اردیبهشت۲
هر از چند گاهی فکر “من که هستم؟” به طرز هولناکی سراغم می آید که ساعت ها فکر و خیالم را به خود مشغول می کند.
امشب در حالی که به دنبال ریشه ی جمله ی:
“هنگامی که یک نفر دچار توهم میشود، دیوانهاش میگویند. هنگامی که افراد بسیاری دچار یک توهم میشوند، مومنشان میخوانند.”
بودم، سر از ویکی پدیا در آوردم که در آن جمله ی بالا از “رابرت پیرسینگ” توسط “ریچارد داوکینز” (زیست شناس بریتانیایی و نویسنده ی کتاب ” توهم خدا(The God Delusion) “ ) تأیید شده بود.
اسم کتاب حس کنجکاوی عجیبی در من بوجود آورد که هیچ نیروی تلقینی از درون یارای مقابله با آن نبود و سرانجام به نتیجه های مطلوبی رسیدم.

این نویسنده که اخیراً در نظر سنجی مجله پراسپکت، یکی از سه روشنفکر برجسته جهان امروز شمرده شده است، همواره سعی دارد بر نامعقولی باور به خدا و اثرات مصیبت بار آن بر جامعه تآکید کند و در کتاب توهم خدا عنوان میکند که خالق فراطبیعی به احتمال زیاد وجود ندارد و باور به خدا باور کاذبی است که در برابر تمام شواهد خلاف خود سختجانی میکند.
البته با اکثر دیدگاه های این نویسنده موافقم که تفکر در وجود خدا باعث بوجود آوردن مشکلات زیادی از قبیل معضلات روحی روانی تا اختلال در رفتار و ارتباط با دیگران می شود. از نظر من وجود داشتن یا عدم وجود خدا نباید آنقدر در زندگی انسان ها نفوذ داشته باشد که به یک معضل فکری تبدیل گردد.
دبیری داشتیم که می گفت “در مسیحیت تحریف شده انسان اول باید به مسیحیت ایمان بیاورد و بعد از ایمان به شناخت دست یابد” ولی آیا در اسلام چیزی غیر از این می بینیم؟ از وقتی که پا به این کره خاکی می گذاریم با اذان مقدمات مسلمان شدنمان را می چینند و از این پس مسلمان بودن مانند یک آداب موروثی رشد می کند و وقتی که به بلوغ فکری می رسیم، در می یابیم که در میان انسان هایی زندگی می کنیم که تفکر در مورد وجود خدا جرم بزرگی محسوب می شود.
به نظر من در کل اگر دغدغه وجود خدا در زندگی نقشی نداشته باشد و انسان خود را مسئول کارهای خویش بداند در حالی که از کمک های غیبی و دست به دامن شدن به دعا و غیره نیز بی نیاز باشد، زندگی آرامش بخشی خواهد داشت تا اینکه مدام در انتظار موهبت های الهی و معجزه باشیم.