۳
بهمن
۲۹

یک اتاق تاریکِ تاریک که حتی روزنه‌ای از نور واردش نمی‌شود تنها چیزیست که این روزها داشتنش را غنیمت می‌شمارم. شب‌ها آرام و روزهای نفرت‌انگیز تاریک… تنها صدای روزمرگی انسان‌هاست که آزاردهنده است… وقتی هیچ رنگی به سیاهی شب و روزم نمی‌بینم ناخودآگاه به تفویم افکارم سر می‌زنم و جز تاریخ‌های خط خورده چیزی نمی‌بینم… کوچه‌های پرشور و سرشار از عشق و امید به بن‌بست رسیدند و سرانجام تمام شدند… تنها خاطراتی تلخ و شیرین‌اند که پی‌های سرزمین سوخته باورهایم را بنا نهاده‌اند…

بین نگاه مغرورم را… این دیوار که بین من و اطرافیانم می‌بینی نه از سر لجاجت است و نه برای خودنمایی… دید روشن و مثبتی که نسبت به آینده نیامده داشتم به کوهی از خاکستر تبدیل شده که حتی ثانیه‌ای بعدتر را به بدبینانه‌ترین شکل ممکن می‌بینم و آرزوها حکم کابوسی دارد آشنا که احساس می‌کنم بارها دیده‌ام… هر ثانیه که به گذشته‌های پربار ملحق می‌شود نیز جز عبرت برایم نبوده است…

دستانم را رها کن… من از جنس تو و آمال پرشورت نیستم… فکر کن من همان منزوی و بداندیشم که روزی مضحکه توهماتت بودم…

پ.ن : گفت باشه… گفتم دیـــر ِ …

۲۹ دیدگاه

۲۹ دیدگاه »

  1. حکایه
    ۱:۱۵ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۸

    به قول وولف اتاقی از آن خود داشته باشید خوب است و در آنجا میتوانید زیبا زندگی کنید و مضحکه ی کسی نباشید.

    [پاسخ]

  2. نفس
    ۴:۰۵ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۸

    چه قدر قشنگ بود ..
    پی نوشتت را خیلی دوست داشتم

    ممنونم… خوشحالم که خوشت اومد…

    [پاسخ]

  3. babak
    ۱۰:۱۹ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۸

    mitavanam yek sandali bardaram yek baste cigar yek fenjan ghahve va shoroo konam be khandan

    ketabhaye ziadi hastand

    ke forsate khandanas ra nadashteam va ketabhaye digari ke mikhaham baraye bare 4om ya haftado chaharom bekhanam in kar ta payane omr barayam kafi ast

    کریستف کیشلوفسکی

    [پاسخ]

  4. ناشناس
    ۱۲:۳۵ ق.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸

    اینهمه که گفتی درست .. میگی دیره حتما دیره .. اما چرا از آینده ات مایه میذاری ؟؟ هان؟؟ هان؟؟؟

    ازت راصی نیستم با این حرفی که زدی .. واقعا که !!!

    مایه نذاشتم… باهاش مشکلی هم ندارم… باور کن… فقط نسبت بهش بدبینم… همین…

    [پاسخ]

  5. ناشناس
    ۴:۴۴ ق.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸

    نمی‌دانم چرا انسانهایی که همه جا را تاریک می‌بینند، عصای سفید دارند،
    و گاهی انسانهایی که می‌بینند، عصای سیاه…

    عصای منم سیاه بود… زمونه چشمای من رو کور کرد… و عصام رو روسفید…

    [پاسخ]

  6. سمیه
    ۳:۲۶ ب.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸

    آویسنا جان زیبا بود ولی چقدر عمیق وغمگین

    آدمی به امید زنده می ماند و بس

    ممنونم…
    ثابت شد که نه گذشته و نه آینده هیچکدام ارزش دل بستن ندارند. به حال پایبندم و بس…

    [پاسخ]

  7. سپهر
    ۳:۳۰ ب.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸

    سلام :
    ممنون که به یاد من هستی و هنوز با اینکه مطلب خاصی برای بیان ندارم هنوز همراهم طی میکنی مسیر را.
    حس زیبایی شناسی دقیقی در عکسها هست که همیشه مرا مجذوب میکند .

    خواهش می کنم دوست عزیز…
    خوشحالم که خوشتون اومد…

    [پاسخ]

  8. لادن
    ۳:۵۶ ب.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸

    هرچی که فکر میکنم باز به این نتیجه می رسم که الان
    باید یه کامنت خوشبینانه بذارم..
    همین.

    بازم مرسی…

    [پاسخ]

  9. ناشناس
    ۵:۵۶ ب.ظ در بهمن ۵م, ۱۳۸۸

    ببین تو هم مثه اغلب آدما استعداد ویجه ای در خراب کردن آینده با این بدبینی هات داری !!!! بعنی باید منو از خودت راضی کنی اکه میخای عاقبت به خیر شی …. من توانائی های زیادی در عاق کردن افراد دارم … خدا بت رحم کنه… من هنوزم ازت راضی نیستم .

    حالا که اینطور شد… تا از من راضی نباشی منم ازت راضی نیستم… خودت می دونی چی پیش میاد…

    [پاسخ]

  10. ناشناس
    ۸:۲۵ ب.ظ در بهمن ۶م, ۱۳۸۸

    وای چه پری .. چه سری .. عجب دمی .. خیلی خوشگل شدی امشب … میبینی من خیلی ازت راضی ام الان ..

    خوب شد خودت راه اومدی… می خواستم وکیل بگیرم…

    [پاسخ]

  11. زم بور
    ۱۰:۴۶ ب.ظ در بهمن ۶م, ۱۳۸۸

    خوب بود خیلی خوب..ممنون واقعا.
    و شاید حیف که پر شور نیستید مثل اون…
    +پیوند ندادید سر زلفمان باز شد..

    حیف…
    +…

    [پاسخ]

  12. سمیه
    ۱۱:۴۷ ب.ظ در بهمن ۶م, ۱۳۸۸

    خوشحالم که به این نتیجه رسیدی همین درسته….
    راستی یادم رفت بهت بگم عکست خیلی قشنگه وهمین طور عکسای قبلی
    خودت گرفتی؟
    صلیب و….. به منم سربزن

    مرسی… نه عکس ها از من نیست. ۱x.com سایت محبوب منه… عکس ها رو معمولا از اینجا انتخاب می کنم…

    [پاسخ]

  13. آیات زمینی
    ۲:۰۷ ق.ظ در بهمن ۷م, ۱۳۸۸

    راضی کردن انسانهای ناراضی
    تفکیک اراضی
    بالاکشیدن املاک شما در اراضی اوقافی
    گرفتن وکالت از شما به زور
    انجام می شود

    خودش راه اومد دیگه… مرسی. لطف دارید.

    [پاسخ]

  14. آیات زمینی
    ۲:۰۷ ق.ظ در بهمن ۷م, ۱۳۸۸

    حالم خوب نیست
    این رو که دیگه هم می دونند
    درک مشترک و این حرفها

    فریادت می کنم برادر… اگه بتونم…

    [پاسخ]

  15. ناشناس
    ۱۲:۵۳ ب.ظ در بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

    منم وکیل میخام .. این ایه زمینی رو به عنوان وکلی خودم انتخاب میکنم وو تو هم بهتره بری به فکر یه وکیل خوش بین باشی اصنشم …
    آیه .. آیه .. این آوی رو نیگــــــــــــــــا ( آیکون دوان دوان )

    اون چیزی که زیاده وکیله… من وکیل خودم رو می بخشم به تو… برو حالش رو ببر…

    [پاسخ]

  16. نئو
    ۱۲:۵۴ ب.ظ در بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

    به به!
    ببین کی رو پیدا کردم!
    قبلنا یه سری میزدی گاهی …
    وبلاگت رو که تعطیل کردی و رفتی …
    عیب نداره … من گشتم و پیدات کردم!

    سلام دوست قدیمی…
    من دو سه بار اومدم تو وبلاگت کامنت گذاشتم با آدرس جدیدم… ولی خب…
    عیبی نداره گشتی و پیدام کردی دیگه…

    [پاسخ]

  17. شفق
    ۱۱:۰۸ ب.ظ در بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸

    این عکس عالیه
    اینکه آدم بدونه کی هستش و چی می خواد بهترین نعمتیه که بهش رسیده
    و از همه بهتر اینکه آدمها قبول کنن که تو کی هستی
    بخوان باشن یا نه
    هرچه هستی دوستم پایدار باش و به خودت ببال

    بخوان باشن یا نه… مهم نیست.
    ممنونم دوستم.

