آذر۳۶

ساعت های آخر به شهر پرهیاهوی خیالاتش پناه برده بود. او را در آغوش خود حس میکرد. شروع کرد به زمزمه کردن و با خودش حرف میزد. مانند دیوانهها به نقطهای کدر از لانهی عنکبوت خیره شده بود… گاهی لبخندی شیرین بر لبانش جاری میگشت و مانند ستارهای دنبالهدار ناگهان محو میشد. یکباره شروع کرد به قاه قاه خندیدن… از شدت خنده تمام تنش میلرزید… صدای خندههایش ناله مانند شد…
در چشمانش خیره شده بود… بدون هیچ حرفی… بدون هیچ شکی… بدون هیچ اخمی… دیالوگهایی از سکوت میانشان رد و بدل میشد… لبخندی شیرین و یکباره همان خندههای شیطانی… این بار صدای یک نفر نبود… صدای خندههایشان گوش آسمان را کر کرده بود ولی هر دو میدانستند جدایی نزدیک است… وقتی لبهایشان بر هم نشست طعم شوری بر لبانش احساس کرد. مردد بود ولی این بار مجالی برای تصمیم گیری نبود. میدانست که ادامه، روزهای خوشی را رقم میزند ولی…
وقتی برای بار آخر در آغوشش کشید، چیزی در گوشش زمزمه کرد…و باز هم همان خنده های خشک و بی روح… شدید و شدیدتر… ناگهان سد شکست و سیل اشک بر گونههایشان جاری شد…
با صدایی خشک و خفه از خواب پرید… قلبش به تندی میزد… وبلاگش را باز کرد… صفر دیدگاه و ShutDown… دستی به سر و صورتش کشید… خیس اشک بود… به نقطه ای خیره شد و شروع کرد به مرور دوباره خوابی که مدتهاست می بیند…
۱۰:۱۱ ب.ظ در آذر ۴م, ۱۳۸۸
جدایی…مثل رهایی و یا در بند بودنه..
جدا میشی بعدش در بندی دیگر هستی…
هم شادی هم غم.
۱۱:۱۹ ب.ظ در آذر ۴م, ۱۳۸۸
خوب ما چراغ اول رو روشن می کنیم !! : ))
مدتهاست یه دل سیر خواب ندیدم همیشه موقعی که خواب به جاهای هیجان انگیزش میرسه یا تلفن زنگ میزنه !! یا اس ام اس میرسه یا صدای اذان مسجد محل بلند میشه !! خلاصه یه دست پشت پرده ای باعث میشه ما از دیدن ادامه ی خواب Full HD محروم میکنه !!
۱۱:۲۰ ب.ظ در آذر ۴م, ۱۳۸۸
خون که به مغز نمیرسه پاراگراف هایی شبیه به کامنت قبلی شکل میگیره : ) !!
۳:۱۵ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
حرف-صحبت-خواب-تو-…
بالاخره باید بهت میگفتم
که چند خط آخرش رو حتی از متن قبلیت هم بیشتر خوندم
۷:۳۴ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
خیلی خیلی خیلی زیبا بود. روون، تاثیر گذار و لطیف. آفرین این متن واقعا جزو بهترین آثار مکتوبته آویسنا! به خصوص اون پاراگراف آخر که شاهکار بود. می دونم که درد هزاران عاشق وبلاگی رو گفتی. اینو با تموم وجودم قبلا چشیدم. این صفر دیدگاه (البته از طرف معشوق و نه بقیه) اینکه آدم با شوق بره و رمز و بزنه و ببینه که نظر خصوصی از اونی که شیفته شه نداره! فقط می تونم بگم که بی نقص و عالی و وصف الحال بود. مرسی :rose: :rose: :rose: :rose: :rose:
۱۰:۴۶ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
کشش داره.
دقیقا تا آخرش حدس نمی زنی این اتفاف رخ بده این خوبه.
شکل روایت شکل خوبیه.
هر چند من دوست تر می داشتم اگر جای خواب از رویا میومد بیرون یا لحظه ای به خودش میومد یا از خواب پریدنش رو جور دیگه می خوندم..
۱۰:۴۷ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
خود من که چند سال است فکر می کنم چرا این را بار ها و بارها می خوانم و چرا بعد سال ها تو موژان نوشته شد.
۱۱:۲۰ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
:rose:
۱۲:۳۷ ب.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
من خنگم الان.متن رو خوندم قشنگ نوشتی اما خوب نفهمیدمش.هرچی به لادن میگم مفهومش اینه؟اونه؟چیه؟میگه بعدا بهت میگم.دددددد.بچه هم بچه های قدیم.
۲:۰۸ ب.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
:chic:
۶:۰۱ ب.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
اینجاست که شاعر میفرماد :مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه .
۹:۵۲ ب.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸
bahal bood
akse kheili ghahangi bood
matlabam ghashang bood
(ostad khodeti)
up kardi begoo
bye
۱۲:۳۵ ق.ظ در آذر ۶م, ۱۳۸۸
من از این خواب می ترسم!!!
۲:۲۴ ق.ظ در آذر ۶م, ۱۳۸۸
فدای خیسی چشم هات
۲:۲۵ ق.ظ در آذر ۶م, ۱۳۸۸
مدت هاست خودم را به خواب زده ام
۹:۰۵ ب.ظ در آذر ۶م, ۱۳۸۸
آویسنا جان مطلبهاتو که میخونم ته دلم یه جورایی میشه
خیلی عمیق مینویسی
انگار وقتی مینویسی خیلی پر میشی چون من که می خونم این احساس رو می کنم
دورها آوایی است که مارا میخواند :rose: :star:
۹:۴۲ ق.ظ در آذر ۸م, ۱۳۸۸
سلامی چو بوی خوش آشنایی
زیبا می نویسید…. ممنون از حضور سبزتون
شاد باشید
۸:۴۸ ب.ظ در آذر ۸م, ۱۳۸۸
سلام آویسنا عزیزم:
خوشحالم که به بلاگ من سر میزنی
۱۱:۲۶ ب.ظ در آذر ۸م, ۱۳۸۸
:rose: ممنونم از حضورت آویسنای عزیز
۱۱:۴۸ ب.ظ در آذر ۸م, ۱۳۸۸
در این ب ___ ی ات روزگار
نفله شده باید رفت.
۱۲:۱۷ ق.ظ در آذر ۱۰م, ۱۳۸۸
و این رویا ادامه دارد…
۳:۱۹ ب.ظ در آذر ۱۰م, ۱۳۸۸
سلام
خیال و خواب
فعلا که جفتشو از من گرفتن ! همین وبلاگ !!
اونی که میخوام هم که نمیاد کامنت بذاره !
۹:۲۰ ق.ظ در آذر ۱۱م, ۱۳۸۸
در آغوش توهم در شهر پر هیاهوی ذهنش می لولید
وبش را پیدا نمی کرد
رمزش را گم کرده بود
روی پاکت سیگار نوشت:
به یاد شب های بی خوابی … :cigarette:
۲:۴۸ ب.ظ در آذر ۱۲م, ۱۳۸۸
ممنونم آویسنا جان
این برنامه مربوط به گروه استاد نادعلیان هست که خیلی دوست دارم بتونم شرکت کنم چون هم راه دوره وهم تنهام ولی به شما خیلی نزدیکه میتونین راحت شرکت کنین
البته قرارهست گروه ما (حجم سبز)برنامه مشترکی رو در اردیبهشت سال آینده اگر خدا بخواهد انجام بدیم :-) :rose:
۲:۵۰ ب.ظ در آذر ۱۲م, ۱۳۸۸
ببخشید قاتی پاتی نوشتم الان که خوندم
قرار هست برنامه مشترکی رو گروه حجم سبز ونادعلیان در اردیبهشت ماه انجام بدهند
۱۲:۳۰ ق.ظ در آذر ۱۳م, ۱۳۸۸
عزیز دلم
فدای دل مهربونت…
۹:۵۴ ب.ظ در آذر ۱۳م, ۱۳۸۸
خب جای خواب تو رویا باشه مثلای ها..؟!
۷:۳۷ ق.ظ در آذر ۱۶م, ۱۳۸۸
سلام مهندس مهربان!
دیگه کم کم وقتشه که یه آپ توپ بکنی و دل جمیع آویسنا دوستانو شاد کنیا! (مثه گوینده های تلویزیونی گفتم) ;-)
۱۱:۱۰ ق.ظ در آذر ۱۶م, ۱۳۸۸
با باغ بروزم.
۱۲:۵۶ ب.ظ در آذر ۱۹م, ۱۳۸۸
با کفش بروزم.
۹:۳۸ ب.ظ در آذر ۲۱م, ۱۳۸۸
سلام دوستم
خیلی جالب بود
دیدم به خواب خوش که در دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
۱۱:۵۴ ق.ظ در آذر ۲۲م, ۱۳۸۸
چرا به روز نمیکنید جانم..؟!
۸:۰۹ ب.ظ در آذر ۲۷م, ۱۳۸۸
nanejoon. shab medato sangin nakon.
shookhi kardam. delneveshtehato mikhoonam va be delam mineshine. akshaye nabi dari
۳:۴۹ ب.ظ در آذر ۲۸م, ۱۳۸۸
ye dor dg ham khoondimesh in bar ba musice alice i chains
chasbid
۳:۱۵ ب.ظ در آذر ۲۹م, ۱۳۸۸
من قبلا کامنت نذاشتم!!!
۳:۵۳ ب.ظ در دی ۲۰م, ۱۳۸۸
ممنون که اومدی
آموزشگاه روزگار رفتم
البته اگر هم نری خودش میاد خصوصی بهت درس میده
وبلاگ خوبی داری بیشتر باهم در تماسیم
موفق باشی