۴
آذر
۳۶

jhu4mj26gdoi32bo2gqn

ساعت های آخر به شهر پرهیاهوی خیالاتش پناه برده بود. او را در آغوش خود حس می‌کرد. شروع کرد به زمزمه کردن و با خودش حرف می‌زد. مانند دیوانه‌ها به نقطه‌ای کدر از لانه‌ی عنکبوت خیره شده بود… گاهی لبخندی شیرین بر لبانش جاری می‌گشت و مانند ستاره‌ای دنباله‌دار ناگهان محو می‌شد. یکباره شروع کرد به قاه قاه خندیدن… از شدت خنده تمام تنش می‌لرزید… صدای خنده‌هایش ناله مانند شد…

در چشمانش خیره شده بود… بدون هیچ حرفی… بدون هیچ شکی… بدون هیچ اخمی… دیالوگ‌هایی از سکوت میانشان رد و بدل می‌شد… لبخندی شیرین و یکباره همان خنده‌های شیطانی… این بار صدای یک نفر نبود… صدای خنده‌هایشان گوش آسمان را کر کرده بود ولی هر دو می‌دانستند جدایی نزدیک است… وقتی لب‌هایشان بر هم نشست طعم شوری بر لبانش احساس کرد. مردد بود ولی این بار مجالی برای تصمیم گیری نبود. می‌دانست که ادامه، روزهای خوشی را رقم می‌زند ولی…

وقتی برای بار آخر در آغوشش کشید، چیزی در گوشش زمزمه کرد…و باز هم همان خنده های خشک و بی روح… شدید و شدیدتر… ناگهان سد شکست و سیل اشک بر گونه‌هایشان جاری شد…

با صدایی خشک و خفه از خواب پرید… قلبش به تندی می‌زد… وبلاگش را باز کرد… صفر دیدگاه و ShutDown… دستی به سر و صورتش کشید… خیس اشک بود… به نقطه ای خیره شد و شروع کرد به مرور دوباره خوابی که مدت‌هاست می بیند…

۳۶ دیدگاه

۳۶ دیدگاه »

  1. ستاره***
    ۱۰:۱۱ ب.ظ در آذر ۴م, ۱۳۸۸

    جدایی…مثل رهایی و یا در بند بودنه..

    جدا میشی بعدش در بندی دیگر هستی…
    هم شادی هم غم.

    هم غم هم غم…

  2. مجتبی
    ۱۱:۱۹ ب.ظ در آذر ۴م, ۱۳۸۸

    خوب ما چراغ اول رو روشن می کنیم !! : ))
    مدتهاست یه دل سیر خواب ندیدم همیشه موقعی که خواب به جاهای هیجان انگیزش میرسه یا تلفن زنگ میزنه !! یا اس ام اس میرسه یا صدای اذان مسجد محل بلند میشه !! خلاصه یه دست پشت پرده ای باعث میشه ما از دیدن ادامه ی خواب Full HD محروم میکنه !!

    هیچ چیز آزاردهنده تر از صدای جاروبرقی نیست…

  3. مجتبی
    ۱۱:۲۰ ب.ظ در آذر ۴م, ۱۳۸۸

    خون که به مغز نمیرسه پاراگراف هایی شبیه به کامنت قبلی شکل میگیره : ) !!

    قابل درکه برادر…

  4. لادن
    ۳:۱۵ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    حرف-صحبت-خواب-تو-…
    بالاخره باید بهت میگفتم
    که چند خط آخرش رو حتی از متن قبلیت هم بیشتر خوندم

    مرسی (گل)

  5. به دونه
    ۷:۳۴ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    خیلی خیلی خیلی زیبا بود. روون، تاثیر گذار و لطیف. آفرین این متن واقعا جزو بهترین آثار مکتوبته آویسنا! به خصوص اون پاراگراف آخر که شاهکار بود. می دونم که درد هزاران عاشق وبلاگی رو گفتی. اینو با تموم وجودم قبلا چشیدم. این صفر دیدگاه (البته از طرف معشوق و نه بقیه) اینکه آدم با شوق بره و رمز و بزنه و ببینه که نظر خصوصی از اونی که شیفته شه نداره! فقط می تونم بگم که بی نقص و عالی و وصف الحال بود. مرسی :rose: :rose: :rose: :rose: :rose:

