۱۷
فروردین
۱

بردن را باور داشتم، بر سر اعتقادم هم چون کوه ایستاده بودم… ولی در تمام این مدت ترسی مثل سایه همراهم بود حتی لحظه ای آرامم نگذاشت ترسی سرد و مرموز که سکوتش دیوانه ام می کرد… از همان روز اول تصور چنین روزی را داشتم ولی چه می توان کرد، چه شب هایی که خواب می دیدم … و با فریادی از ته گلو، سرد و خاموش، درست مثل بختک، از خواب بلند می شدم و بی اختیار اشکم سرازیر می شد … دیگر حتی از خوابیدن هم بیزار بودم …

rueful.ir

مار خوش خط و خال را می دیدم ولی به شانس خوش دل بسته بودم. به چیزی که هنوز برایم وجود خارجی پیدا نکرده. دلم می خواست برای یک بار هم که شده طعم شانس را بچشم … هنوز هم آرزویش به دلم مانده …

روزهای سخت زیادی را چشیدم از وقتی که چشمم دید و مخچه معیوبم ثبت کرد، جز غم همراهی نداشتم.

چه شب هایی که با صدای حق حق مامان آهسته آهسته چشمهایم روی هم می رفت و صبح بجای کشیدن یه نفس تازه باید اشک های مامان، که سعی داشت پنهانشان کند را می دیدم … سجاده اش خیس اشک بود … به به چه صبح دل انگیزی …

چه شب هایی که تا نیمه های شب به انتظار صدای بوق ماشین بابا می نشستم تا از سر کار برگردد و با هم شام بخوریم … آن هم ساعت دو شب …

چه شب هایی که از ترس، سرم را زیر بالش می بردم تا صدای دعواهای مامان و بابا را نشنوم …

و به لطف خدا همچنان ادامه داشت …

اینها فقط می توانست گوشه ای از دلیل شب گریه های من باشد … درد من ترس از تنهایی بود ترسی که مثل یک سایه مرا می پایید ترس از تنهایی که دغدغه همیشگی دل شکسته ام بود …

به هر دوست و آشنایی می رسیدم سفره ی دلم زخم خورده ام را باز می کردم ولی خالی نمی شدم … چون می دانستم درک نمی کند … از چشمانش می خواندم که می خواهد چه بگوید … همین ها بود که حس تنفر از زندگی و انسان هایش را در من زیاد می کرد …

توی زندگی نکبت بارم روز ها و شب های سختی را گذراندم ولی هیچ کدام به این اندازه درد آور نبودند … تا به حال این قدر احساس حقارت نکرده بودم ، این قدر به پوچی و کوچکی خودم و زندگی ام فکر نکرده بودم. وقتی به این فصل از زندگی ام نگاه می کنم، فقط آغاز و پایان دردناکش را می بینم … نه چیز دیگر …

چند وقت بود دلم برای روزهایی که شب و روزش را با گریه سر می کردم تنگ می شد تا رسید به اینجا …

که خیلی ساده گفت: “رابطه ما یه عادته!!! من دوستت ندارم.”

با عقلم جور در نمی آید … روزی شبنم اشک های انتظار که گونه هایم را نوازش می کرد، پاک  کردی ولی حالا کاسه به دست به بدرقه ام ایستاده ای …

پ.ن :شب سخت و دردناکی را سپری می کنم … دعا کنید یلدا نباشد …

۱ دیدگاه »

  1. نیلوفر
    ۳:۲۷ ب.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹

    سلام
    شاید حس خوبیه که بفهمی یکی دیگه هم هست که شبا از ترس خوابش نمی بره و تو توی این درد شریکی داری!!!

    هیچوقت دوست ندارم کسی رو مثل خودم ببینم… ولی وقتی می بینم یه حس بهم میگه ببین تنها نیستی…

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب