۳
شهریور
۰

سوم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ – بوشهر – بیمارستان فاطمه زهرا – ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر …

آفتاب سوزان و بوی شرجی نفس‌ها را پر کرده بود.

در میان سکوت سرد حاکم که نفس‌ها را به زنجیر کشیده بود، صدای طنین انداز تپش قلبی طاق فلک را به لرزه درمی آورد. صداهای سرشار از نگرانی با رنگی چرک، فراوان به مشام می رسید …

ناگه … کودکی گریست … شور و شوقی در بیمارستان الهام شد … و کودک همراه با طنین صدایش، آرام آرام محو شد …

چشم اش باز نشده بود که معنی زمان به او فهمانده شد … جان گرفت … قد کشید … خواند … نوشت … سخت به آینده امیدوار بود … از صخره ها و تله های بسیاری گریخت … ادامه می داد … جانوری به نام امید در او زاییده شده بود …

طعم عشق اول عشق سیزده سالگی را با همه تلخی هایش لذتبخش دید …

اندک اندک با فلسفه، عرفان، ادبیات و … دست و پنجه نرم کرد …

لذت دانستن و یادگرفتن چنان در وجودش ریشه دوانده بود که بودن را فقط در دانستن توصیف می کرد …

ناگه به خود آمد … به زندگی مادی … به سختی های زندگی … به سنگینی مسئولیت مرد خانه بودن … به سختی هدیه آوردن شادی در یک خانواده …

کمی در محاسباتش اشکال وجود داشت … کمی زندگی را ساده فرض کرده بود … کمی از واقعیات دور شده بود … زندگی را با عمری چند صد ساله در ماکاندو تصور کرده بود …

به خود آمد … سرجایش ایستاد … اندکی تـأمل لازم بود … گوشهایش را بر روی برخی صداها بست … برای زندگی اش به دلیل نیاز داشت … به دلیلی قانع کننده که میل کند به سمت بی نهایت … ترک زندگی را نمی خواست و همچنین تنفر شدیدی نسبت به پوچ زیستن داشت … برای تغییر به وقت نیاز داشت … گرچه وقت زیادی تلف شده بود …

وارد ۲۰ سالگی شد …

او می خواهد … پس … می تواند.

b_165409

پ.ن : سومین تولد بی رنگ و بی روح هم گذشت.