<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دریاچه آوازهای نیامده</title>
	<atom:link href="http://www.rueful.ir/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.rueful.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 04 Feb 2012 22:29:56 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>خواب در بیداری یا بیداری در خواب&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/319?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25ae%25d9%2588%25d8%25a7%25d8%25a8-%25d8%25af%25d8%25b1-%25d8%25a8%25db%258c%25d8%25af%25d8%25a7%25d8%25b1%25db%258c-%25db%258c%25d8%25a7-%25d8%25a8%25db%258c%25d8%25af%25d8%25a7%25d8%25b1%25db%258c-%25d8%25af%25d8%25b1-%25d8%25ae%25d9%2588%25d8%25a7%25d8%25a8</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/319#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 04 Feb 2012 22:29:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=319</guid>
		<description><![CDATA[مدیر تور شروع می‌کند به سرشماری و بعد از چند دقیقه می‌گوید یک نفر کم است.! سکوتی سنگین حاکم می‌شود و رفته رفته پچ‌پچ‌ها به صحبت‌هایی گنگ و نامفهوم تبدیل می‌شود، صدای بغل دستی‌هایم را می‌شنوم، ”نکند از کوه پرت شده باشد پایین، اگر پیدایش نشود آن بیرون از سرما یخ می‌زند”، ناخودآگاه سردم می‌شود، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><img class="aligncenter size-full wp-image-321" title="rueful-ir-bidaridarkhab" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2012/02/rueful-ir-bidaridarkhab1.jpg" alt="" width="540" height="761" /></p>
<p style="text-align: justify;">مدیر تور شروع می‌کند به سرشماری و بعد از چند دقیقه می‌گوید یک نفر کم است.!</p>
<p style="text-align: justify;">سکوتی سنگین حاکم می‌شود و رفته رفته پچ‌پچ‌ها به صحبت‌هایی گنگ و نامفهوم تبدیل می‌شود، صدای بغل دستی‌هایم را می‌شنوم، ”نکند از کوه پرت شده باشد پایین، اگر پیدایش نشود آن بیرون از سرما یخ می‌زند”، ناخودآگاه سردم می‌شود، خودم را جای آن یک نفری که بیرون کلبه است و هیچ معلوم نیست تا الان زنده باشد می‌گذارم، نکند از سرما یخ زده باشد یا طعمه گرگی گرسنه شده باشد&#8230;، همان‌طور که غرق در خیال‌بافی هستم صدای مدیر تور را می‌شنوم که اسامی را یکی یکی می‌خواند، نوبت به من می‌رسد، اسمم را صدا می‌زند و من به نشانه حضور دستم را بالا می‌برم، اما کوچکترین توجهی نمی‌کند، این‌بار بلندتر تکرار می‌کند، همان‌طور که دستم را بالا نگه‌داشته‌ام می‌گویم ”بله”، بی اعتنا چند بار اسمم را تکرار می‌کند، همه اطراف‌شان را می‌پایند، بلند می‌شوم و می‌گویم ”بله، منم، این طریف، آقا، آقاااا&#8230;!”</p>
<p style="text-align: justify;">مدیر لیستش را تا می‌زند و می‌گذارد توی جیب‌ش، بهت‌زده به اطرافم خیره می‌شوم، تصمیم می‌گیرم با یکی از هم‌سفرانم صحبت کنم، ”سلام خانوم”، سرش هم‌چنان پایین است و کلاه دخترک‌ش را پایین می‌کشد و گوش‌هایش را می‌پوشاند، هرلحظه بیشتر احساس سرما می‌کنم، نمی‌بیند مرا، اصلا وجودم اینجا حس نمی‌شود، حتی نگرانی‌شان هم وحشت‌ناک است، سراسیمه به گوشه‌ای می‌روم و پاهایم را بغل می‌گیرم، دست و پایم بی‌حس شده، باید بروم آن بیرون و خودم را پیدا کنم و بیاورمش این‌جا، بایستم در میان جمع و بهش چشم غره بروم، اما نکند خیالات برشان داشته باشد، مگر می‌شود خودم را آن بیرون در میان برف‌ها جاگذاشته باشم؟</p>
<p style="text-align: justify;">گیج و مبهوت از خواب می‌پرم، به ساعتم خیره می‌شوم، غرق در میان وحشت پنهان در پشت عقربه‌ها شروع می‌کنم به مرور آنچه در خواب گذشت&#8230;!</p>
<p style="text-align: justify;">چقدر حس مشترک، چقدر نزدیک به این روزها، چقدر آشفته، نه من آنم که باید باشم و نه آسمان آن‌چنان که باید آبی.</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ‌چیز سر جایش نیست&#8230; هیچ‌چیز&#8230;!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/319/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بازی های کودکانه&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/313?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25a8%25d8%25a7%25d8%25b2%25db%258c-%25d9%2587%25d8%25a7%25db%258c-%25da%25a9%25d9%2588%25d8%25af%25da%25a9%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2587</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/313#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Dec 2011 02:01:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=313</guid>
		<description><![CDATA[بچه‌تر که بودم، با برادر کوچکم امیر یک سرگرمی خلاقانه، یا بهتر بگویم بازی خلاقانه، با الهام از یکی از کارتن‌های محبوب‌مان ابداع کرده بودیم، به این ترتیب که یک کلاف کاموا از کشو لوازم خیاطی مادرم بر می‌داشتیم، یک سرش را به دستگیره در گره می‌زدیم و کلاف را از هر کجا که فکرش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-314" title="rueful-ir-bzhkdkn" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2011/12/rueful-ir-bzhkdkn.jpg" alt="" width="540" height="378" /></p>
<p style="text-align: justify;">بچه‌تر که بودم، با برادر کوچکم امیر یک سرگرمی خلاقانه، یا بهتر بگویم بازی خلاقانه، با الهام از یکی از کارتن‌های محبوب‌مان ابداع کرده بودیم، به این ترتیب که یک کلاف کاموا از کشو لوازم خیاطی مادرم بر می‌داشتیم، یک سرش را به دستگیره در گره می‌زدیم و کلاف را از هر کجا که فکرش را بکنید می‌گذراندیم، پره‌های پنکه سقفی، چوب پرده‌ها، گلدان‌های بالای تاقچه، نمک‌دان روی اوپن آشپزخانه، دستگیره کشوهای میز، حتی دسته لیوان روی میز و و و، در یک چشم بر هم زدن خانه پر می‌شد از خطوط تو در توی سفید رنگ، درست مثل تار عنکبوتی نامنظم. به نوبت یکی سعی می‌کرد بدون شکسته شدن هیچ یک از لوازم خانه از یک سمت اتاق خودش را به سمت دیگر برساند، و دیگری می‌نشست بالای تاقچه و تماشا می‌کرد و از کش و قوص بدن و تلاش دیگری برای رد شدن از موانع، ریسه می‌رفت، که بعضی اوقات خنده‌ها به دلهره‌های شیرین تبدیل می‌شد، تا آنجا که برای چند هفته بازی را ممنوع می‌کردیم، که البته چند ساعت بعد پشیمان می‌شدیم و با حذف یکی دو وسیله از چرخه بازی سر و ته قضیه را هم‌می‌آوردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">حال بعد از سال‌ها زندگی‌ را مانند بازی‌های کودکانه‌ام می‌بینم، تنها، در میان همان ریسمان‌های سیاه و سفید و مسیری بی‌انتها، با همان پیچیدگی مثال زدنی، با این تفاوت که دیگر مجالی برای خطا نیست، لبخند و لذتی در کار نیست، در و دیوار با نگاه‌هایی جدی حرکاتم را می‌پایند، آماده‌اند دست از پا خطا کنم، ریسمانی کشیده شود و آوار شوند بر سرم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/313/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاید&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/305?