۸
مهر
۸

 

این روزها هر روز می‌میرم و برای اثبات بودنم،  ادای زنده‌ها را در می‌آورم، با اطرافیانم درد و دل می‌کنم، گپ می‌زنم، گه گاهی جسارت می‌کنم و صدایم را بالا می‌آورم، سرشان داد می‌کشم، به دسته یا رنگ و طرحشان گیر می‌دهم، و وقتی حس دیوانگی‌ام بالا زد، برای اینکه بقیه عبرت بگیرند، یکی را بر می‌دارم و به دیوار می‌کوبم، به چشمان بقیه خیره می‌شوم، لابد قرمزی شراب پاشیده شده بر دیوار نگرانشان کرده، سریع نگاهشان را می‌دزدند، می‌شناسند مرا، می‌دانند اگر بخواهم، یک ضربدر یک را دو می‌کنم، آرام که شدم، می‌گویم، شکست، فدای سرم.

کمی بعد فکرش به سراغم می‌آید، می‌روم بالای سرش، تکه تکه هایش را جمع می‌کنم، می‌گذارم لب طاقچه، می‌گویم عیبی ندارد، همین جور که هستی دوستت می‌دارم، شاید بیشتر از قبل حتی، فکر کنم زنده باشد هنوز، اشک می‌ریخت آخر، به آغوش می‌کشمش، باریکه قرمز رنگ سرازیر شده از سینه‌ام را می‌بینم، نگران نمی‌شوم، کمی درد دارد، که آن هم به چشم نمی‌آید، برادران و خواهرانش چشم می‌دوزند به باریکه خون، با چشمانی حریص، هوس مستی دارند لابد، آرام می‌گیرم در برشان،

می‌گویم،

نوش…!

۸ دیدگاه »

  1. طاهره
    ۶:۴۹ ب.ظ در مهر ۹م, ۱۳۹۰

    حال این روزهای من

    [پاسخ]

  2. goly
    ۶:۵۳ ق.ظ در مهر ۱۰م, ۱۳۹۰

    salam dostam ziba bod kheili ziba bod

    [پاسخ]

  3. کوچه نادری
    ۶:۰۳ ق.ظ در مهر ۱۱م, ۱۳۹۰

    خیلی دلت گرفته آویسنا

    [پاسخ]

  4. عادل
    ۵:۴۰ ب.ظ در مهر ۲۱م, ۱۳۹۰

    اخییییییییییییییییییییییییییییییی فنجون بدبخت چی میکشن این اشیاء از دست ما چقدر بیخود مغروریما ما ادما بخاطر ارامش خود چه ها که نمیکنیم…. ادمی امده تا بسازد نه خراب کند.. منشاء خرابیها فکرهای بیهوده و پوچی است که ذهن ما را بیخود اشغال کردن… به دونبال ارامش حقیقی و مطلق باشیم …(هرچند که میگویی هیچی مطلق نیست ولی هست)… الان.سلام خوبی خوشی.. هرچند که میدونم یخورده دمغی ولی خودتو از جمع محروم نکن.. اوضاع احوال با اپوراتورت چطوری…برات بهترینها رو ارزو دارم….

    ولی من تو این نوشته دلیلی واسه احساس ترحم به فنجون نمی بینم!!! آرامش حقیقی و مطلق هم واسه هرکس یه جور خاص تابیر میشه، مطلق، مطلق نیست، مطلق فقط یه اسم ِ و وجود خارجی نداره…
    اوپراتور هم خوبه، منم خوبم، جام عوض شدِ فعلا، رفتم یه دکل دیگه، امیدوارم بازم یه جایی همدیگه رو ببینیم،
    با آرزوی بهترین ها

    [پاسخ]

  5. ناشناس
    ۱۲:۰۶ ب.ظ در آبان ۲۵م, ۱۳۹۰

    ۲ خط آخرش رو دوست داشتم.ولی بقیه ش یه حس تاریک به ادم میده که انرژی ای هم توش نیست.ببخشیدا نیومده دارم نقد می کنم! مرسی که اومدی.

    [پاسخ]

  6. ناشناس
    ۸:۲۲ ب.ظ در آبان ۲۸م, ۱۳۹۰

    توضیح دادم مبسوط!

    [پاسخ]

  7. (-:
    ۶:۱۷ ق.ظ در آذر ۱م, ۱۳۹۰

    شادی، چیزیه که بهش بیشتر نیاز داریم

    [پاسخ]

  8. ardm
    ۱۱:۲۳ ب.ظ در دی ۱۷م, ۱۳۹۰

    دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه

    ـ دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه

    ـ دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه

    ـ دوست یعنی وقت اضافه ؛ یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه

    ـ دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش

    ـ دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب

    ـ دوست یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم نه سر به زیر و شرمنده

    ادعا نمی کنم که همیشه به یاد دوستانم هستم ولی ادعا می کنم که لحظاتی که به یادشون نیستم هم دوستشون دارم

    چند وقته ازت خبر ندارم دلتنگت شدم . کجایی ؟؟؟

    [پاسخ]

دیدگاه‌تان را بنویسید:

خوراک RSS برای نظرات این مطلب