را حس می‌کنم … سنگینی بغضی که در دلی دریایی هم‌چون دل تو ترکیدنش محال بود و تنها با لبخندی غم‌انگیز می‌گفتی از این تنهایی، از این دربه‌دری بی‌زارم … می دانم دوست نداشتی هر چند یک بار از خانه‌ی این فرزندت به خانه‌ی دیگری روانه شوی … می‌دانم ولی افسوس که دیگر خیلی دیر است.

سعی می‌کنم کهنه‌ترین خاطراتم را به‌یاد آورم … مثل همیشه ناکام می‌مانم تنها طنین صدایی از جنس مؤنث آن هم فقط چند کلمه را به یاد می‌آورم که تا سن ۱۶ سالگی مانند کابوس همرام بود تا این‌که همه چیز برایم روشن شد … *

به خاطرات خوب زندگی‌ام فکر می‌کنم و با هجوم افکار به ظاهر خوش روبه‌رو می‌شوم … “عید سال …” ، “سیزده‌به‌در سال …” ، “چهارشنبه سوری سال … و آتش زدن اتوبوس شهرداری” ، “قهرمانی استقلال در سال… و سرکردن ۲۴ ساعت به‌یاد‌ماندنی در بازداشت‌گاه” و … چه زندگی خوبی داشتم نه؟ …

سعی می‌کنم به چیزهای خوب فکر کنم … به این‌که هرچه در این دنیا زجر و عذاب ببینیم در آخرت پاداش اخروی نسیب‌مان خواهد شد و … . چقدر احساس آرامش می‌کنم الان … هه هه … لووول!!!

سعی می‌کنم خاطرات بد گذشته را بیاد نیاورم ولی …

پ.ن : رازی که تا  ۱۶ سالگی‌ام برملا نشده بود و تا قبل از آن جرأت پرسیدن درباره‌اش را نداشتم، را یک روز مفصل توضیح می‌دهم.

پ.ن : روز معلم را به پدر و مادرم و همه‌ی معلم های “دلسوز” تبریک عرض می‌کنم.