    به دونه عزیز… ممنونم به خاطر لطفی که نسبت به من داری… راستش شاید قلم من باعث شد که در مورد پالراگراف آخر ابهام بوجود بیاد…
    ممنونم بخاطر حضور سبزت…:rose:

  6. زم بور
    ۱۰:۴۶ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    کشش داره.
    دقیقا تا آخرش حدس نمی زنی این اتفاف رخ بده این خوبه.
    شکل روایت شکل خوبیه.
    هر چند من دوست تر می داشتم اگر جای خواب از رویا میومد بیرون یا لحظه ای به خودش میومد یا از خواب پریدنش رو جور دیگه می خوندم..

    خواب بود آخه… نمیشه از خواب بپره بگم از رویا اومد بیرون…

  7. زم بور
    ۱۰:۴۷ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    خود من که چند سال است فکر می کنم چرا این را بار ها و بارها می خوانم و چرا بعد سال ها تو موژان نوشته شد.

  8. امین آزاد
    ۱۱:۲۰ ق.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    :rose:

    :rose:

  9. نسترن
    ۱۲:۳۷ ب.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    من خنگم الان.متن رو خوندم قشنگ نوشتی اما خوب نفهمیدمش.هرچی به لادن میگم مفهومش اینه؟اونه؟چیه؟میگه بعدا بهت میگم.دددددد.بچه هم بچه های قدیم.

    دددددد… واقعا… بچه هم بچه های قدیم :دی

  10. (-:
    ۲:۰۸ ب.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    :chic:

    به به… استاد شما کجا… اینجا کجا…
    خوشحالمون کردید…

  11. شادی تبعیدی
    ۶:۰۱ ب.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    اینجاست که شاعر میفرماد :‌مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه .

    دم شاعر گرم …

  12. babak
    ۹:۵۲ ب.ظ در آذر ۵م, ۱۳۸۸

    bahal bood
    akse kheili ghahangi bood
    matlabam ghashang bood
    (ostad khodeti)
    up kardi begoo
    bye

    خوشحالم که خوشت اومد… مرسی.

  13. حکایه
    ۱۲:۳۵ ق.ظ در آذر ۶م, ۱۳۸۸

    من از این خواب می ترسم!!!

    منم…

  14. نفس
    ۲:۲۴ ق.ظ در آذر ۶م, ۱۳۸۸

    فدای خیسی چشم هات

    (گل)

  15. نفس
    ۲:۲۵ ق.ظ در آذر ۶م, ۱۳۸۸

    مدت هاست خودم را به خواب زده ام

    خواب هم ناسازگار شده…

  16. سمیه زمانی
    ۹:۰۵ ب.ظ در آذر ۶م, ۱۳۸۸

    آویسنا جان مطلبهاتو که میخونم ته دلم یه جورایی میشه
    خیلی عمیق مینویسی
    انگار وقتی مینویسی خیلی پر میشی چون من که می خونم این احساس رو می کنم
    دورها آوایی است که مارا میخواند :rose: :star:

    و در آنجا که نه نزدیک است و نه دور نوری ببینیم! :rose:

  17. رهـــا
    ۹:۴۲ ق.ظ در آذر ۸م, ۱۳۸۸

    سلامی چو بوی خوش آشنایی
    زیبا می نویسید…. ممنون از حضور سبزتون
    شاد باشید

    سلام.
    ممنونم از شما دوست عزیز.

  18. sepehr khalili
    ۸:۴۸ ب.ظ در آذر ۸م, ۱۳۸۸

    سلام آویسنا عزیزم:
    خوشحالم که به بلاگ من سر میزنی

    سالم سپهر جان…
    باعث افتخار منه…

  19. سمیه زمانی
    ۱۱:۲۶ ب.ظ در آذر ۸م, ۱۳۸۸

    :rose: ممنونم از حضورت آویسنای عزیز

    خواهش می کنم :rose:

  20. ستاره***
    ۱۱:۴۸ ب.ظ در آذر ۸م, ۱۳۸۸

    در این ب ___ ی ات روزگار

    نفله شده باید رفت.

  21. رویا
    ۱۲:۱۷ ق.ظ در آذر ۱۰م, ۱۳۸۸

    و این رویا ادامه دارد…

    بله… ادامه دارد…

  22. دائم الخمر
    ۳:۱۹ ب.ظ در آذر ۱۰م, ۱۳۸۸

    سلام

    خیال و خواب

    فعلا که جفتشو از من گرفتن ! همین وبلاگ !!

    اونی که میخوام هم که نمیاد کامنت بذاره !

  23. بادبادک بی دنباله
    ۹:۲۰ ق.ظ در آذر ۱۱م, ۱۳۸۸

    در آغوش توهم در شهر پر هیاهوی ذهنش می لولید
    وبش را پیدا نمی کرد
    رمزش را گم کرده بود
    روی پاکت سیگار نوشت:
    به یاد شب های بی خوابی … :cigarette:

    به یاد شب های بی خوابی…

  24. سمیه زمانی
    ۲:۴۸ ب.ظ در آذر ۱۲م, ۱۳۸۸

    ممنونم آویسنا جان
    این برنامه مربوط به گروه استاد نادعلیان هست که خیلی دوست دارم بتونم شرکت کنم چون هم راه دوره وهم تنهام ولی به شما خیلی نزدیکه میتونین راحت شرکت کنین
    البته قرارهست گروه ما (حجم سبز)برنامه مشترکی رو در اردیبهشت سال آینده اگر خدا بخواهد انجام بدیم :-) :rose:

  25. سمیه زمانی
    ۲:۵۰ ب.ظ در آذر ۱۲م, ۱۳۸۸

    ببخشید قاتی پاتی نوشتم الان که خوندم
    قرار هست برنامه مشترکی رو گروه حجم سبز ونادعلیان در اردیبهشت ماه انجام بدهند

    متوجه شدم… مرسی ;)

  26. نفس
    ۱۲:۳۰ ق.ظ در آذر ۱۳م, ۱۳۸۸

    عزیز دلم
    فدای دل مهربونت…

  27. زم بور
    ۹:۵۴ ب.ظ در آذر ۱۳م, ۱۳۸۸

    خب جای خواب تو رویا باشه مثلای ها..؟!

    ها؟

  28. به دونه
    ۷:۳۷ ق.ظ در آذر ۱۶م, ۱۳۸۸

    سلام مهندس مهربان!
    دیگه کم کم وقتشه که یه آپ توپ بکنی و دل جمیع آویسنا دوستانو شاد کنیا! (مثه گوینده های تلویزیونی گفتم) ;-)

    وقتش که گذشته… ولی چه میشه کرد… گرفتاریه دیگه…

  29. حکایه
    ۱۱:۱۰ ق.ظ در آذر ۱۶م, ۱۳۸۸

    با باغ بروزم.

  30. حکایه
    ۱۲:۵۶ ب.ظ در آذر ۱۹م, ۱۳۸۸

    با کفش بروزم.

  31. گلی
    ۹:۳۸ ب.ظ در آذر ۲۱م, ۱۳۸۸

    سلام دوستم
    خیلی جالب بود
    دیدم به خواب خوش که در دستم پیاله بود تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

    سلام… منونم از شعری که گذاشتی… لذت بردم…

  32. زم بور
    ۱۱:۵۴ ق.ظ در آذر ۲۲م, ۱۳۸۸

    چرا به روز نمیکنید جانم..؟!

  33. شاباجی خانوم
    ۸:۰۹ ب.ظ در آذر ۲۷م, ۱۳۸۸

    nanejoon. shab medato sangin nakon.
    shookhi kardam. delneveshtehato mikhoonam va be delam mineshine. akshaye nabi dari

    خوشحالم که دوست داشتی … مرسی

  34. babak
    ۳:۴۹ ب.ظ در آذر ۲۸م, ۱۳۸۸

    ye dor dg ham khoondimesh in bar ba musice alice i chains
    chasbid

    خوشم میاد ازش…

  35. من
    ۳:۱۵ ب.ظ در آذر ۲۹م, ۱۳۸۸

    من قبلا کامنت نذاشتم!!!

    خوب کاری کردی دخترم…

  36. شفق
    ۳:۵۳ ب.ظ در دی ۲۰م, ۱۳۸۸

    ممنون که اومدی
    آموزشگاه روزگار رفتم
    البته اگر هم نری خودش میاد خصوصی بهت درس میده
    وبلاگ خوبی داری بیشتر باهم در تماسیم
    موفق باشی

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب