آذر۱۲

بچهتر که بودم، با برادر کوچکم امیر یک سرگرمی خلاقانه، یا بهتر بگویم بازی خلاقانه، با الهام از یکی از کارتنهای محبوبمان ابداع کرده بودیم، به این ترتیب که یک کلاف کاموا از کشو لوازم خیاطی مادرم بر میداشتیم، یک سرش را به دستگیره در گره میزدیم و کلاف را از هر کجا که فکرش را بکنید میگذراندیم، پرههای پنکه سقفی، چوب پردهها، گلدانهای بالای تاقچه، نمکدان روی اوپن آشپزخانه، دستگیره کشوهای میز، حتی دسته لیوان روی میز و و و، در یک چشم بر هم زدن خانه پر میشد از خطوط تو در توی سفید رنگ، درست مثل تار عنکبوتی نامنظم. به نوبت یکی سعی میکرد بدون شکسته شدن هیچ یک از لوازم خانه از یک سمت اتاق خودش را به سمت دیگر برساند، و دیگری مینشست بالای تاقچه و تماشا میکرد و از کش و قوص بدن و تلاش دیگری برای رد شدن از موانع، ریسه میرفت، که بعضی اوقات خندهها به دلهرههای شیرین تبدیل میشد، تا آنجا که برای چند هفته بازی را ممنوع میکردیم، که البته چند ساعت بعد پشیمان میشدیم و با حذف یکی دو وسیله از چرخه بازی سر و ته قضیه را هممیآوردیم.
حال بعد از سالها زندگی را مانند بازیهای کودکانهام میبینم، تنها، در میان همان ریسمانهای سیاه و سفید و مسیری بیانتها، با همان پیچیدگی مثال زدنی، با این تفاوت که دیگر مجالی برای خطا نیست، لبخند و لذتی در کار نیست، در و دیوار با نگاههایی جدی حرکاتم را میپایند، آمادهاند دست از پا خطا کنم، ریسمانی کشیده شود و آوار شوند بر سرم…

۴:۰۸ ب.ظ در آذر ۲۲م, ۱۳۹۰
asheghe tamsiletam pesarammmmmmmmmmmmmmmmm
kheyli bahal boddddddddddd
[پاسخ]
۱:۱۷ ق.ظ در دی ۴م, ۱۳۹۰
فرصتی نیست هیچ و دیگر هیچ
فقط باید لحظه لحظه را دریابیم و از موانع عبور کرد
در پناه ایزد
[پاسخ]
۱:۰۸ ق.ظ در دی ۵م, ۱۳۹۰
چه بازی معرکه ای :))
——
این "جری" لا مصب خود زندگیه !
[پاسخ]
Admin پاسخ در تاريخ دی ۲۱م, ۱۳۹۰ ۳:۰۸ ق.ظ:
هوممم، چه جورم…
[پاسخ]
۵:۳۴ ق.ظ در دی ۱۵م, ۱۳۹۰
ای بابا . تموم زندگی انگار یه بازی شده . بازی که ما خلقش نمیکنیم …
[پاسخ]
Admin پاسخ در تاريخ دی ۲۱م, ۱۳۹۰ ۳:۰۹ ق.ظ:
بازی که به اجبار باید بهش تن بدیم و قوانینش رو قبول کنیم…
[پاسخ]
۵:۴۳ ق.ظ در دی ۱۵م, ۱۳۹۰
راستی من عاشق شدم . عاشق این جمله ی این گوشه ات . هنگامی که …
[پاسخ]
Admin پاسخ در تاريخ دی ۲۱م, ۱۳۹۰ ۳:۱۱ ق.ظ:
حق داری خب…
[پاسخ]
۵:۳۳ ب.ظ در دی ۱۹م, ۱۳۹۰
الان این کش از لای چه چیزایی که رد نشده. مصداق خوبی بود. واقعا
[پاسخ]
Admin پاسخ در تاريخ دی ۲۱م, ۱۳۹۰ ۳:۱۲ ق.ظ:
هومم
[پاسخ]
۱:۳۲ ق.ظ در دی ۳۰م, ۱۳۹۰
آویسنا
آویسنا
آویسنا
آویسنا!
یکی دوسالی از روزهایی میگذره که شبها تا انتها باهم بودیم
داریوش گوش میکردیم…
همیشه اینجا
اون خاطراتو برام زنده میکنه!
از زنده شدنشون یه لبخند میشینه کنج لبام که باعث میشه به یاد تو هم بیارمشون!
من از لابلای این تار ها
باعشق رد میشم!سخته!ولی بهتر از زمانیه که با نفرت عبور میکرد!
در هر حال عبور کردم!اگرچه لیوانی شکستم و پرده ای رو از جا کندم!ولی سقفی روم خراب نشده!
+ بوسه روی پوست سبزت!
[پاسخ]
Admin پاسخ در تاريخ دی ۳۰م, ۱۳۹۰ ۱۰:۰۷ ق.ظ:
هومم، خوب یادم میاد، روزای خوبی بود،
مرسی عزیزم ; )
[پاسخ]