۲۶
اردیبهشت
۰

044621

وقتی گفتم نرو، شانه‌هایت را به نشانه اعتراض بالا زدی و من ِ مغرور را طبقه طبقه، پله پله، به فرش آوردی …

تو برای درک دردهای من خیلی کم بودی … برای دوست داشتن‌هایم … برای اشک‌هایم … برای غم‌های نهفته‌ام … برای راز‌های فاش نشده‌ام …

ولی افسوس که دیر دانستم …خیلی دیر …

کاش از همان روز اول می‌دانستم که روزی تنهایم خواهی گذاشت … کاش …

دیگر برایم وقت این گذشته که به دنبال مقصر باشم … تو … من … خدا … هرکس دیگر … وقتی نه تو ، نه من ، نه خدا و نه هیچ کس دیگر یارای وصله زدن قلب پاره‌ام را ندارد، چه فرقی می‌کند که مقصر باشد … بشناسم‌اش یا نه …

مثل اینکه خاموشی بهترین است … برای حرف های نگفته‌ام … برای اشک‌های نریخته‌ام … برای ناله‌های سر نداده‌ام …

بلکه قطره‌ای از دریاچه‌ی آوازهای نیامده‌ام کم شود…

پ.ن: غیبت هایم را ببخشید … درگیر امتحانات دانشگاه هستم.

بدون دیدگاه

بدون دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب