۲۵
دی
۲۳

 

بعضی عادت ها ماهیانه اند، بعضی زنانه، و بعضی دیگر زن و مرد نمی شناسد، خارج از بعد زمان و مکان هر از چند گاهی می آید و سراسر وجودم را پر می کند از درد، از بغض، از نفرت، خون ترشح شده بیرون می زند از دیدگانم و من، سکوت می کنم، عادت است دیگر، عادت می کنم به عادت کردن، به شب را به روز رساندن، به گم شدن در میان حلقه های دود سیگار، به تکرار یک مصرع از شعری ناخوانده، اینجاست که ناخواسته به دنبال رویاهای کودکانه ام می دوم، مانند بادبادکی که بندش را رها کرده باشم می گذارم تا هرکجا که دلش خواست برود، مست کند و اوج بگیرد، شیطنت کند، از آن بالا دختر همسایه را دید بزند، و یا به کبوترهای زیر پایش بیلخ نشان بدهد، و من ریسه می روم، کم کم که فاصله گرفت غصه ام می گیرد، صدایش می کنم و بی پروا بالا می رود و آرام آرام محو می شود، دیگر خبری از بادبادک نیست، بازگشته ام به همان خرابه همیشگی با همان آسمان سیلی خورده، در کنار سرخی داغی که ذره ذره خاکستر می شود، و باز به همان پیام لعنتی خیره می شوم، چندین بار می خوانم و انگار که برایم تازگی داشته باشد هربار موی تنم راست می شود، خواب یا بیداری، نمی دانم، هرچه هست، بی خداحافظی بار سفر بستی و رفتی…

آرام بخواب دوست من، زندگی تازه ات مبارک…

 

 

روحش شاد…

 

۲۳ دیدگاه

۲۳ دیدگاه »

  1. ناشناس
    ۹:۰۶ ق.ظ در دی ۲۵م, ۱۳۸۹

    روز ، امروز است و
    امروز ، این ساعت و
    این ساعت ، این نفس است و
    نفس، این وقت است
    و همین وقت خوشبختی است ؛
    و تو یک عالمه آدمی هر وقت دلت میخواد هر کدومشونو که میخوای انتخاب میکنی . دید میزنی .. میکشی .. میخوری.. فرار میکنی .. آزادی
    اما همه اینها که تموم شد بادبادک که از دست رفت کم کم تغییر میکنیم و میشیم فقط یه نفر .
    تنزل پیدا میکنیم به تنها یک نفر . همونی که میشناسیم که باید باشه
    همون یک نفری که بهش میگی من .. فقط یکی میشی…باید که بشی.. نمیتونی . .میفهمی ؟؟!؟

    اوهوم…

    [پاسخ]

  2. آیات زمینی
    ۷:۵۳ ب.ظ در دی ۲۵م, ۱۳۸۹

    روحت شاد عزیزکم

    ؟

    [پاسخ]

  3. حکایه
    ۱۱:۱۸ ق.ظ در دی ۲۶م, ۱۳۸۹

    روحشون شاد.

    [پاسخ]

  4. محمدرضا
    ۱۲:۳۲ ب.ظ در دی ۲۶م, ۱۳۸۹

    قلمت قشنگه دختر عمو ;)

    آره از فرنگ آوردن واسم دختر عمو.

    [پاسخ]

  5. کوچه نادری
    ۱:۳۹ ب.ظ در دی ۲۶م, ۱۳۸۹

    کاری به خداحافظی اش ندارم. رفتن همیشه سخت است. حتی زمان هم که می گذرد فقط سختی اش سربی می شود آویسنا جان.

    [پاسخ]

  6. من
    ۷:۴۲ ب.ظ در دی ۲۶م, ۱۳۸۹

    من تو باغ نیستم آویسنا
    روح کی شاد؟!…شاید واقعا مهم نیست روح چه کسی!مهم اینکه شاد باشه.
    از کامنتت توی وبلاگم لذت بردم…برای چندمین بار به دوستی مث تو افتخار کردم…از نهایت قلبم میبوسمت بیاد لحظه هایی که با هم پژمردیم.

    یه دوست، درسته مهم اینه که شاد باشه…

    [پاسخ]

  7. طاهره
    ۷:۵۷ ب.ظ در دی ۲۶م, ۱۳۸۹

    گاهی آدم دلش واسه ندیده ها و نشنیده ها تنگ میشه

    [پاسخ]

  8. گلی
    ۸:۳۳ ب.ظ در دی ۲۶م, ۱۳۸۹

    در کنار سرخی داغی که ذره ذره خاکستر می شود…

    [پاسخ]

  9. سمیه
    ۱۲:۵۲ ق.ظ در دی ۲۷م, ۱۳۸۹

    :( قشنگ نوشتی آویسنا جان

    [پاسخ]

  10. لادن
    ۱:۲۶ ق.ظ در دی ۲۸م, ۱۳۸۹

    این گوشه ی دل آدم که کنده میشه.خون نمیاد.زخم میشه.درد می گیره هی.

    بعد خودش می مونه و تکرار و زخم و ت ن ه ا.

    [پاسخ]

  11. سپهر خلیلی
    ۲:۵۲ ق.ظ در دی ۲۸م, ۱۳۸۹

    سلام بر تو

    ممنونم که مطلب من رو خوندی

    همیشه عمیقی و همیشه از فهم خیلی ها مثل من. خارج

    [پاسخ]

  12. الف.ب
    ۵:۴۶ ق.ظ در دی ۲۸م, ۱۳۸۹

    az marg nemitarsam ama az margi ka kenaram etefagh mioftad mitarsam az marge pedarbozorgam. pedaram . madaram..

    kash ghab az tamame adamhaei ke mikhahand bemiran bemiram ke tahamole ranjash ra nadaram .ammmin.

    bia inja ke man montazere ye molaghatiyam.

    [پاسخ]

  13. عسل
    ۱۲:۴۸ ق.ظ در دی ۲۹م, ۱۳۸۹

    ۱-وقتی میگم من از اون گوشه نوشته خیلی لذت می برم قصدم جواب کامنتی در مورد لوگوی وبلاگم نیس ولی عجیبه که این دوتا یعنی لوگوی وبلاگم و گوشه نوشته ی شما خیلی به هم ربط دارن!

    ۲-

    ۳-شماره ی ۲ واکنش من بود به این پست درد دار.

    منم داشتم به همین فکر می کردم.

    [پاسخ]

  14. Juno
    ۱۲:۵۷ ق.ظ در دی ۲۹م, ۱۳۸۹

    روحش شاد.

    [پاسخ]

  15. سپیده
    ۳:۲۹ ق.ظ در دی ۲۹م, ۱۳۸۹

    روح آدم باید شاد باشد…اگر نه چه فایده.اینجا غم.آنجا غم …

    [پاسخ]

  16. رویا
    ۵:۱۱ ب.ظ در بهمن ۳م, ۱۳۸۹

    روحش شاد و یادش همیشه با شما….

    [پاسخ]

  17. حمیدبهادری
    ۵:۴۸ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۹

    اویسینای عزیز . کاملا با تو موافقم . البته به عنوان یکی از بنده های خدا از او خواسته ام همیشه و همه جا در میان این همه فناوری جدید که می آیند و می روند حس کنجکاوی و جستجو را از من نگیرد … فکر می کنم اگر روزی برسد و در مقابل تکنولوژی جدید حس کنجکاوی و یادگیری آن را نداشته باشم ، آن روز روزیست که خودم را "پیرمرد" محسوب می کنم .

    وب سایت پست الکترونیک

    [پاسخ]

  18. حمیدبهادری
    ۵:۵۲ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۹

    درد دنیا همین است که ؛

    سلسله مراتب عملیات دنیا بر این استوار است که مرحله به مرحله دلخوشی های تو را از زندگی می گیرد و اگر دلخوشی جدیدی پیدا نکنی احساس بی پناهی تمام وجودت را در بر می گیرد …

    [پاسخ]

  19. حمیدبهادری
    ۵:۵۳ ب.ظ در بهمن ۴م, ۱۳۸۹

    اویسینا جان ! احترما ؛ لیک پیج شما را در وبلاگ خودم گذاشتم …

    [پاسخ]

  20. ن گ ا ر ش
    ۴:۱۸ ق.ظ در بهمن ۱۸م, ۱۳۸۹

    هی دختر.. چقدر ملموس است نوشته ات.

    [پاسخ]

  21. به دونه
    ۱۰:۵۱ ق.ظ در اسفند ۸م, ۱۳۸۹

    مهم اینه که دوستی با قلم زیبایی مثه قلم آویسنا خسروی بعد از سفرش یادش رو زنده نگه داشته. فقط همین و باقی ش یک پوچیست به بزرگیه زندگی! منم به روزم و دلم برات خیلی تنگ شده رفیق خوب و قدیمیم. @};-

    [پاسخ]

  22. رویا
    ۷:۴۳ ق.ظ در فروردین ۲۲م, ۱۳۹۰

    روحش شاد…

    [پاسخ]

  23. ن گ ا ر ش
    ۴:۳۵ ق.ظ در شهریور ۲۱م, ۱۳۹۰

    دلتنگی ها تکرار می شوند..

    دلتنگی های آدمی را باد ترانه می خواند..

    [پاسخ]

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب