فروردین۳۵
این روزها حتی با خودم هم بیگانهام. صداهایی از درون، که زمانی آرمانهای روشنم را یدک میکشیدند، بوی متعفنی از جنس نفرت و بیزاری میدهند و تنها خستگی ناشی از فصلهای همیشه خزان را به رخم میکشند…
به یاد حرفهای پیرمرد میافتم که میگفت “انسان در زندگی دو بار متولد میشود. نخست حیوانی زیبا و خوشرنگ و رو به دنیا میآید و بی هیچ چون و چرایی افکار و عقایدی به او خورانده میشود. زمانی میرسد که دوباره متولد میشود و افکار و عقایدی سرکش در وی ریشه میدواند و به دنبال دلیلی برای نهی یافتهها و کشف حقیقتها میرود. گاهی در چندین و چند بازه زمانی بارها عقایدی نو و از دیدگاه خودش مناسبتر را پیش میگیرد و به سمت آینده می رود.”
در این سالهایی که از تولد دوبارهام میگذرد بارها و بارها به دست تغییر دست دادم و از سمتی به سمت دیگر رفتم و بدنبال یافتههای جدید بودم.
امید را با دستان خودم ساختم و بعدها با همان دستان خفهاش کردم.
از عشق موجودی زیبا و بیریاتر نیافتم اما دیری نپایید که تنها “ع”اش برایم ماند و به عبرت تبدیل شد.
چشمهای دلم را به سوی آیندههای روشن گشودم و سرانجام کورش کردم.
گذشته را شناختم، آموختم و در نهایت بالا آوردمش.
بتی که با نام خدا ساختم و آراستم را در نهایت از ریشه سوزاندم.
…
شاید افکار حال و آینده من از زمین تا آسمان مغایرت پیدا کند و حتی از خوب به بد برسم اما آنچه بدست آمده زاده شناختیست که خودم به آن رسیدم و همیشه برایم مقدس و ستودنیست.
زندگی این روزهای من با حسی بیتفاوت نسبت به انسانهای اطراف پیش میرود و همچنان زمزمه میکنم:
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
.
And I Know…
پ.ن : منم و پارهای از دستنوشتهها که هیچگاه دستانم توان نوشتن و به اشتراک گذاشتنش در این وبلاگ را نداشت. این خودسانسوری همچنان همراهم است چه خوب و چه بد… غیبتهایم زیاد شده. میدانم. جز عذر خواهی کاری از دستم بر نمیآید. ببخشید.

۱۰:۰۴ ق.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
آویسنا جان سلام
خوبی؟
متنت که حاکی از جنجال های درونته!
متالیکا بازم که هستی!
امیدوارم به زودی آفاق روشنی پیش روح حساست نمایان بشه
و از زندگیه زیبات لذت ببری. مطمئنم که دیر نیست اون روز
+من هیچ اس ام اسی ازت نداشتم وگرنه جواب می دادم
در ضمن به جای عذر خواهی به دوستات زودتر سر بزن …
۱۰:۲۸ ق.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
ترتیب اون بته رو هم خوب کاری کردی دادی!
۱۰:۲۸ ق.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
۱٫ هورا
۲٫ اول
۳٫ حاجی! مشتاق دیدار!
۴٫ چاکریم
۵٫ این مرتضی رو اگه ایراد نمیگیره از طرف من ببوسش!
۴:۱۹ ب.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
خوشحالم که وبلاگم تو رو خندونده
۴:۴۴ ب.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
مرا یادت هست >
دوستت دارم ها را “؟
۸:۳۶ ب.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
۹:۴۸ ب.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
چقدر خوب شد که بالاخره اومدی : )
خیلی خیلی و خیلی منتظر همچین متنی بودم
۱۰:۳۴ ب.ظ در فروردین ۲۶م, ۱۳۸۹
ایکاش زندگی چیزی نبودکه مثل رودگل آلود بگذرد
بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این روبه آنروشویم وطرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ میشد ”
۲:۰۵ ب.ظ در فروردین ۲۷م, ۱۳۸۹
درود
دلنوشته ای بسیار زیبا و عمیق
گرم
تصمیمت درسته, دل نوشته هاتو واسه کسی نگه دار که لیاقت دانستش رو داشته باشه
سبز مانی و سربلند
۶:۳۸ ب.ظ در فروردین ۲۷م, ۱۳۸۹
همه ی کلماتت گرم هستن.
باور کن جملاتت جنوبی اصل ِ،خوشم میاد!
اومدم نت،نبودی.
ولی خب الان میبینم که میگی بی تفاوتی.پس فرقی نمیکنه که دوباره بیام یا نه.
هر وقت خواستی ، حالت بهتر شد ، که میدونم این حال همیشه همراه توه با دز بالاو پائین.ولی به هر حال میام .اگه بخوای کیم میخوریم.
فقط اونجا گرمه.آب میشن.اگه چکید چیکار کنیم؟!
۶:۵۷ ق.ظ در فروردین ۲۸م, ۱۳۸۹
خوشحالم که وقت گذاشته اید و نگاهی به حکایه انداخته اید و خوشحالترم از اینکه سلامت و تندرست در جمع ما هستید.
اما تفییرات فکری برای همه اتفاق می افتد و طبیعی است و لی احساس می کنم تغییرات شما زود به زود اتفاق می افتد.
۷:۲۶ ب.ظ در فروردین ۲۸م, ۱۳۸۹
نمی دونم داری با خودت چی کار می کنی….اما زیاد عجله نکن
همه چیز رو نشکن
حتی همه ی بت ها رو….
۱۱:۰۳ ب.ظ در فروردین ۲۸م, ۱۳۸۹
سلام دوستم
میدونی آدما روزی هزار بار متولدمیشن روزی هزار بار عوض میشن تولد مهمه ولی مهمتر هدفه که چرا متولد میشی………….
۱۱:۳۲ ب.ظ در فروردین ۲۸م, ۱۳۸۹
حرف های دلم بود !!!
۱۱:۱۹ ق.ظ در فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹
هدفو خودت میسازی باید فکر کرد…..یه هدف بزرگ هدفای کوچیکی به وجود میاره که همشون باعث امید میشه امید به اینکه آینده باید روشن باشه یعنی باید بشه……….
۱۱:۰۴ ق.ظ در فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹
بعضی از نوشته ها هستن که وقتی میخونمشون به نویسنده شون حسودیم میشه،
با خودم میگم کاش اینو من نوشته بودم،
این یکی از اون نوشته ها بود.
۹:۱۶ ب.ظ در فروردین ۳۰م, ۱۳۸۹
آینده تو مه گرفتاره باسه همینه که آدمو غافلگیر میکنه…. برای من گذشته باور نکردنیه
۱۰:۵۰ ق.ظ در اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹
خب خودت نوشتی،
گیرم که الان با گذشته هات فرق داشته باشی. ولی در هر صورت اون موقع خود ِ خودِ خودت بودی که این چیزا رو نوشتی.
۸:۴۴ ق.ظ در اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹
۱۲:۴۷ ب.ظ در اردیبهشت ۵م, ۱۳۸۹
سلام:
ممنونم از تو آویسنا جان که دوستم بودی و هستی و خواهی ماند
۹:۱۰ ب.ظ در اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۹
khoondamesh
ba bishtaresh movafegham
bishtar chizha to zehne khode adam sakhte mishe
yaeni nazare man ine
shayad
۱:۳۱ ق.ظ در اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۹
خیلی ممنونم که همیشه به یادمی
شاد باشی
۶:۵۰ ب.ظ در اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۹
بلاگر را حدا آزاد کرد
این روزها همه ما حال دیگری داریم
۵:۲۵ ب.ظ در اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۹
سلام.وبلاگ زیبایی داری.کاراتم قشنگه.به منم سر بزن.خوشحال میشم نظراتت رو بدونم.avaye-arvand.blogsky.
۱۲:۱۳ ب.ظ در اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۹
بلاخره اینا چیزاییه که تو نوشتی
تو، نه هیچ کس دیگه
میدونم منظورت از اینکه اینا تراوشات مغزت هستن چیه
ولی تو فقط زحمت نوشتنشون رو نمی کشی،
یعنی این ضمیر ناخودآگاهه توئه که این چیزا بهشون الهام شده،
نه ضمیر ناخودآگاه هیچ کس دیگه ایی…
خودت خوبی؟ البته به این پست نمیاد که خوب باشی، کلا همگی خیلی حالمون خوب نیست!
الان تاریخ این پست رو دیدم، ۲۶ فروردین بود، احتمال میدم اواخر اردیبهشت پست جدید رو بذاری :دی
راستی حال پسر خاله ت چطوره؟ خوبه خوب شد؟
۱۱:۵۵ ق.ظ در اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۹
چقدر خوب که آپیدی ، نوشته ها برای خودت نگه دار شاید روزی اتفاقی افتاد .. صداها تمام نشدنی اند برای من که اینطور است جز گاهی قطعی صدا .. & never cared to them, believe me
۹:۴۴ ب.ظ در اردیبهشت ۱۸م, ۱۳۸۹
آویسنا جان مواظب خودت باش
۳:۲۳ ب.ظ در اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۹
سلام:
همه ی ما محکوم هستیم.محکوم آنچه دوست داریم داشته باشیم .محکومیم برای انسانیت.برای خلاف جریان شنا کردن.برای هنر.
تنهاییم.همه ی ما.کنار گذاشته ایم.فراموش شده ایم.
همه ی ما……
۱۰:۵۴ ب.ظ در اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۹
(گل)
(گل)
۸:۰۳ ب.ظ در اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۹
میگم آویسنا اگه همینجوری پیش بری کم کم وبلاگت از حالت ِ ماهنامه در میاد و به فصلنامه تبدیل میشه!
۹:۲۸ ق.ظ در خرداد ۱م, ۱۳۸۹
نا امید شدی آویسنا؟
تو دیگه چته؟
خوب اینکه بی تفاوت باشی چیز بدی نیست! اما مواظب باش که از بی تفاوتی نسبت به خودت بر نیومده باشه
عزیزمی …
۹:۴۷ ق.ظ در خرداد ۴م, ۱۳۸۹
سوالی که برای اینجانب مطرح می باشد این است که هیچ معلوم است شما کجایین آویسنا جانم؟! (گل)
۳:۲۸ ب.ظ در خرداد ۱۱م, ۱۳۸۹
ئه آویسنا چرا معذرت میخوای!
من فقط دوست دارم نوشته های بیشتری ازت بخونم، همین!
۹:۲۱ ق.ظ در خرداد ۱۶م, ۱۳۸۹
اویسینا با این پست قدیمی ات کلی حس مشترک دارم
۱:۲۳ ق.ظ در تیر ۵م, ۱۳۸۹
با این وجود انگار آدمها بیشتر از دوبار متولد می شوند. هر تغییر ، یک تولد. اما گاهی اوقات دوره ی قبل از تولد کمی طولانی میشود و انگار زندگی تبدیل به یک اجبار ِ یکنواخت میشود .
پ.ن که نوشتی حرف همه ی آدمها توی این دوره ی قبل از تولده . میگذره .