۸
مرداد
۷

b_070717

وقتی که من بچه بودم

پرواز یک بادبادک

می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک

تا نارنج زاران خورشید

وقتی که بچه بودم

خوبی، زنی بود که بوی سیگار می‌داد

و اشک‌های درشتش از پشت عینک

با قرآن می‌آمیخت

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

وقتی که بچه بودم

آب و زمین و هوا بیشتر بود

و جیرجیرک شب‌ها در خاموشی ماه

آواز می‌خواند

وقتی که بچه بودم

در هر هزاران و یک شب

یک قصه بس بود

تا خواب و بیداری خواب‌ناکت سرشار باشد

آه آن روزهای رنگین

آه آن روزهای کوتاه

آه آن روزهای رنگین

آه آن فاصله‌های کوتاه

آن روزها آدم بزرگ‌ها و زاغ‌های فراق

این سان فراوان نبودند

وقتی که بچه بودم

مردم نبودند

آن روزها

وقتی که من بچه بودم

غم بود

اما

کم بود

اسماعیل خویی

پ.ن : دستم به نوشتن نمی رود این روزها … همین.

۷ دیدگاه »

  1. parisa
    ۵:۱۰ ب.ظ در اسفند ۷م, ۱۳۸۸

    salam
    besiar ziba va javdane

  2. reza
    ۱۱:۳۷ ب.ظ در اسفند ۷م, ۱۳۸۸

    kkhili ziba va yade khateratam andakhti movafagh va piroz bashi va sabz

  3. bi din
    ۱۱:۴۵ ب.ظ در اسفند ۷م, ۱۳۸۸

    super, laanat bar eslam ke az irani budan duremoon kard(((((((((

  4. داوود
    ۱۲:۱۸ ق.ظ در اسفند ۸م, ۱۳۸۸

    شعر با کمی تغییر از اسماعیل خویـی

  5. simorgh
    ۱۲:۲۷ ق.ظ در اسفند ۸م, ۱۳۸۸

    وقتی که بچه بودم

    آب و زمین و هوا بیشتر بود

    و جیرجیرک شب‌ها در خاموشی ماه

    آواز می‌خواند

    اون روزها جدا همینجوری بود و من چقدر دلم براش تنگ شده

  6. marzieh
    ۱۲:۴۹ ق.ظ در اسفند ۸م, ۱۳۸۸

    harfe deltangihayam ,besyar ziba va hezar bar bayad gosh kard.destetan dard nakonad.

  7. سپیده
    ۲:۲۹ ق.ظ در خرداد ۴م, ۱۳۸۹

    مرسی از شعر زیبایی که من رو به خاطرات برد.(وقتی که من بچه بودم اولین شعری بود که من در سن ۸ سالگی حفظ کردم)

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب