۱۳
تیر
۰

نه این واژه‌ها هم تسکین‌بخش روح خسته‌ام نیستند… روح خسته‌ای که حتی کوه هم انعکاسش را از او دریغ می‌کند …

b_072208

ای خدا هدفت از آفرینش من چه بود؟ ای قادر متعال، ای دانای مطلق، مگر توچنین روزی را نمی‌دیدی؟ مگر روح رنجورم را نمی‌شناختی؟ مگر جرمم را نمی‌دانستی؟ مگر نمی‌دانستی افکار سرکش‌ام روزی منکر خدایی‌ات می‌شوند؟ اگر می‌دانستی پس چرا آفریدی؟ ها؟ چرا؟

به کدامین گناه محکومم به این زندگی؟ به این زندگی که حتی سایه‌ام هم از من گریزان است. زندگی در کنار کسانی که لبخند مهربان‌شان خواب شیرین مرا پر از کابوس می‌کند، در جایی که بیرق دروغ بر بالین تک تک مردمانش برافراشته شده و صداقت را سکه سیاه حماقت نام نهاده‌اند …

می‌بینم، یک سوسوی نگاه که کشیده می‌شود از آن سوی روزهای پر دغدغه‌ی کودکی تا نمی‌دانم‌های امروز. تا به امروز که”نمی‌دانم” سرآغاز فصلی‌ست که انتهایش ناپیداست.

شک به باورها، باور شک‌ها، مبارزه با مطلق‌ها، ایمان به نمی‌دانم‌ها، همه و همه حاصل توهمات ذهنی‌ست که می‌گوید: مـــن چـــرا مـــی‌فهـمم؟

زمان می‌گذرد و عقرب درون عقربه‌ها، زهرش را در ضرب ثانیه‌ها می‌کوبد بر روح ساکن خرابات جسمم. و جسم بی‌جانم در درازای یک خیابان که تنها سایه‌ی بی‌قواره‌ام می‌پلاسد بر سنگ‌فرش خیابان، به آرزوی نوشیدن از آن جام کهنه‌شراب، آمیزش باد و دریا و تولد موج را نظاره‌گر است.

بدون دیدگاه

بدون دیدگاه »

هنوز دیدگاهی داده نشده.

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب