آذر۳۶

ساعت های آخر به شهر پرهیاهوی خیالاتش پناه برده بود. او را در آغوش خود حس میکرد. شروع کرد به زمزمه کردن و با خودش حرف میزد. مانند دیوانهها به نقطهای کدر از لانهی عنکبوت خیره شده بود… گاهی لبخندی شیرین بر لبانش جاری میگشت و مانند ستارهای دنبالهدار ناگهان محو میشد. یکباره شروع کرد به قاه قاه خندیدن… از شدت خنده تمام تنش میلرزید… صدای خندههایش ناله مانند شد…
در چشمانش خیره شده بود… بدون هیچ حرفی… بدون هیچ شکی… بدون هیچ اخمی… دیالوگهایی از سکوت میانشان رد و بدل میشد… لبخندی شیرین و یکباره همان خندههای شیطانی… این بار صدای یک نفر نبود… صدای خندههایشان گوش آسمان را کر کرده بود ولی هر دو میدانستند جدایی نزدیک است… وقتی لبهایشان بر هم نشست طعم شوری بر لبانش احساس کرد. مردد بود ولی این بار مجالی برای تصمیم گیری نبود. میدانست که ادامه، روزهای خوشی را رقم میزند ولی…
وقتی برای بار آخر در آغوشش کشید، چیزی در گوشش زمزمه کرد…و باز هم همان خنده های خشک و بی روح… شدید و شدیدتر… ناگهان سد شکست و سیل اشک بر گونههایشان جاری شد…
با صدایی خشک و خفه از خواب پرید… قلبش به تندی میزد… وبلاگش را باز کرد… صفر دیدگاه و ShutDown… دستی به سر و صورتش کشید… خیس اشک بود… به نقطه ای خیره شد و شروع کرد به مرور دوباره خوابی که مدتهاست می بیند…