۱۲
فروردین
۰

هشتم فروردین سال ۱۳۸۱ دقیقآ هفت سال پیش مادربزرگم را از دست دادم هیچوقت حال و هوای آن روزها از یادم نمی رود … آن روزها عید ندیدم … ۱۲ سال بیشتر نداشتم ولی چنان به مادربزرگ وابسته شده بودم که تا هفته ها بعد از فوتش باور نداشتم که در کنار ما نیست و سر خودم را شیره می مالیدم که مادربزرگ سفر است و دیر یا زود بازمی گردد…

بعد از هفت سال حال و هوای عجیبی دارم درست مثل آن روزها … سخت به لبخندهایش محتاجم …

این روزها فقط دلم تنهایی می خواهد در یک اتاق تاریک و سرد که نور در آن نفوذ نداشته باشد تنهایی مطلق که جز صدای پرندگان و حیوانات نشنوم ولی افسوس که با داشتن پدر و مادری دلسوز فراهم آوردن چنین شرایطی سخت و دشوار است.

پ.ن :عید امسال هم از عیدهای بیادماندنی ام رقم خورد که نه میل بازدید دارم و نه میل تفریح و سفر و روز و شب از خدا می خواهم هرچه زودتر این روزها بگذرند.

بدون دیدگاه

بدون دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب