۲۲
فروردین
۸

ته مانده شمع، کم کم رو به خاموشی می رفت و من در میان چشمانش، چیزی یا شاید کسی را  می جستم. حال فقط طرحی گنگ از چهره اش باقی مانده بود که هرچه نور کمتر می شد بیشتر جزئیات اش نمایان می شد.

از آخرین دیدار دو سال می گذشت، مانند همان روزها جوان و سرزنده بود، گویی زمان به احترام اش ایستاده باشد، و حال تنها چهره ای از دخترکی که روزی می شناختم اش را یدک می کشید.

پیک نوزدهم را پر کرد و برای بار نوزدهم تعارف کرد و من گفتم نوش. چند دقیقه ای سرم را به زخم سوختگی کف دستم گرم کردم. پرسیدم “برای چه آمدی؟”

- ببخش که زودتر نیامدم، این چند روز مشغول امتحانات دانشگاه بودم.

- نگفتم چرا دیر آمدی!!!

- گفتم شاید بد نباشد تعطیلات را سه نفری با هم باشیم.

احتمالا منظورش از نفر سوم نیما بود. شور و شوق و حس شیطنت آن روزها هنوز هم در چشمانش موج می زد. بعد از فوت برادر نیما، مینا تنها کسی بود که این خلا عاطفی را در زندگی نیما پر می کرد. هر دو عاشق بودند و دل باخته. و آن تعطیلات، تعطیلاتی که شاید من تنها کسی بودم که خاطره بد آن روزها مانند کابوس همراهی ام می کرد، و حال بعد از دو سال آن روزهای سگی برایم از نو مجسم  می شد. فراموش نمی کنم لحظه ای که جسد سرد و بی روح نیما را دید، بی آنکه به اطراف اش کوچک ترین توجهی داشته باشد به جسد خیره شده بود، بدون کوچک ترین حرکتی، بدون قطره اشکی، بدون ذره ای نگرانی. ناگهان پرسید: “عزیزم چرا وسط خیابون خوابیدی؟”، و لحظه ای بعد فراموش کرد چه چیز شگفت زده اش کرده است، چشمش به باریکه خون افتاد و نگران شد، سپس فراموش کرد چه چیز نگران اش کرده است، و لحظه ای بعد پرسید …

برای بار چهارم پرسید: “دستشویی کجاست؟”، صدای عق زدنش عصبی ام می کرد. برگشت و دستش به سراغ بطری شراب رفت. بی اختیار دستش را گرفتم و فشردم، چشمانش معصومانه به چشمانم خیره بود، بعد از مدت ها گرمای وجودش را حس می کردم، چشمانش با من حرف می زد، و لحظه ای بعد قطره اشکی و سپس در آغوشم گم شد. دیوانه وار می گریست و من سعی داشتم دلداری اش بدهم، اما نمی دانستم چطور.

مانند خواب بود، بغضی به کهنگی همان شراب را بالا می آورد، گویی یکباره دو سال پیرتر شده باشد. برای اولین بار آرزو می کردم باز با همان نگرانی احمقانه بپرسد: “هرچی به نیما زنگ می زنم در دسترس نیست. ازش خبر نداری؟”

 

پ.ن: این نوشته فقط و فقط زائده ذهن بیمار نویسنده است و هیچکدام از شخصیت ها وجود خارجی ندارند.

۸ دیدگاه »

  1. عاطفه
    ۱۱:۲۶ ق.ظ در فروردین ۲۳م, ۱۳۹۰

    خیلی وقت یود سر نزده بودم.مثل همیشه خوب بود

    [پاسخ]

  2. من
    ۶:۲۷ ب.ظ در فروردین ۲۳م, ۱۳۹۰

    خیره خیره،دوست دارم نګاهت کنم…ذهن بیمارت هنوز خوب تصور میکند!

    [پاسخ]

  3. مهشید
    ۵:۲۹ ق.ظ در اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۹۰

    عالی بود و دلم خواست یه مینیمال بنویسم!

    [پاسخ]

  4. من
    ۳:۴۵ ب.ظ در اردیبهشت ۱۵م, ۱۳۹۰

    beeeeeeee yade to!

    [پاسخ]

  5. رویا
    ۱۰:۱۷ ق.ظ در اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۹۰

    هر چه بود زیبا بود بسیییییار ……..

    [پاسخ]

  6. من
    ۶:۴۴ ق.ظ در تیر ۳م, ۱۳۹۰

    gol!

    [پاسخ]

  7. حکایه
    ۱:۱۹ ب.ظ در مرداد ۲۸م, ۱۳۹۰

    باور ندارم این ذهن درخشان بیمار باشد.

    [پاسخ]

  8. امیر
    ۱۲:۵۵ ب.ظ در مهر ۲۵م, ۱۳۹۰

    ایول به این ذهن خراب

    [پاسخ]

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب