۱۳
اردیبهشت
۰

141208

مست و گیج، با آهنگی ملایم، چشمانم را می‌بندم و افکار سرگردانم را نشخوار می کنم …

به عزیزانی که اکنون در جمع‌مان نیستند فکر می‌کنم و مثل همیشه مادربزرگ، پررنگ‌تر از همیشه با لبخند مهربانش جلو چشمانم می‌آید … به یاد پشت خمیده و قرص‌های قرمز رنگش می‌افتم … به یاد موهایش که بعد از حمام با ظرافت خاصی گیس‌شان می‌کرد و صدای قل‌قل قلیانش که هر روز صبح نوازشگر گوش‌هایم بود می‌افتم … یه یاد غمی که لحظه‌ی سرد سلام و خداحافظی در چشمانش موج می‌زد … حال می‌دانم ناراحتی‌ات از چه بود … حس دلتنگی‌ات برای پدربزرگ را حس می‌کنم … سنگینی بغضی که در دلی دریایی هم‌چون دل تو ترکیدنش محال بود و تنها با لبخندی غم‌انگیز می‌گفتی از این تنهایی، از این دربه‌دری بی‌زارم … می دانم دوست نداشتی هر چند یک بار از خانه‌ی این فرزندت به خانه‌ی دیگری روانه شوی … می‌دانم ولی افسوس که دیگر خیلی دیر است.

سعی می‌کنم کهنه‌ترین خاطراتم را به‌یاد آورم … مثل همیشه ناکام می‌مانم تنها طنین صدایی از جنس مؤنث آن هم فقط چند کلمه را به یاد می‌آورم که تا سن ۱۶ سالگی مانند کابوس همرام بود تا این‌که همه چیز برایم روشن شد … *

به خاطرات خوب زندگی‌ام فکر می‌کنم و با هجوم افکار به ظاهر خوش روبه‌رو می‌شوم … “عید سال …” ، “سیزده‌به‌در سال …” ، “چهارشنبه سوری سال … و آتش زدن اتوبوس شهرداری” ، “قهرمانی استقلال در سال… و سرکردن ۲۴ ساعت به‌یاد‌ماندنی در بازداشت‌گاه” و … چه زندگی خوبی داشتم نه؟ …

سعی می‌کنم به چیزهای خوب فکر کنم … به این‌که هرچه در این دنیا زجر و عذاب ببینیم در آخرت پاداش اخروی نسیب‌مان خواهد شد و … . چقدر احساس آرامش می‌کنم الان … هه هه … لووول!!!

سعی می‌کنم خاطرات بد گذشته را بیاد نیاورم ولی …

پ.ن : رازی که تا  ۱۶ سالگی‌ام برملا نشده بود و تا قبل از آن جرأت پرسیدن درباره‌اش را نداشتم، را یک روز مفصل توضیح می‌دهم.

پ.ن : روز معلم را به پدر و مادرم و همه‌ی معلم های “دلسوز” تبریک عرض می‌کنم.

بدون دیدگاه

بدون دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب