۱۵
شهریور۶
شهریور۶
نمیدانم که بود و یا چه بود که اینچنین مرا خواند به لحظه غروبی که بیمهابا چشمانم را مجذوب میکرد به خود و هرآنچه که از پس نارنجی غمناکاش، غریبانه مینگریست مرا.
چشمان آبی تکتکاشان میگفت در پی رهاییام نه تکیه کردن بر استواری که نمیدانم چیست.
که هر شب غروب میکند و هر صبح بانگ بر میآرد از آمدنش.
سرود رسوایی میخواند و گِل قبرش خشک نشده، جوجه خروسان بیداریاش را جشن میگیرند.
آری، من از آن چشمان آبی میخوانم سرود غم را، که هرشب بر سر میزنند رسوایی خویش را، و نور که میتابد، بیدرنگ خموش میشوند و پنهان میکنند اشکهای تلخ خود را.
بیآنکه حتی ذرهای، حتی ذرهای خورده گیرند،
از آسمان بینور…
از آسمان بیلبخند…
از آسمان بیپدر…


۸:۵۹ ب.ظ در شهریور ۱۷م, ۱۳۹۰
خواهر و مادر آسمان را …
[پاسخ]
۷:۴۷ ق.ظ در شهریور ۱۸م, ۱۳۹۰
تصویر داشت مثل مثلا اون عکس ِ که چند وقت پیشا دیدمش/.همونی که الان نمی تونم تعریفش کنم مثلا
یا بگم فلان بود و بهمان بود.عکس بود این پستت آوی.
[پاسخ]
۸:۲۷ ب.ظ در شهریور ۱۸م, ۱۳۹۰
سلام دوستم
خیلی خوشحالم کردی که بهم سر زدی
از آسمان بینور…
از آسمان بیلبخند…
از آسمان بیپدر…
خیلی قشنگ بود
[پاسخ]
۲:۰۷ ب.ظ در شهریور ۱۹م, ۱۳۹۰
اویسنا دلم برات تنگ شده بود…..کجایی رفیق؟
[پاسخ]
۴:۴۴ ب.ظ در شهریور ۲۴م, ۱۳۹۰
سلام
[پاسخ]
۲:۲۱ ب.ظ در مهر ۵م, ۱۳۹۰
آسمان عقیم…
[پاسخ]