۱۳
فروردین
۰

در ایران باستان مردم بر این باور بودند که جهان عمری دوازده هزار ساله دارد و پس از این دوره دوازده هزار ساله عمر جهان پایان می یابد و جشن های دوازده روزه نوروز هم با دوزاده ماه سال و دوازده هزار سال عمر جهان ارتباط دارند بطوری که معتقد بودند سرنوشت دوازده ماه و حتی دوازده هزار ساله انسان نیز بر اساس همین دوازده روز اول سال رقم می خورد.

در دوره هخامنشیان هم در آغاز نوروز دوازده ستون برپا میشد که روی هر کدام نوعی گیاه می کاشتند و در روز سیزدهم همه گیاه ها را به آب می انداختند و معتقد بودند هر کدام از گیاهان که در این دوازده روز بهتر رشد کرده باشد در آن سال محصول فراوان تری می دهد.

و بدین ترتیب همان گونه که به پایان رسیدن دوازده هزار سال ، آشفتگی به دنبال دارد ، دوازده روز جشن نیز همراه با یک آشفتگیست و مردم برای فرار از اتفاقات احتمالی به دشت و صحرا پناه می بردند و با رقص و پای کوبی این ترس را به فراموشی می سپردند.

و من هم طبق آیین فرخنده برای ساعاتی طولانی در فکر فرو می روم و نیم نگاهی به Trailer زندگیم در سال ۸۸ ، در این دوازده روز می اندازم … به همراه اندکی سکوت …

راستش به نتیجه ای مطلوبی نرسیدم … در این دوازده روز نه رقص و پای کوبی ای بود و نه جشن و سرور … من بودم و من … و البته غم و تنهایی …

شاید بهتر بود مطلبی در این باره نمی دانستم … تا شاید دلهره ای در این باره در وجودم ریشه نمی دواند … ولی چه اهمیتی دارد … دلهره ای باشد یا نه … چه فرقی می کند … ترس و دلهره یک عمر مرا همراهی کرده نامردیست که انکار و سرزنش اش کنم …

پ.ن: “سیزده به در” را هم با شکوه هر چه تمام تر در خانه گذراندیم … من و من …

پ.ن: امیدوارم دوازده روز سبزی را سپری کرده باشید …

بدون دیدگاه

بدون دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب