۸
مرداد۷
مرداد۷

وقتی که من بچه بودم
پرواز یک بادبادک
میبردت از بامهای سحرخیزی پلک
تا نارنج زاران خورشید
وقتی که بچه بودم
خوبی، زنی بود که بوی سیگار میداد
و اشکهای درشتش از پشت عینک
با قرآن میآمیخت
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
وقتی که بچه بودم
آب و زمین و هوا بیشتر بود
و جیرجیرک شبها در خاموشی ماه
آواز میخواند
وقتی که بچه بودم
در هر هزاران و یک شب
یک قصه بس بود
تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد
آه آن روزهای رنگین
آه آن روزهای کوتاه
آه آن روزهای رنگین
آه آن فاصلههای کوتاه
آن روزها آدم بزرگها و زاغهای فراق
این سان فراوان نبودند
وقتی که بچه بودم
مردم نبودند
آن روزها
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود
اسماعیل خویی
پ.ن : دستم به نوشتن نمی رود این روزها … همین.