۳
شهریور
۷

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

.

.

.

پ.ن : ارزشمند بودن این روز را نمی دانم. تنها می دانم که بر سردر افکار مجروحم حک شده…

سوم شهریور…

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود، دنبال کوچکترین بهانه ای بودم برای نوشتن…

یک سال پیش در چنین روزی چنین مطلبی نوشتم…