بهمن۱۰

مدیر تور شروع میکند به سرشماری و بعد از چند دقیقه میگوید یک نفر کم است.!
سکوتی سنگین حاکم میشود و رفته رفته پچپچها به صحبتهایی گنگ و نامفهوم تبدیل میشود، صدای بغل دستیهایم را میشنوم، ”نکند از کوه پرت شده باشد پایین، اگر پیدایش نشود آن بیرون از سرما یخ میزند”، ناخودآگاه سردم میشود، خودم را جای آن یک نفری که بیرون کلبه است و هیچ معلوم نیست تا الان زنده باشد میگذارم، نکند از سرما یخ زده باشد یا طعمه گرگی گرسنه شده باشد…، همانطور که غرق در خیالبافی هستم صدای مدیر تور را میشنوم که اسامی را یکی یکی میخواند، نوبت به من میرسد، اسمم را صدا میزند و من به نشانه حضور دستم را بالا میبرم، اما کوچکترین توجهی نمیکند، اینبار بلندتر تکرار میکند، همانطور که دستم را بالا نگهداشتهام میگویم ”بله”، بی اعتنا چند بار اسمم را تکرار میکند، همه اطرافشان را میپایند، بلند میشوم و میگویم ”بله، منم، این طریف، آقا، آقاااا…!”
مدیر لیستش را تا میزند و میگذارد توی جیبش، بهتزده به اطرافم خیره میشوم، تصمیم میگیرم با یکی از همسفرانم صحبت کنم، ”سلام خانوم”، سرش همچنان پایین است و کلاه دخترکش را پایین میکشد و گوشهایش را میپوشاند، هرلحظه بیشتر احساس سرما میکنم، نمیبیند مرا، اصلا وجودم اینجا حس نمیشود، حتی نگرانیشان هم وحشتناک است، سراسیمه به گوشهای میروم و پاهایم را بغل میگیرم، دست و پایم بیحس شده، باید بروم آن بیرون و خودم را پیدا کنم و بیاورمش اینجا، بایستم در میان جمع و بهش چشم غره بروم، اما نکند خیالات برشان داشته باشد، مگر میشود خودم را آن بیرون در میان برفها جاگذاشته باشم؟
گیج و مبهوت از خواب میپرم، به ساعتم خیره میشوم، غرق در میان وحشت پنهان در پشت عقربهها شروع میکنم به مرور آنچه در خواب گذشت…!
چقدر حس مشترک، چقدر نزدیک به این روزها، چقدر آشفته، نه من آنم که باید باشم و نه آسمان آنچنان که باید آبی.
هیچچیز سر جایش نیست… هیچچیز…!
آذر۱۲

بچهتر که بودم، با برادر کوچکم امیر یک سرگرمی خلاقانه، یا بهتر بگویم بازی خلاقانه، با الهام از یکی از کارتنهای محبوبمان ابداع کرده بودیم، به این ترتیب که یک کلاف کاموا از کشو لوازم خیاطی مادرم بر میداشتیم، یک سرش را به دستگیره در گره میزدیم و کلاف را از هر کجا که فکرش را بکنید میگذراندیم، پرههای پنکه سقفی، چوب پردهها، گلدانهای بالای تاقچه، نمکدان روی اوپن آشپزخانه، دستگیره کشوهای میز، حتی دسته لیوان روی میز و و و، در یک چشم بر هم زدن خانه پر میشد از خطوط تو در توی سفید رنگ، درست مثل تار عنکبوتی نامنظم. به نوبت یکی سعی میکرد بدون شکسته شدن هیچ یک از لوازم خانه از یک سمت اتاق خودش را به سمت دیگر برساند، و دیگری مینشست بالای تاقچه و تماشا میکرد و از کش و قوص بدن و تلاش دیگری برای رد شدن از موانع، ریسه میرفت، که بعضی اوقات خندهها به دلهرههای شیرین تبدیل میشد، تا آنجا که برای چند هفته بازی را ممنوع میکردیم، که البته چند ساعت بعد پشیمان میشدیم و با حذف یکی دو وسیله از چرخه بازی سر و ته قضیه را هممیآوردیم.
حال بعد از سالها زندگی را مانند بازیهای کودکانهام میبینم، تنها، در میان همان ریسمانهای سیاه و سفید و مسیری بیانتها، با همان پیچیدگی مثال زدنی، با این تفاوت که دیگر مجالی برای خطا نیست، لبخند و لذتی در کار نیست، در و دیوار با نگاههایی جدی حرکاتم را میپایند، آمادهاند دست از پا خطا کنم، ریسمانی کشیده شود و آوار شوند بر سرم…
مهر۸

این روزها هر روز میمیرم و برای اثبات بودنم، ادای زندهها را در میآورم، با اطرافیانم درد و دل میکنم، گپ میزنم، گه گاهی جسارت میکنم و صدایم را بالا میآورم، سرشان داد میکشم، به دسته یا رنگ و طرحشان گیر میدهم، و وقتی حس دیوانگیام بالا زد، برای اینکه بقیه عبرت بگیرند، یکی را بر میدارم و به دیوار میکوبم، به چشمان بقیه خیره میشوم، لابد قرمزی شراب پاشیده شده بر دیوار نگرانشان کرده، سریع نگاهشان را میدزدند، میشناسند مرا، میدانند اگر بخواهم، یک ضربدر یک را دو میکنم، آرام که شدم، میگویم، شکست، فدای سرم.
کمی بعد فکرش به سراغم میآید، میروم بالای سرش، تکه تکه هایش را جمع میکنم، میگذارم لب طاقچه، میگویم عیبی ندارد، همین جور که هستی دوستت میدارم، شاید بیشتر از قبل حتی، فکر کنم زنده باشد هنوز، اشک میریخت آخر، به آغوش میکشمش، باریکه قرمز رنگ سرازیر شده از سینهام را میبینم، نگران نمیشوم، کمی درد دارد، که آن هم به چشم نمیآید، برادران و خواهرانش چشم میدوزند به باریکه خون، با چشمانی حریص، هوس مستی دارند لابد، آرام میگیرم در برشان،
میگویم،
نوش…!
شهریور۶
نمیدانم که بود و یا چه بود که اینچنین مرا خواند به لحظه غروبی که بیمهابا چشمانم را مجذوب میکرد به خود و هرآنچه که از پس نارنجی غمناکاش، غریبانه مینگریست مرا.
چشمان آبی تکتکاشان میگفت در پی رهاییام نه تکیه کردن بر استواری که نمیدانم چیست.
که هر شب غروب میکند و هر صبح بانگ بر میآرد از آمدنش.
سرود رسوایی میخواند و گِل قبرش خشک نشده، جوجه خروسان بیداریاش را جشن میگیرند.
آری، من از آن چشمان آبی میخوانم سرود غم را، که هرشب بر سر میزنند رسوایی خویش را، و نور که میتابد، بیدرنگ خموش میشوند و پنهان میکنند اشکهای تلخ خود را.
بیآنکه حتی ذرهای، حتی ذرهای خورده گیرند،
از آسمان بینور…
از آسمان بیلبخند…
از آسمان بیپدر…
فروردین۸
ته مانده شمع، کم کم رو به خاموشی می رفت و من در میان چشمانش، چیزی یا شاید کسی را می جستم. حال فقط طرحی گنگ از چهره اش باقی مانده بود که هرچه نور کمتر می شد بیشتر جزئیات اش نمایان می شد.

از آخرین دیدار دو سال می گذشت، مانند همان روزها جوان و سرزنده بود، گویی زمان به احترام اش ایستاده باشد، و حال تنها چهره ای از دخترکی که روزی می شناختم اش را یدک می کشید.
پیک نوزدهم را پر کرد و برای بار نوزدهم تعارف کرد و من گفتم نوش. چند دقیقه ای سرم را به زخم سوختگی کف دستم گرم کردم. پرسیدم “برای چه آمدی؟”
- ببخش که زودتر نیامدم، این چند روز مشغول امتحانات دانشگاه بودم.
- نگفتم چرا دیر آمدی!!!
- گفتم شاید بد نباشد تعطیلات را سه نفری با هم باشیم.
احتمالا منظورش از نفر سوم نیما بود. شور و شوق و حس شیطنت آن روزها هنوز هم در چشمانش موج می زد. بعد از فوت برادر نیما، مینا تنها کسی بود که این خلا عاطفی را در زندگی نیما پر می کرد. هر دو عاشق بودند و دل باخته. و آن تعطیلات، تعطیلاتی که شاید من تنها کسی بودم که خاطره بد آن روزها مانند کابوس همراهی ام می کرد، و حال بعد از دو سال آن روزهای سگی برایم از نو مجسم می شد. فراموش نمی کنم لحظه ای که جسد سرد و بی روح نیما را دید، بی آنکه به اطراف اش کوچک ترین توجهی داشته باشد به جسد خیره شده بود، بدون کوچک ترین حرکتی، بدون قطره اشکی، بدون ذره ای نگرانی. ناگهان پرسید: “عزیزم چرا وسط خیابون خوابیدی؟”، و لحظه ای بعد فراموش کرد چه چیز شگفت زده اش کرده است، چشمش به باریکه خون افتاد و نگران شد، سپس فراموش کرد چه چیز نگران اش کرده است، و لحظه ای بعد پرسید …
برای بار چهارم پرسید: “دستشویی کجاست؟”، صدای عق زدنش عصبی ام می کرد. برگشت و دستش به سراغ بطری شراب رفت. بی اختیار دستش را گرفتم و فشردم، چشمانش معصومانه به چشمانم خیره بود، بعد از مدت ها گرمای وجودش را حس می کردم، چشمانش با من حرف می زد، و لحظه ای بعد قطره اشکی و سپس در آغوشم گم شد. دیوانه وار می گریست و من سعی داشتم دلداری اش بدهم، اما نمی دانستم چطور.
مانند خواب بود، بغضی به کهنگی همان شراب را بالا می آورد، گویی یکباره دو سال پیرتر شده باشد. برای اولین بار آرزو می کردم باز با همان نگرانی احمقانه بپرسد: “هرچی به نیما زنگ می زنم در دسترس نیست. ازش خبر نداری؟”
پ.ن: این نوشته فقط و فقط زائده ذهن بیمار نویسنده است و هیچکدام از شخصیت ها وجود خارجی ندارند.

