اسفند۲۸
در سال ۱۹۵۸ میلادی برای اولین بار طرح ساخت دو خواهر ایتالیایی کشیده شد. بر خلاف آنچه انتظار میرفت که طراحی این دو از هنر روز ایتالیایی الگو بگیرد، در نهایت تصمیم به طراحی مدرن گرفته شد. طراحی بیسابقهای داشت ولی آن زمان کسی تصورش را نمیکرد که چه سرنوشت شومی در انتظار آن دو خواهدبود…
در سپتامبر ۱۹۶۲ کلید ساخت خواهر کوچک “میکل آنژ” زده شد و پنج ماه بعد ساخت جفت بزرگترش “رافائل” شروع شد. در سال ۱۹۶۵ پروژه سه ساله “میکل آنژ” به پایان رسید و سفر خود را میان بندر جنوا و نیویورک آغاز کرد. کمی بعد هم “رافائل” با طول ۲۷۶ متر و عرض ۳۱ متر پردهبرداری شد و طولی نکشید که زبانزد خاص و عام شد.

کشتی مجلل با ۸۵۰ خروجی رادیو تلفنی، ۶ استخر شنا، ۷۵۰ کابین، ۱۸ آسانسور،۳۰ سالن اجتماعات، باشگاه های ژیمناستیک و تالار نمایشی با ۵۰۰ صندلی و … . این دو خواهر به هیچ عنوان با هم قابل مقایسه نبودند و “رافائل” از هر جهت از خواهر کوچکترش سرتر بود ولی خیلی زود این دو عروس دریایی، شهرتی مثال زدنی برای ایتالیای آن زمان با آن بحران اقتصادی، بوجود آوردند. این دو خواهر زیبا هیچگاه نتوانستند لیرهای سود و منفعت برای کشتیرانی ایتالیا بدست بیاورند و با آن همه استقبال پرشور باز هم در زیر فشار هزینه نگهداری آن دو کمر خم می کردند. سرانجام در آوریل ۱۹۷۵ “رافائل” غمگینانه بندر نیویورک را به سمت ایتالیا بدرود گفت و بعد از چند هفته در یکی از بنادر ایتالیا پهلو گرفت. طولی نکشید که “میکل آنژ” نیز به فراموشی سپرده شد و به خواهر بزرگترش پیوست.
سال ها گذشت تا اینکه در صحرگاه یک روز بهاری صدایی غریب سواحل بوشهر را مملو از جمعیتی کرد که با اینکه کشتیهای زیادی دیده بودند ولی تاکنون چنین قصری مجلل در میان دریا را به چشم ندیده بودند. هیچ یک از این جمعیت ذوقزده تصورش را نمی کردند که این کشتی که با اشک و گریه از ایتالیا بدرقه شده بود، برای همیشه در یاد و خاطر مردم این شهر جاودانه شود.
خبرها به مرور در میان مردم پیچید. کمتر کسی پیدا می شد که از خرید دو ملیون دلاری محمد رضا شاه بیخبر باشد. شاه ایران این دو عروس دریایی که بالغ بر ۴۵ ملیون دلار قیمت داشتند را در شرایط بدی که بر اقتصاد ایتالیا حاکم بود با قیمت دو ملیون دلار خریده بود. “رافائل” را به بوشهر و “میکل آنژ” را به بندرعباس فرستاد. مردم روزانه به دیدار مهمانشان می رفتند و خیلی زود با او خو گرفتند.

بعد از سقوط رژیم پهلوی سکنه ایتالیایی “رافائل” را ترک کردند و به ایتالیا برگشتند و “رافائل” برای مدتها ساکن ماند. این عروس زیبا روز به روز فرسوده و فرسودهتر میشد تا اینکه در سال ۱۹۸۳ در بمباران هوایی خارگ و بوشهر، هدف موشک هواپیمای عراقی قرار گرفت و بعد از آسیبی جدی تا نیمه در آب فرو رفت. طولی نکشید که یک کشتی باری به نام “ایران سیام” با آن برخورد کرد و او را برای همیشه در اعماق خلیج فارس جاودانه کرد و افسانه ی غریبی را برای مردم بوشهر بوجود آورد. حال با هر جزر و مد با نمایان شدن جسمی از دل خلیج فارس مردم با اشاره از چیزی یاد می کنند که روزی دلیل خواب های رنگی مردم ایتالیا بود.
خواهر کوچکتر سالم ماند و بعد از سال ۱۹۹۱ به یک شرکت اوراق چی پاکستانی – بنگلادشی فروخته شد.
ولی این پایان شوم “رافائل” زیبا و دوست داشتنی نبود… بعد از سال ها مسئولین تصمیم دارند آن را از سواحل بوشهر خارج کنند البته نه برای احیاء بلکه سفری دیگر در پیش است…
.
مقصد نهایی ذوب آهن اصفهان است!
بهمن۲۹

یک اتاق تاریکِ تاریک که حتی روزنهای از نور واردش نمیشود تنها چیزیست که این روزها داشتنش را غنیمت میشمارم. شبها آرام و روزهای نفرتانگیز تاریک… تنها صدای روزمرگی انسانهاست که آزاردهنده است… وقتی هیچ رنگی به سیاهی شب و روزم نمیبینم ناخودآگاه به تفویم افکارم سر میزنم و جز تاریخهای خط خورده چیزی نمیبینم… کوچههای پرشور و سرشار از عشق و امید به بنبست رسیدند و سرانجام تمام شدند… تنها خاطراتی تلخ و شیریناند که پیهای سرزمین سوخته باورهایم را بنا نهادهاند…
بین نگاه مغرورم را… این دیوار که بین من و اطرافیانم میبینی نه از سر لجاجت است و نه برای خودنمایی… دید روشن و مثبتی که نسبت به آینده نیامده داشتم به کوهی از خاکستر تبدیل شده که حتی ثانیهای بعدتر را به بدبینانهترین شکل ممکن میبینم و آرزوها حکم کابوسی دارد آشنا که احساس میکنم بارها دیدهام… هر ثانیه که به گذشتههای پربار ملحق میشود نیز جز عبرت برایم نبوده است…
دستانم را رها کن… من از جنس تو و آمال پرشورت نیستم… فکر کن من همان منزوی و بداندیشم که روزی مضحکه توهماتت بودم…
پ.ن : گفت باشه… گفتم دیـــر ِ …
آذر۳۶

ساعت های آخر به شهر پرهیاهوی خیالاتش پناه برده بود. او را در آغوش خود حس میکرد. شروع کرد به زمزمه کردن و با خودش حرف میزد. مانند دیوانهها به نقطهای کدر از لانهی عنکبوت خیره شده بود… گاهی لبخندی شیرین بر لبانش جاری میگشت و مانند ستارهای دنبالهدار ناگهان محو میشد. یکباره شروع کرد به قاه قاه خندیدن… از شدت خنده تمام تنش میلرزید… صدای خندههایش ناله مانند شد…
در چشمانش خیره شده بود… بدون هیچ حرفی… بدون هیچ شکی… بدون هیچ اخمی… دیالوگهایی از سکوت میانشان رد و بدل میشد… لبخندی شیرین و یکباره همان خندههای شیطانی… این بار صدای یک نفر نبود… صدای خندههایشان گوش آسمان را کر کرده بود ولی هر دو میدانستند جدایی نزدیک است… وقتی لبهایشان بر هم نشست طعم شوری بر لبانش احساس کرد. مردد بود ولی این بار مجالی برای تصمیم گیری نبود. میدانست که ادامه، روزهای خوشی را رقم میزند ولی…
وقتی برای بار آخر در آغوشش کشید، چیزی در گوشش زمزمه کرد…و باز هم همان خنده های خشک و بی روح… شدید و شدیدتر… ناگهان سد شکست و سیل اشک بر گونههایشان جاری شد…
با صدایی خشک و خفه از خواب پرید… قلبش به تندی میزد… وبلاگش را باز کرد… صفر دیدگاه و ShutDown… دستی به سر و صورتش کشید… خیس اشک بود… به نقطه ای خیره شد و شروع کرد به مرور دوباره خوابی که مدتهاست می بیند…