    [پاسخ]

  18. گلی
    ۱:۴۹ ق.ظ در بهمن ۲۱م, ۱۳۸۸

    سلام دوستم
    تو حال زندگی کردن خوبه! من درگیرم، در گیر آینده ای که میخوام فکر کنم روشنه

    گاهی فکر می کنم گر این گیر و درگیر ها در زندگی من نقشی نداشتند چه اتفاقی می افتاد!!!
    مطمعنا غیر قابل تحمل بود…

    [پاسخ]

  19. من
    ۶:۳۶ ب.ظ در بهمن ۲۲م, ۱۳۸۸

    ببین.
    منو میشناسی که.الان از این نوشته ات لذت بردم.ولی خب میدونی که زبون واسه تعریف و تمجید ندارم.
    همین که بدونی خیلیییی خوب گفتی اونقدر که میتونم از تک تکش احساست رو بفهمم.
    همین!

    تو هم که منو خوب میشناسی… می دونی وقتی می گم واقعا مرسی یعنی چی…
    واقعا مرسی.
    همین!

    [پاسخ]

  20. گلی
    ۶:۵۶ ب.ظ در بهمن ۲۳م, ۱۳۸۸

    آره ولی همه چی این روزا اگر و شاید و کاشکیه….

    یه وقت هایی آدم با همین امیدها و فکر کردن روشن بودن ها شب و روزش رو به هم می رسونه…

    [پاسخ]

  21. نفس
    ۳:۳۹ ق.ظ در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

    دلم دیوونگی می خواد !

    دلم دیوانگی می خواهد . دلم شوریدگی می خواهد.

    [پاسخ]

  22. لیدا خانوم
    ۱۱:۰۲ ب.ظ در بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

    :o) ولنتاینت مبارک

    [پاسخ]

  23. آیات زمینی
    ۷:۵۸ ب.ظ در بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸

    و علیکم جمیعا و رحمت الله

    [پاسخ]

  24. نفس
    ۴:۵۱ ق.ظ در بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸

    قدم رنجه می کنی بانو

    ???!!!

    [پاسخ]

  25. نینا
    ۴:۰۶ ق.ظ در اسفند ۲م, ۱۳۸۸

    همراه پیدا کردم.
    جنس فکر هایمان با هم همسایه اند به گمانم اندکی کمی نمه ای

    به گمانم…

    [پاسخ]

  26. گرگ دونده
    ۴:۴۸ ب.ظ در اسفند ۳م, ۱۳۸۸

    چه تلخ بود… مخصوصا آرزوهایی که حکم کابوس دارند…

    خانومه : مضحکه.. نه مزحکه.. ببخشینا.. :)

    تصحیح شد استاد. مرسی. ;)

    [پاسخ]

  27. رویا
    ۵:۰۰ ب.ظ در اسفند ۵م, ۱۳۸۸

    و ترس هایی که مرا از خودم هم میترسانند روز به روز بزرگتر می شوند و مردم اطراف دریده تر و من ترسو تر…

    و دریده تر و من ترسوتر …

    [پاسخ]

  28. به دونه
    ۱۰:۲۶ ق.ظ در اسفند ۶م, ۱۳۸۸

    سلام سلام
    خوبی اویسنا جان؟
    مرسی که منو از یاد نمی بری باور کن وقتی میری و دوباره بر می گردی تنها چیزی که شادت میکنه دیدن کامنتای رفقای سابقه. مرسی

    و اما درباره ی پستت، فقط می تونم بگم که اگه یه رابطه بخواد تموم بشه دیگه هیچکاریش نمیشه کرد متاسفانه و این هم تبعات همونه. راستی قلمت که پخته بود ولی الانه خیلی بهترم شده داره دیگه ته میگیره!!! =))

    سلام مهربان…
    خوشحالم که دوباره برگشتی… اینجا که شده ماه نامه و یه وقتایی از یک ماه هم میگذره و به روز نمیشه…
    مرسی بابت لطفی که نسبت به من و نوشته هام داری… نترس جنسش چینی نیست، ته نمی گیره :دی

    [پاسخ]

  29. TAHA
    ۱۲:۲۹ ق.ظ در اسفند ۱۱م, ۱۳۸۸

    Az Ahalie EmrouZ BaSH…

    [پاسخ]

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب