بهمن۲۹

یک اتاق تاریکِ تاریک که حتی روزنهای از نور واردش نمیشود تنها چیزیست که این روزها داشتنش را غنیمت میشمارم. شبها آرام و روزهای نفرتانگیز تاریک… تنها صدای روزمرگی انسانهاست که آزاردهنده است… وقتی هیچ رنگی به سیاهی شب و روزم نمیبینم ناخودآگاه به تفویم افکارم سر میزنم و جز تاریخهای خط خورده چیزی نمیبینم… کوچههای پرشور و سرشار از عشق و امید به بنبست رسیدند و سرانجام تمام شدند… تنها خاطراتی تلخ و شیریناند که پیهای سرزمین سوخته باورهایم را بنا نهادهاند…
بین نگاه مغرورم را… این دیوار که بین من و اطرافیانم میبینی نه از سر لجاجت است و نه برای خودنمایی… دید روشن و مثبتی که نسبت به آینده نیامده داشتم به کوهی از خاکستر تبدیل شده که حتی ثانیهای بعدتر را به بدبینانهترین شکل ممکن میبینم و آرزوها حکم کابوسی دارد آشنا که احساس میکنم بارها دیدهام… هر ثانیه که به گذشتههای پربار ملحق میشود نیز جز عبرت برایم نبوده است…
دستانم را رها کن… من از جنس تو و آمال پرشورت نیستم… فکر کن من همان منزوی و بداندیشم که روزی مضحکه توهماتت بودم…
پ.ن : گفت باشه… گفتم دیـــر ِ …
۹:۴۵ ق.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۸
به قول وولف اتاقی از آن خود داشته باشید خوب است و در آنجا میتوانید زیبا زندگی کنید و مضحکه ی کسی نباشید.
۱۲:۳۵ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۸
چه قدر قشنگ بود ..
پی نوشتت را خیلی دوست داشتم
۶:۴۹ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۸
mitavanam yek sandali bardaram yek baste cigar yek fenjan ghahve va shoroo konam be khandan
ketabhaye ziadi hastand
ke forsate khandanas ra nadashteam va ketabhaye digari ke mikhaham baraye bare 4om ya haftado chaharom bekhanam in kar ta payane omr barayam kafi ast
کریستف کیشلوفسکی
۹:۰۵ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۸
اینهمه که گفتی درست .. میگی دیره حتما دیره .. اما چرا از آینده ات مایه میذاری ؟؟ هان؟؟ هان؟؟؟
ازت راصی نیستم با این حرفی که زدی .. واقعا که !!!
۱:۱۴ ق.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸
نمیدانم چرا انسانهایی که همه جا را تاریک میبینند، عصای سفید دارند،
و گاهی انسانهایی که میبینند، عصای سیاه…
۱۱:۵۶ ق.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸
آویسنا جان زیبا بود ولی چقدر عمیق وغمگین
آدمی به امید زنده می ماند و بس
۱۲:۰۰ ب.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸
سلام :
ممنون که به یاد من هستی و هنوز با اینکه مطلب خاصی برای بیان ندارم هنوز همراهم طی میکنی مسیر را.
حس زیبایی شناسی دقیقی در عکسها هست که همیشه مرا مجذوب میکند .
۱۲:۲۶ ب.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸
هرچی که فکر میکنم باز به این نتیجه می رسم که الان
باید یه کامنت خوشبینانه بذارم..
همین.
۲:۲۶ ب.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸
ببین تو هم مثه اغلب آدما استعداد ویجه ای در خراب کردن آینده با این بدبینی هات داری !!!! بعنی باید منو از خودت راضی کنی اکه میخای عاقبت به خیر شی …. من توانائی های زیادی در عاق کردن افراد دارم … خدا بت رحم کنه… من هنوزم ازت راضی نیستم .
۴:۵۵ ب.ظ در بهمن ۶م, ۱۳۸۸
وای چه پری .. چه سری .. عجب دمی .. خیلی خوشگل شدی امشب … میبینی من خیلی ازت راضی ام الان ..
۷:۱۶ ب.ظ در بهمن ۶م, ۱۳۸۸
خوب بود خیلی خوب..ممنون واقعا.
و شاید حیف که پر شور نیستید مثل اون…
+پیوند ندادید سر زلفمان باز شد..
۸:۱۷ ب.ظ در بهمن ۶م, ۱۳۸۸
خوشحالم که به این نتیجه رسیدی همین درسته….
راستی یادم رفت بهت بگم عکست خیلی قشنگه وهمین طور عکسای قبلی
خودت گرفتی؟
صلیب و….. به منم سربزن
۱۰:۳۷ ب.ظ در بهمن ۶م, ۱۳۸۸
راضی کردن انسانهای ناراضی
تفکیک اراضی
بالاکشیدن املاک شما در اراضی اوقافی
گرفتن وکالت از شما به زور
انجام می شود
۱۰:۳۷ ب.ظ در بهمن ۶م, ۱۳۸۸
حالم خوب نیست
این رو که دیگه هم می دونند
درک مشترک و این حرفها
۹:۲۳ ق.ظ در بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸
منم وکیل میخام .. این ایه زمینی رو به عنوان وکلی خودم انتخاب میکنم وو تو هم بهتره بری به فکر یه وکیل خوش بین باشی اصنشم …
آیه .. آیه .. این آوی رو نیگــــــــــــــــا ( آیکون دوان دوان )
۹:۲۴ ق.ظ در بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸
به به!
ببین کی رو پیدا کردم!
قبلنا یه سری میزدی گاهی …
وبلاگت رو که تعطیل کردی و رفتی …
عیب نداره … من گشتم و پیدات کردم!
۷:۳۸ ب.ظ در بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸
این عکس عالیه
اینکه آدم بدونه کی هستش و چی می خواد بهترین نعمتیه که بهش رسیده
و از همه بهتر اینکه آدمها قبول کنن که تو کی هستی
بخوان باشن یا نه
هرچه هستی دوستم پایدار باش و به خودت ببال
۱۰:۱۹ ب.ظ در بهمن ۲۰م, ۱۳۸۸
سلام دوستم
تو حال زندگی کردن خوبه! من درگیرم، در گیر آینده ای که میخوام فکر کنم روشنه
۳:۰۶ ب.ظ در بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸
ببین.
منو میشناسی که.الان از این نوشته ات لذت بردم.ولی خب میدونی که زبون واسه تعریف و تمجید ندارم.
همین که بدونی خیلیییی خوب گفتی اونقدر که میتونم از تک تکش احساست رو بفهمم.
همین!
۳:۲۶ ب.ظ در بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸
آره ولی همه چی این روزا اگر و شاید و کاشکیه….
۱۲:۰۹ ق.ظ در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸
دلم دیوونگی می خواد !
۷:۳۲ ب.ظ در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸
۴:۲۸ ب.ظ در بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸
و علیکم جمیعا و رحمت الله
۱:۲۱ ق.ظ در بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸
قدم رنجه می کنی بانو
۱۲:۳۶ ق.ظ در اسفند ۲م, ۱۳۸۸
همراه پیدا کردم.
جنس فکر هایمان با هم همسایه اند به گمانم اندکی کمی نمه ای
۱:۱۸ ب.ظ در اسفند ۳م, ۱۳۸۸
چه تلخ بود… مخصوصا آرزوهایی که حکم کابوس دارند…
خانومه : مضحکه.. نه مزحکه.. ببخشینا..
۱:۳۰ ب.ظ در اسفند ۵م, ۱۳۸۸
و ترس هایی که مرا از خودم هم میترسانند روز به روز بزرگتر می شوند و مردم اطراف دریده تر و من ترسو تر…
۶:۵۶ ق.ظ در اسفند ۶م, ۱۳۸۸
سلام سلام
خوبی اویسنا جان؟
مرسی که منو از یاد نمی بری باور کن وقتی میری و دوباره بر می گردی تنها چیزی که شادت میکنه دیدن کامنتای رفقای سابقه. مرسی
و اما درباره ی پستت، فقط می تونم بگم که اگه یه رابطه بخواد تموم بشه دیگه هیچکاریش نمیشه کرد متاسفانه و این هم تبعات همونه. راستی قلمت که پخته بود ولی الانه خیلی بهترم شده داره دیگه ته میگیره!!!
۸:۵۹ ب.ظ در اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸
Az Ahalie EmrouZ BaSH…