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25b4%25d8%25a7%25db%258c%25d8%25af-2</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/305#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Sep 2011 22:57:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=305</guid>
		<description><![CDATA[&#160; این روزها هر روز می‌میرم و برای اثبات بودنم،  ادای زنده‌ها را در می‌آورم، با اطرافیانم درد و دل می‌کنم، گپ می‌زنم، گه گاهی جسارت می‌کنم و صدایم را بالا می‌آورم، سرشان داد می‌کشم، به دسته یا رنگ و طرحشان گیر می‌دهم، و وقتی حس دیوانگی‌ام بالا زد، برای اینکه بقیه عبرت بگیرند، یکی را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter size-full wp-image-298" title="shayad-rueful-ir" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2011/09/shayad-rueful-ir.jpg" alt="" width="559" height="385" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">این روزها هر روز می‌میرم و برای اثبات بودنم،  ادای زنده‌ها را در می‌آورم، با اطرافیانم درد و دل می‌کنم، گپ می‌زنم، گه گاهی جسارت می‌کنم و صدایم را بالا می‌آورم، سرشان داد می‌کشم، به دسته یا رنگ و طرحشان گیر می‌دهم، و وقتی حس دیوانگی‌ام بالا زد، برای اینکه بقیه عبرت بگیرند، یکی را بر می‌دارم و به دیوار می‌کوبم، به چشمان بقیه خیره می‌شوم، لابد قرمزی شراب پاشیده شده بر دیوار نگرانشان کرده، سریع نگاهشان را می‌دزدند، می‌شناسند مرا، می‌دانند اگر بخواهم، یک ضربدر یک را دو می‌کنم، آرام که شدم، می‌گویم، شکست، فدای سرم.</p>
<p style="text-align: justify;">کمی بعد فکرش به سراغم می‌آید، می‌روم بالای سرش، تکه تکه هایش را جمع می‌کنم، می‌گذارم لب طاقچه، می‌گویم عیبی ندارد، همین جور که هستی دوستت می‌دارم، شاید بیشتر از قبل حتی، فکر کنم زنده باشد هنوز، اشک می‌ریخت آخر، به آغوش می‌کشمش، باریکه قرمز رنگ سرازیر شده از سینه‌ام را می‌بینم، نگران نمی‌شوم، کمی درد دارد، که آن هم به چشم نمی‌آید، برادران و خواهرانش چشم می‌دوزند به باریکه خون، با چشمانی حریص، هوس مستی دارند لابد، آرام می‌گیرم در برشان،</p>
<p style="text-align: justify;">می‌گویم،</p>
<p style="text-align: justify;">نوش&#8230;!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/305/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سکوت، بی حرکت&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/281?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25b3%25da%25a9%25d9%2588%25d8%25aa%25d8%258c-%25d8%25a8%25db%258c-%25d8%25ad%25d8%25b1%25da%25a9%25d8%25aa</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/281#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Sep 2011 13:22:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=281</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم که بود و یا چه بود که این‌چنین مرا خواند به لحظه غروبی که بی‌مهابا چشمانم را مجذوب می‌کرد به خود و هرآنچه که از پس نارنجی غمناک‌اش، غریبانه می‌نگریست مرا. چشمان آبی تک‌تک‌اشان می‌گفت در پی رهایی‌ام نه تکیه کردن بر استواری که نمی‌دانم چیست. که هر شب غروب می‌کند و هر صبح [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.rueful.ir/archives/281/rueful-ir-sun-2" rel="attachment wp-att-290"><img class="size-full wp-image-290" title="rueful-ir--sun" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2011/09/rueful-ir-sun.jpg" alt="" width="542" height="542" /></a></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم که بود و یا چه بود که این‌چنین مرا خواند به لحظه غروبی که بی‌مهابا چشمانم را مجذوب می‌کرد به خود و هرآنچه که از پس نارنجی غمناک‌اش، غریبانه می‌نگریست مرا.</p>
<p style="text-align: justify;">چشمان آبی تک‌تک‌اشان می‌گفت در پی رهایی‌ام نه تکیه کردن بر استواری که نمی‌دانم چیست.</p>
<p style="text-align: justify;">که هر شب غروب می‌کند و هر صبح بانگ بر می‌آرد از آمدنش.</p>
<p style="text-align: justify;">سرود رسوایی می‌خواند و گِل قبرش خشک نشده، جوجه خروسان بیداری‌اش را جشن می‌گیرند.</p>
<p style="text-align: justify;">آری، من از آن چشمان آبی می‌خوانم سرود غم را، که هرشب بر سر می‌زنند رسوایی خویش را، و نور که می‌تابد، بی‌درنگ خموش می‌شوند و پنهان می‌کنند اشک‌های تلخ خود را.</p>
<p style="text-align: justify;">بی‌آنکه حتی ذره‌ای، حتی ذره‌ای خورده گیرند،</p>
<p style="text-align: justify;">از آسمان بی‌نور&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">از آسمان بی‌لبخند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">از آسمان بی‌پدر&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/281/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادت مرا فراموش&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/256?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25db%258c%25d8%25a7%25d8%25af%25d8%25aa-%25d9%2585%25d8%25b1%25d8%25a7-%25d9%2581%25d8%25b1%25d8%25a7%25d9%2585%25d9%2588%25d8%25b4</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/256#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 11 Apr 2011 14:58:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=256</guid>
		<description><![CDATA[ته مانده شمع، کم کم رو به خاموشی می رفت و من در میان چشمانش، چیزی یا شاید کسی را  می جستم. حال فقط طرحی گنگ از چهره اش باقی مانده بود که هرچه نور کمتر می شد بیشتر جزئیات اش نمایان می شد. از آخرین دیدار دو سال می گذشت، مانند همان روزها جوان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ته مانده شمع، کم کم رو به خاموشی می رفت و من در میان چشمانش، چیزی یا شاید کسی را  می جستم. حال فقط طرحی گنگ از چهره اش باقی مانده بود که هرچه نور کمتر می شد بیشتر جزئیات اش نمایان می شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><img class="alignnone size-full wp-image-272" title="150836_135879366469195_100001413970331_232642_6226729_n" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2011/04/150836_135879366469195_100001413970331_232642_6226729_n.jpg" alt="" width="600" height="593" /></p>
<p style="text-align: justify;">از آخرین دیدار دو سال می گذشت، مانند همان روزها جوان و سرزنده بود، گویی زمان به احترام اش ایستاده باشد، و حال تنها چهره ای از دخترکی که روزی می شناختم اش را یدک می کشید.</p>
<p style="text-align: justify;">پیک نوزدهم را پر کرد و برای بار نوزدهم تعارف کرد و من گفتم نوش. چند دقیقه ای سرم را به زخم سوختگی کف دستم گرم کردم. پرسیدم &#8220;برای چه آمدی؟&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">- ببخش که زودتر نیامدم، این چند روز مشغول امتحانات دانشگاه بودم.</p>
<p style="text-align: justify;">- نگفتم چرا دیر آمدی!!!</p>
<p style="text-align: justify;">- گفتم شاید بد نباشد تعطیلات را سه نفری با هم باشیم.</p>
<p style="text-align: justify;">احتمالا منظورش از نفر سوم نیما بود. شور و شوق و حس شیطنت آن روزها هنوز هم در چشمانش موج می زد. بعد از فوت برادر نیما، مینا تنها کسی بود که این خلا عاطفی را در زندگی نیما پر می کرد. هر دو عاشق بودند و دل باخته. و آن تعطیلات، تعطیلاتی که شاید من تنها کسی بودم که خاطره بد آن روزها مانند کابوس همراهی ام می کرد، و حال بعد از دو سال آن روزهای سگی برایم از نو مجسم  می شد. فراموش نمی کنم لحظه ای که جسد سرد و بی روح نیما را دید، بی آنکه به اطراف اش کوچک ترین توجهی داشته باشد به جسد خیره شده بود، بدون کوچک ترین حرکتی، بدون قطره اشکی، بدون ذره ای نگرانی. ناگهان پرسید: &#8220;عزیزم چرا وسط خیابون خوابیدی؟&#8221;، و لحظه ای بعد فراموش کرد چه چیز شگفت زده اش کرده است، چشمش به باریکه خون افتاد و نگران شد، سپس فراموش کرد چه چیز نگران اش کرده است، و لحظه ای بعد پرسید &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">برای بار چهارم پرسید: &#8220;دستشویی کجاست؟&#8221;، صدای عق زدنش عصبی ام می کرد. برگشت و دستش به سراغ بطری شراب رفت. بی اختیار دستش را گرفتم و فشردم، چشمانش معصومانه به چشمانم خیره بود، بعد از مدت ها گرمای وجودش را حس می کردم، چشمانش با من حرف می زد، و لحظه ای بعد قطره اشکی و سپس در آغوشم گم شد. دیوانه وار می گریست و من سعی داشتم دلداری اش بدهم، اما نمی دانستم چطور.</p>
<p style="text-align: justify;">مانند خواب بود، بغضی به کهنگی همان شراب را بالا می آورد، گویی یکباره دو سال پیرتر شده باشد. برای اولین بار آرزو می کردم باز با همان نگرانی احمقانه بپرسد: &#8220;هرچی به نیما زنگ می زنم در دسترس نیست. ازش خبر نداری؟&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: این نوشته فقط و فقط زائده ذهن بیمار نویسنده است و هیچکدام از شخصیت ها وجود خارجی ندارند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/256/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/235?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2581%25d9%2582%25d8%25b7-%25d8%25b3%25d9%2587-%25d9%2586%25d9%2582%25d8%25b7%25d9%2587</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/235#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 Jan 2011 01:30:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=235</guid>
		<description><![CDATA[&#160; بعضی عادت ها ماهیانه اند، بعضی زنانه، و بعضی دیگر زن و مرد نمی شناسد، خارج از بعد زمان و مکان هر از چند گاهی می آید و سراسر وجودم را پر می کند از درد، از بغض، از نفرت، خون ترشح شده بیرون می زند از دیدگانم و من، سکوت می کنم، عادت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img class="alignnone size-full wp-image-236" title="47032_1523591447296_1159900199_31391383_1804957_n" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2011/01/47032_1523591447296_1159900199_31391383_1804957_n.jpg" alt="" width="540" height="362" /></p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: justify;">بعضی عادت ها ماهیانه اند، بعضی زنانه، و بعضی دیگر زن و مرد  نمی شناسد، خارج از بعد زمان و مکان هر از چند گاهی می آید و سراسر وجودم را پر می کند از  درد، از بغض، از نفرت، خون ترشح شده بیرون می زند از دیدگانم و من، سکوت  می کنم، عادت است دیگر، عادت می کنم به عادت کردن، به شب را به روز رساندن،  به گم شدن در میان حلقه های دود سیگار، به تکرار یک مصرع از شعری  ناخوانده، اینجاست که ناخواسته به دنبال رویاهای کودکانه ام می دوم، مانند  بادبادکی که بندش را رها کرده باشم می گذارم تا هرکجا که دلش خواست برود،  مست کند و اوج بگیرد، شیطنت کند، از آن بالا دختر همسایه را دید بزند، و یا  به کبوترهای زیر پایش بیلخ نشان بدهد، و من ریسه می روم، کم کم که فاصله  گرفت غصه ام می گیرد، صدایش می کنم و بی پروا بالا می رود و آرام آرام محو  می شود، دیگر خبری از بادبادک نیست، بازگشته ام به همان خرابه همیشگی با  همان آسمان سیلی خورده، در کنار سرخی داغی که ذره ذره خاکستر می شود، و باز  به همان پیام لعنتی خیره می شوم، چندین بار می خوانم و انگار که برایم  تازگی داشته باشد هربار موی تنم راست می شود، خواب یا بیداری، نمی دانم،  هرچه هست، بی خداحافظی بار سفر بستی و رفتی&#8230;</p>
<p>آرام بخواب دوست من، زندگی تازه ات مبارک&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>روحش شاد&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/235/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شب گردی های من&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/215?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=215</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/215#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Nov 2010 03:28:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=215</guid>
		<description><![CDATA[هیچ دقت کرده‌اید وقتی شب می شود صداهای عجیب و غریبی به گوش می‌رسد که در روز کمتر یا اصلا شنیده نمی‌شوند؟ مثلا شاید در طول روز صدایی شبیه صدای جیرجیر به گوشتان نخورد و یا صدایی خررپووف مانند آن هم از نوع دالبی استریو اش. بعضی اوقات هم که هوا خوب باشد از اتاق [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هیچ دقت کرده‌اید وقتی شب می شود صداهای عجیب و غریبی به گوش می‌رسد که در روز کمتر یا اصلا شنیده نمی‌شوند؟</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="../wp-content/uploads/2010/11/night.jpg"><img title="night" src="../wp-content/uploads/2010/11/night.jpg" alt="" width="540" height="354" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">مثلا شاید در طول روز صدایی شبیه صدای جیرجیر به گوشتان نخورد و یا صدایی خررپووف مانند آن هم از نوع دالبی استریو اش. بعضی اوقات هم که هوا خوب باشد از اتاق خواب همسایه بغلی که تازه واحد روبروی راه پله را اجاره کرده و احتمالا هنوز نمی‌داند دیوارهای این ساختمان از پر کاه هم باریکتر است، صداهایی شبیه صدای در رفتن پی دی پی فنرهای تخت می‌آید.</p>
<p style="text-align: justify;">شب در زندگی روزمره من نقش بسیار پررنگی دارد. البته در این مورد احساس تنهایی نمی‌کنم. مثلا وقتی &#8220;آرش&#8221; با صدایی شبیه شیر گرسنه از پشت خط می‌فرماید: &#8220;چایی دم کن میام دنبالت بریم بیرون&#8221;، بدون اینکه به ساعتم نیم نگاهی بیندازم می‌دانم ساعت یک نیمه شب است و باید خیلی سریع و بی سر و صدا مواد لازم برای یک شب‌نشینی دو سه ساعته لب ساحل را آماده کنم و سر کوچه بایستم. این ساعت از شب معمولا در خیابان پرنده پر نمی‌زند بجز چند دکتر و مهندس دیگر که تعدادشان زیاد نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">دو جوان رعنا در حین رکاب زدن در حال معاشقه هستند و کمی آن طرف‌تر دیگری با کامارو قرمز رنگش آرامش‌شان را بر هم می‌زند. گاهی اوقات هم پلیس مهربان شهرمان با لحنی سرشار از لطافت احوالمان را می‌پرسد و می‌رود پی کارش. آرش همانطور که تمام سنگینی بدنش را روی نیمکت رها کرده و به آسمان خیره شده، به سیگارش پک می‌زند و تا حرفی نزنم لب باز نمی‌کند. معمولا صحبت‌هامان از اخبار و اتفاقات فیسبوک و بالاترین شروع می‌شود و بعد از گذشت سیری طولانی، که از لیگ بسکتبال آرش تا مشکلات سرور جدیدم می‌گذرد، به بحث درمورد زندگی سگی و یا خاطرات خوب و بد گذشته ختم می‌شود که بعضا بارها تعریف شده و به روی یکدیگر نمی‌آوریم. وقتی فلاسک چای یا پاکت‌های سیگارمان خالی شد چند دقیقه‌ای مکث می‌کنیم و بعد دیالوگ تکراری &#8220;کم کم بریم خونه&#8221; جاری می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">به پشت در اتاقم که می‌رسم صدای گیتار برقی می‌آید. در را باز می‌کنم و می‌بینم &#8220;نیروانا&#8221; برای &#8220;امیر&#8221; (برادر بنده) لالایی می‌خواند. قبل از هر کاری صدای اسپیکر را تا آخر می‌بندم و بعد از اینکه لباسم را عوض کردم به سمت آشپزخانه می‌روم. ساعت نزدیک به چهار است و وقت یکی از وعده‌های مهم غذایی‌ام رسیده. ساعت چهار و نیم که شد صدای ماشین شهرداری می‌آید آن یکی دوان دوان زباله‌هایی که در بسته بندی شیک و مناسب جلوی درب منازل قرار داده شده را در ماشین می‌اندازد با خود می‌برد. گاهی این سوال برایم پیش می آید که چرا از بچگی فکر می‌کردم ساعت ده باید زباله‌ها را جلو در خانه‌هامان بگذاریم؟! مهم نیست خدمت رسانی‌ست دیگر روز و شب نمی‌شناسد. به اتاقم بر می‌گردم و به دنبال یک موسیقی لایت می‌گردم. بعد از چک کردن فیسبوک و جواب دادن به ای‌میل‌ها سعی می‌کنم یکی از کتاب‌های خاک‌خورده‌ام که تا بحال باز نشده را بخوانم. گاهی اوقات هم که حسش باشد یکی از پنجاه فیلمی که سفارش شده حتما ببینم را می‌بینم.</p>
<p style="text-align: justify;">وقت اذان که می‌رسد صدای موزیک را بلند می‌کنم و در دل ذکر گویان درود می‌فرستم به خواهر و مادر سازنده بلندگو و به این فکر می کنم که چرا خانه های نزدیک به مسجد همیشه قیمت‌شان از جاهای دیگر مناسبتر است؟!</p>
<p style="text-align: justify;">هوا که کم کم روشن شد پنجره را بسته و پرده را می‌کشم. اتاق تاریک تاریک و به ظاهر شب می‌شود ولی انسان ها بیدارند و صدای روزمرگی‌شان آشفته‌ام می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">پلک روی پلک می‌گذارم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">جیرجیرک هم ساکت می‌شود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">هر دو به خوابی عمیق فرو می‌رویم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/215/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وارد دهه سوم می شوم&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/189?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2588%25d8%25a7%25d8%25b1%25d8%25af-%25d8%25af%25d9%2587%25d9%2587-%25d8%25b3%25d9%2588%25d9%2585-%25d9%2585%25db%258c-%25d8%25b4%25d9%2588%25d9%2585</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/189#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 02:24:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=189</guid>
		<description><![CDATA[در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><img class="size-full wp-image-186 aligncenter" title="44289_1408471706925_1686421710_1077877_1096950_n" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2010/08/44289_1408471706925_1686421710_1077877_1096950_n.jpg" alt="" width="320" height="480" /></p>
<p>در انتهای هر سفر<br />
در آیینه<br />
دار و ندار خویش را مرور می کنم<br />
این خاک تیره این زمین<br />
پاپوش پای خسته ام<br />
این سقف کوتاه آسمان<br />
سرپوش چشم بسته ام<br />
اما خدای دل<br />
در آخرین سفر<br />
در آیینه به جز دو بیکرانه کران<br />
به جز زمین و آسمان<br />
چیزی نمانده است<br />
گم گشته ام ‚ کجا<br />
ندیده ای مرا ؟﻿</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>پ.ن : ارزشمند بودن این روز را نمی دانم. تنها می دانم که بر سردر افکار مجروحم حک شده&#8230;</p>
<p>سوم شهریور&#8230;</p>
<p>دلم برای وبلاگم تنگ شده بود، دنبال کوچکترین بهانه ای بودم برای نوشتن&#8230;</p>
<p><a href="http://www.rueful.ir/?p=51" target="_blank">یک سال پیش در چنین روزی چنین مطلبی نوشتم&#8230;</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/189/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی این روزهای من&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/177?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25b2%25d9%2586%25d8%25af%25da%25af%25db%258c-%25d8%25a7%25db%258c%25d9%2586-%25d8%25b1%25d9%2588%25d8%25b2%25d9%2587%25d8%25a7%25db%258c-%25d9%2585%25d9%2586</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/177#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Apr 2010 22:23:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[این روزها حتی با خودم هم بی‌گانه‌ام. صداهایی از درون، که زمانی آرمان‌های روشنم را یدک می‌کشیدند، بوی متعفنی از جنس نفرت و بیزاری می‌دهند و تنها خستگی ناشی از فصل‌های همیشه خزان را به رخم می‌کشند&#8230; به یاد حرف‌های پیرمرد می‌افتم که می‌گفت &#8220;انسان در زندگی دو بار متولد می‌شود. نخست حیوانی زیبا و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">این روزها حتی  با خودم هم بی‌گانه‌ام. صداهایی از درون، که زمانی آرمان‌های روشنم را یدک  می‌کشیدند، بوی متعفنی از جنس نفرت و بیزاری می‌دهند و تنها خستگی ناشی از  فصل‌های همیشه خزان را به رخم می‌کشند&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2010/04/9302644-lg.jpg"><img class="size-full wp-image-178 aligncenter" title="9302644-lg" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2010/04/9302644-lg.jpg" alt="" width="600" height="600" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">به یاد حرف‌های پیرمرد می‌افتم که می‌گفت &#8220;انسان در زندگی دو بار متولد  می‌شود. نخست حیوانی زیبا و خوش‌رنگ و رو به دنیا می‌آید و بی هیچ چون و  چرایی افکار و عقایدی به او خورانده می‌شود. زمانی می‌رسد که دوباره متولد  می‌شود و افکار و عقایدی سرکش در وی ریشه می‌دواند و به دنبال دلیلی برای  نهی یافته‌ها و کشف حقیقت‌ها می‌رود. گاهی در چندین و چند بازه زمانی بارها  عقایدی نو و از دیدگاه خودش مناسب‌تر را پیش می‌گیرد و به سمت آینده می  رود.&#8221;<br />
در این سال‌هایی که از تولد دوباره‌ام می‌گذرد بارها و بارها به دست تغییر دست  دادم و از سمتی به سمت دیگر رفتم و بدنبال یافته‌های جدید بودم.<br />
امید را با دستان خودم ساختم و بعدها با همان دستان خفه‌اش کردم.<br />
از عشق موجودی زیبا و بی‌ریاتر نیافتم اما دیری نپایید که تنها &#8220;ع&#8221;اش برایم  ماند و به عبرت تبدیل شد.<br />
چشم‌های دلم را به سوی آینده‌های روشن گشودم و سرانجام کورش کردم.<br />
گذشته را شناختم، آموختم و در نهایت بالا آوردمش.<br />
بتی که با نام خدا ساختم و آراستم را در نهایت از ریشه سوزاندم.<br />
&#8230;<br />
شاید افکار حال و آینده من از زمین تا آسمان مغایرت پیدا کند و حتی از خوب  به بد برسم اما آنچه بدست آمده زاده شناختی‌ست که خودم به آن رسیدم و همیشه  برایم مقدس و ستودنی‌ست.<br />
زندگی این روزهای من با حسی بی‌تفاوت نسبت به انسان‌های اطراف پیش می‌رود و  همچنان زمزمه‌ می‌کنم:</p>
<p style="text-align: left;" dir="ltr">Never cared for what they say<br />
Never cared for games they play<br />
Never cared for what they do<br />
Never cared for what they know<br />
.<br />
And I Know&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: justify;">پ.ن : منم و پاره‌ای از دست‌نوشته‌ها که هیچ‌گاه دستانم توان نوشتن و به اشتراک   گذاشتنش در این وبلاگ را نداشت. این خودسانسوری همچنان همراهم است چه خوب و   چه بد&#8230; غیبت‌هایم زیاد شده. می‌دانم. جز عذر خواهی کاری از دستم بر نمی‌آید. ببخشید.</p>
<div id="_mcePaste" style="position: absolute; left: -10000px; top: 1031px; width: 1px; height: 1px; overflow: hidden;">منم و پاره‌ای از دست‌نوشته‌ها که هیچ‌گاه دستانم توان نوشتن و به اشتراک   گذاشتنش در این وبلاگ را نداشت. این خودسانسوری همچنان همراهم است چه خوب و   چه بد.</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/177/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>35</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان پرفراز و نشیب عروس خلیج‌فارس&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/161?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25af%25d8%25a7%25d8%25b3%25d8%25aa%25d8%25a7%25d9%2586-%25d9%25be%25d8%25b1%25d9%2581%25d8%25b1%25d8%25a7%25d8%25b2-%25d9%2588-%25d9%2586%25d8%25b4%25db%258c%25d8%25a8-%25d8%25b9%25d8%25b1%25d9%2588%25d8%25b3-%25d8%25ae%25d9%2584%25db%258c%25d8%25ac-%25d9%2581%25d8%25a7%25d8%25b1%25d8%25b3</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/161#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Feb 2010 02:49:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=161</guid>
		<description><![CDATA[در سال ۱۹۵۸ میلادی برای اولین بار طرح ساخت دو خواهر ایتالیایی کشیده شد. بر خلاف آنچه انتظار می‌رفت که طراحی این دو از هنر روز ایتالیایی الگو بگیرد، در نهایت تصمیم به طراحی مدرن گرفته شد. طراحی بی‌سابقه‌ای داشت ولی آن زمان کسی تصورش را نمی‌کرد که چه سرنوشت شومی در انتظار آن دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در سال ۱۹۵۸ میلادی برای اولین بار طرح ساخت دو خواهر ایتالیایی کشیده شد. بر خلاف آنچه انتظار می‌رفت که طراحی این دو از هنر روز ایتالیایی الگو بگیرد، در نهایت تصمیم به طراحی مدرن گرفته شد. طراحی بی‌سابقه‌ای داشت ولی آن زمان کسی تصورش را نمی‌کرد که چه سرنوشت شومی در انتظار آن دو خواهدبود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">در سپتامبر ۱۹۶۲ کلید ساخت خواهر کوچک &#8220;میکل آنژ&#8221; زده شد و پنج ماه بعد ساخت جفت بزرگترش &#8220;رافائل&#8221; شروع شد. در سال ۱۹۶۵ پروژه سه ساله &#8220;میکل آنژ&#8221; به پایان رسید و سفر خود را میان بندر جنوا و نیویورک آغاز کرد. کمی بعد هم &#8220;رافائل&#8221; با طول ۲۷۶ متر و عرض ۳۱ متر پرده‌برداری شد و طولی نکشید که زبان‌زد خاص و عام شد.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-162   aligncenter" title="Raffaello1" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2010/02/Raffaello1.jpg" alt="" width="550" height="259" /></p>
<p style="text-align: justify;">کشتی مجلل با ۸۵۰ خروجی رادیو تلفنی، ۶ استخر شنا، ۷۵۰ کابین، ۱۸ آسانسور،۳۰ سالن اجتماعات، باشگاه های ژیمناستیک و تالار نمایشی با ۵۰۰ صندلی و &#8230; . این دو خواهر به هیچ عنوان با هم قابل مقایسه نبودند و &#8220;رافائل&#8221; از هر جهت از خواهر کوچکترش سرتر بود ولی خیلی زود این دو عروس دریایی، شهرتی مثال زدنی برای ایتالیای آن زمان با آن بحران اقتصادی، بوجود آوردند. این دو خواهر زیبا هیچگاه نتوانستند لیره‌ای سود و منفعت برای کشتی‌رانی ایتالیا بدست بیاورند و با آن همه استقبال پرشور باز هم در زیر فشار هزینه نگهداری آن دو کمر خم می کردند. سرانجام در آوریل ۱۹۷۵ &#8220;رافائل&#8221; غمگینانه بندر نیویورک را به سمت ایتالیا بدرود گفت و بعد از چند هفته در یکی از بنادر ایتالیا پهلو گرفت. طولی نکشید که &#8220;میکل آنژ&#8221; نیز به فراموشی سپرده شد و به خواهر بزرگترش پیوست.</p>
<p style="text-align: justify;">سال ها گذشت تا اینکه در صحرگاه یک روز بهاری صدایی غریب سواحل بوشهر را مملو از جمعیتی کرد که با اینکه کشتی‌های زیادی دیده بودند ولی تاکنون چنین قصری مجلل در میان دریا را به چشم ندیده بودند. هیچ یک از این جمعیت ذوق‌زده تصورش را نمی کردند که این کشتی که با اشک و گریه از ایتالیا بدرقه شده بود، برای همیشه در یاد و خاطر مردم این شهر جاودانه شود.</p>
<p style="text-align: justify;">خبرها به مرور در میان مردم پیچید. کمتر کسی پیدا می شد که از خرید دو ملیون دلاری محمد رضا شاه بی‌خبر باشد. شاه ایران این دو عروس دریایی که بالغ بر ۴۵ ملیون دلار قیمت داشتند را در شرایط بدی که بر اقتصاد ایتالیا حاکم بود با قیمت دو ملیون دلار خریده بود. &#8220;رافائل&#8221; را به بوشهر و &#8220;میکل آنژ&#8221; را به بندرعباس فرستاد. مردم روزانه به دیدار مهمانشان می رفتند و خیلی زود با او خو گرفتند.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-164 aligncenter" title="Raffaello2" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2010/02/Raffaello21.jpg" alt="" width="549" height="266" /></p>
<p style="text-align: justify;">بعد از سقوط رژیم پهلوی سکنه ایتالیایی &#8220;رافائل&#8221; را ترک کردند و به ایتالیا برگشتند و &#8220;رافائل&#8221; برای مدت‌ها ساکن ماند. این عروس زیبا روز به روز فرسوده و فرسوده‌تر می‌شد تا اینکه در سال ۱۹۸۳ در بمباران هوایی خارگ و بوشهر، هدف موشک هواپیمای عراقی قرار گرفت و بعد از آسیبی جدی تا نیمه در آب فرو رفت. طولی نکشید که یک کشتی باری به نام &#8220;ایران سیام&#8221; با آن برخورد کرد و او را برای همیشه در اعماق خلیج فارس جاودانه کرد و افسانه ی غریبی را برای مردم بوشهر بوجود آورد. حال با هر جزر و مد با نمایان شدن جسمی از دل خلیج فارس مردم با اشاره از چیزی یاد می کنند که روزی دلیل خواب های رنگی مردم ایتالیا بود.</p>
<p style="text-align: justify;">خواهر کوچکتر سالم ماند و بعد از سال ۱۹۹۱ به یک شرکت اوراق چی پاکستانی &#8211; بنگلادشی فروخته شد.</p>
<p style="text-align: justify;">ولی این پایان شوم &#8220;رافائل&#8221; زیبا و دوست داشتنی نبود&#8230; بعد از سال ها مسئولین تصمیم دارند آن را از سواحل بوشهر خارج کنند البته نه برای احیاء بلکه سفری دیگر در پیش است&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">.</p>
<p style="text-align: justify;">مقصد نهایی ذوب آهن اصفهان است!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/161/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>47</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ترس‌های دنباله‌دار &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/140?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25aa%25d8%25b1%25d8%25b3%25e2%2580%258c%25d9%2587%25d8%25a7%25db%258c-%25d8%25af%25d9%2586%25d8%25a8%25d8%25a7%25d9%2584%25d9%2587%25e2%2580%258c%25d8%25af%25d8%25a7%25d8%25b1</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/140#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Jan 2010 14:32:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=140</guid>
		<description><![CDATA[یک اتاق تاریکِ تاریک که حتی روزنه‌ای از نور واردش نمی‌شود تنها چیزیست که این روزها داشتنش را غنیمت می‌شمارم. شب‌ها آرام و روزهای نفرت‌انگیز تاریک&#8230; تنها صدای روزمرگی انسان‌هاست که آزاردهنده است&#8230; وقتی هیچ رنگی به سیاهی شب و روزم نمی‌بینم ناخودآگاه به تفویم افکارم سر می‌زنم و جز تاریخ‌های خط خورده چیزی نمی‌بینم&#8230; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img class="alignnone size-full wp-image-143" title="23316-fullsize" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2010/01/23316-fullsize.jpg" alt="" width="600" height="400" /></p>
<p style="text-align: justify;">یک اتاق تاریکِ تاریک که حتی روزنه‌ای از نور واردش نمی‌شود تنها چیزیست که این روزها داشتنش را غنیمت می‌شمارم. شب‌ها آرام و روزهای نفرت‌انگیز تاریک&#8230; تنها صدای روزمرگی انسان‌هاست که آزاردهنده است&#8230; وقتی هیچ رنگی به سیاهی شب و روزم نمی‌بینم ناخودآگاه به تفویم افکارم سر می‌زنم و جز تاریخ‌های خط خورده چیزی نمی‌بینم&#8230; کوچه‌های پرشور و سرشار از عشق و امید به بن‌بست رسیدند و سرانجام تمام شدند&#8230; تنها خاطراتی تلخ و شیرین‌اند که پی‌های سرزمین سوخته باورهایم را بنا نهاده‌اند&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بین نگاه مغرورم را&#8230; این دیوار که بین من و اطرافیانم می‌بینی نه از سر لجاجت است و نه برای خودنمایی&#8230; دید روشن و مثبتی که نسبت به آینده نیامده داشتم به کوهی از خاکستر تبدیل شده که حتی ثانیه‌ای بعدتر را به بدبینانه‌ترین شکل ممکن می‌بینم و آرزوها حکم کابوسی دارد آشنا که احساس می‌کنم بارها دیده‌ام&#8230; هر ثانیه که به گذشته‌های پربار ملحق می‌شود نیز جز عبرت برایم نبوده است&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">دستانم را رها کن&#8230; من از جنس تو و آمال پرشورت نیستم&#8230; فکر کن من همان منزوی و بداندیشم که روزی مضحکه توهماتت بودم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن : گفت باشه&#8230; گفتم دیـــر ِ &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/140/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>29</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به یاد شب‌های بی‌خوابی&#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/129?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25a8%25d9%2587-%25db%258c%25d8%25a7%25d8%25af-%25d8%25b4%25d8%25a8%25e2%2580%258c%25d9%2587%25d8%25a7%25db%258c-%25d8%25a8%25db%258c%25e2%2580%258c%25d8%25ae%25d9%2588%25d8%25a7%25d8%25a8%25db%258c</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/129#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 01:29:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=129</guid>
		<description><![CDATA[ساعت های آخر به شهر پرهیاهوی خیالاتش پناه برده بود. او را در آغوش خود حس می‌کرد. شروع کرد به زمزمه کردن و با خودش حرف می‌زد. مانند دیوانه‌ها به نقطه‌ای کدر از لانه‌ی عنکبوت خیره شده بود&#8230; گاهی لبخندی شیرین بر لبانش جاری می‌گشت و مانند ستاره‌ای دنباله‌دار ناگهان محو می‌شد. یکباره شروع کرد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-131 aligncenter" title="jhu4mj26gdoi32bo2gqn" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/11/jhu4mj26gdoi32bo2gqn.jpg" alt="jhu4mj26gdoi32bo2gqn" width="500" height="500" /></p>
<p style="text-align: justify;">ساعت های آخر به شهر پرهیاهوی خیالاتش پناه برده بود. او را در آغوش خود حس می‌کرد. شروع کرد به زمزمه کردن و با خودش حرف می‌زد. مانند دیوانه‌ها به نقطه‌ای کدر از لانه‌ی عنکبوت خیره شده بود&#8230; گاهی لبخندی شیرین بر لبانش جاری می‌گشت و مانند ستاره‌ای دنباله‌دار ناگهان محو می‌شد. یکباره شروع کرد به قاه قاه خندیدن&#8230; از شدت خنده تمام تنش می‌لرزید&#8230; صدای خنده‌هایش ناله مانند شد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">در چشمانش خیره شده بود&#8230; بدون هیچ حرفی&#8230; بدون هیچ شکی&#8230; بدون هیچ اخمی&#8230; دیالوگ‌هایی از سکوت میانشان رد و بدل می‌شد&#8230; لبخندی شیرین و یکباره همان خنده‌های شیطانی&#8230; این بار صدای یک نفر نبود&#8230; صدای خنده‌هایشان گوش آسمان را کر کرده بود ولی هر دو می‌دانستند جدایی نزدیک است&#8230; وقتی لب‌هایشان بر هم نشست طعم شوری بر لبانش احساس کرد. مردد بود ولی این بار مجالی برای تصمیم گیری نبود. می‌دانست که ادامه، روزهای خوشی را رقم می‌زند ولی&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی برای بار آخر در آغوشش کشید، چیزی در گوشش زمزمه کرد&#8230;و باز هم همان خنده های خشک و بی روح&#8230; شدید و شدیدتر&#8230; ناگهان سد شکست و سیل اشک بر گونه‌هایشان جاری شد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">با صدایی خشک و خفه از خواب پرید&#8230; قلبش به تندی می‌زد&#8230; وبلاگش را باز کرد&#8230; صفر دیدگاه و ShutDown&#8230; دستی به سر و صورتش کشید&#8230; خیس اشک بود&#8230; به نقطه ای خیره شد و شروع کرد به مرور دوباره خوابی که مدت‌هاست می بیند&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/129/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>36</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای افکار لاابالی‌ام &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/101?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=101</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/101#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 22:15:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[چقدر حقیرند این فکرهای لاابالی که عشق تو را در بی‌کسی هایم می‌جوید. در میان شعله‌های سرد و فروخورده آتشی از نفرت که به آشفتگی‌ام نیشخند می‌زند، تو هستی&#8230; هستی اما بی‌خبر از ثانیه‌هایی که مرد و عشقی که جرئه جرئه نوشیده شد و در فاضلابی از نفرت بالا آمد&#8230; وقتی که من نیازمندت بودم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img class="size-full wp-image-110 aligncenter" title="Paddle into the fog" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/11/Paddle-into-the-fog.jpg" alt="Paddle into the fog" width="500" height="374" /></p>
<p style="text-align: justify;">چقدر حقیرند این فکرهای لاابالی که عشق تو را در بی‌کسی هایم می‌جوید.</p>
<p style="text-align: justify;">در میان شعله‌های سرد و فروخورده آتشی از نفرت که به آشفتگی‌ام نیشخند می‌زند، تو هستی&#8230; هستی اما بی‌خبر از ثانیه‌هایی که مرد و عشقی که جرئه جرئه نوشیده شد و در فاضلابی از نفرت بالا آمد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی که من نیازمندت بودم، به پرواز و در اوج بودن می‌اندیشیدی، بی خبر از دلی که ذره ذره وجودش نیازمند آرامشی بود که از با تو بودن حاصل می‌شد.</p>
<p style="text-align: justify;">حال که من تمام شدم و به آخر رسیدم، در پس چشمان مغرورت، قطره‌هایی از باران شور، آن آرزوهای مرده را طلب می‌کنند.</p>
<div style="text-align: justify;">پ.ن : هی غریبه، باید باور کنم که نفرین‌هایت واقعا از ته دل بود که کارساز شد؟</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/101/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>26</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من خارجکی &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/68?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2585%25d9%2586-%25d8%25ae%25d8%25a7%25d8%25b1%25d8%25ac%25da%25a9%25db%258c</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/68#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 04:13:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=68</guid>
		<description><![CDATA[گری مک کینون هستم. در سال ۱۹۶۶ در شهر گلاسکوی اسکاتلند به دنیا آمدم. مغز من مانند مغز دیگر انسان ها کار نمی کند به گونه ای که با سیر در دنیای اشیا، معماها، طرح و الگوها احساس راحتی و آرامش عجیبی پیدا می کنم و البته پیچیدگی زندگی روزمره و ارتباطات اجتماعی به گونه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-67 aligncenter" title="gary-mckinnon_1247262c" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/11/gary-mckinnon_1247262c.jpg" alt="gary-mckinnon_1247262c" width="460" height="287" /></p>
<p style="text-align: justify;">گری مک کینون هستم. در سال ۱۹۶۶ در شهر گلاسکوی اسکاتلند به دنیا آمدم. مغز من مانند مغز دیگر انسان ها کار نمی کند به گونه ای که با سیر در دنیای اشیا، معماها، طرح و الگوها احساس راحتی و آرامش عجیبی پیدا می کنم و البته پیچیدگی زندگی روزمره و ارتباطات اجتماعی به گونه ای دیوانه وار آزارم می دهد. آری من مبتلا به سندرم اسپرگر هستم و عاشق دنیای اعداد و حروف. لذت بخش ترین دوران زندگی من در کنار رایانه شخصی ام و بازی با الگوریتم های نرم افزارهایم است. کنجکاوی و سردرآوردن از رازهایی که دانستن در مورد آنها جرم است خوراک روح من است. شاید حتی تصور شخصیت من برای اکثر شما سخت باشد ولی من عاشقم، عاشق گری، عاشق شیطنت هایش، عاشق رویاهایش &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">سحرگاه روز یکشنبه ماه نوامبر، در حالی که از خواب بیدار شدم، در ذهن پرشورم برنامه ی کاری ام را مرور می کردم و این درحالی بود که حتی تصورش را نمی کردم که تا ۷۲ ساعت دیگر، به لطف شیطنت هایی که انجام داده ام، در دادگاه عالی ایالات متحده آمریکا، به ۶۰ سال حبس محکوم خواهم شد. آری، این کابوس تلخ حقیقت داشت.</p>
<p style="text-align: justify;">در سن ۴۳ سالگی محکوم به نفوذ غیرقانونی به ۹۷ رایانه محرمانه از نیروی دریایی آمریکا گرفته تا شبکه های ناسا شدم و نمی توانستم این اتحامات را انکار کنم. چون کسی جز من این کار را نکرده بود. حال یاد و خاطره لذتبخش ترین دوران زندگی من در سال های ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲ به کابوسی هولناک تبدیل شده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">ناگهان به یاد شب های بی خوابی افتادم به زحمت هایی که در این زمینه کشیده بودم بدون گذراندن هیچگونه دوره تخصصی به این سطح آگاهی و تسلط بر علم شبکه و رایانه رسیده بودم و حال باید تاوان پس می دادم.</p>
<p style="text-align: justify;">آنها نمی دانستند آن روزی که در اتاق خوابم، پشت رایانه شخصی ام در حال گشت و گذار در شبکه ها و سیستم های ناسا آمریکا بودم، حس کنجکاوی ام در مورد آن اشیاء پرنده ناشناس (UFO) بود که من را به چنین کاری وادار کرده بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">این حس کنجکاوی به قدری برایشان بزرگ بود که اسم من با عنوان&#8221; <em>بزرگترین هک اطلاعات نظامی تاریخ&#8221;</em> در تیتر اول روزنامه های بریتانیا و آمریکا و دیگر نقاط جهان قرار گرفت. به بهای یافتن اطلاعاتی در مورد این اشیاء پرنده که به آنها بشقاب پرنده لقب داده بودم به طور ناخواسته موفق به کشف سری ترین اسناد نظامی در مورد برنامه های نظامی ایالات متحده در سال های آتی شدم و این برایم گران تمام می شد. به اطلاعاتی دست یافتم که نباید می دانستم. اطلاعاتی در مورد انگیزه ی ایالات متحده برای دست یابی به یک قدرت نظامی در فضا و یا شاید ایجاد یک بازی استراتژی نظامی که قضاوت در مورد آن بسی دشوار بود ولی آنچه مسلم و آشکار بود این بود که این حس کنجکاوی و علمم به حبس ۶۰ ساله یا به عبارتی حبس ابد محکومم کرده بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">جان رید وزیر کشور آمریکا در نامه ای به مسئولین بریتانیا گفته بود که این مرد یعنی من به دلیل جرمی که مرتکب شده است باید در خاک آمریکا محاکمه شود و این در شرایطیست که وکلای من به دنبال رد این حکم و انجام محاکمه من در خاک کشور خودم بودند و متاسفانه در این راه شکست خوردند و جلسه محاکمه من در آمریکا تشکیل شد و از سوی دادگاه به عنوان یک تروریست با اشاره به <em>&#8220;از کار انداختن بیش از ۲۰۰۰ رایانه از سیستم های واشنگتن و ارتش ایالات متحده، پاک کردن فابل های Log سلاح های نیروی دریایی ارتش ایالات متحده، دست یافتن به اطلاعات مربوط به ۳۰۰ کامپیوتر بدون استفاده بعد از حادثه ۱۱ سبتامبر، و خسارات مربوط به بازگردانی اطلاعات که بالغ بر ۷۰۰ هزار دلار بوده&#8221;</em>، به ۶۰ سال حبس محکوم شدم. و این در حالیست که سال های گذشته با اتفاقت شیرینش خاطراتی لذت بخش با پایانی تلخ تر از تلخ را برایم رقم زد &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/68/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به بهانه زادروزم &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/51?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25a8%25d9%2587-%25d8%25a8%25d9%2587%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2587-%25d8%25b2%25d8%25a7%25d8%25af%25d8%25b1%25d9%2588%25d8%25b2%25d9%2585</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/51#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 23:11:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=51</guid>
		<description><![CDATA[سوم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ &#8211; بوشهر &#8211; بیمارستان فاطمه زهرا &#8211; ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر &#8230; آفتاب سوزان و بوی شرجی نفس‌ها را پر کرده بود. در میان سکوت سرد حاکم که نفس‌ها را به زنجیر کشیده بود، صدای طنین انداز تپش قلبی طاق فلک را به لرزه درمی آورد. صداهای سرشار از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سوم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ &#8211; بوشهر &#8211; بیمارستان فاطمه زهرا &#8211; ساعت ۴:۴۵ بعد از ظهر &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">آفتاب سوزان و بوی شرجی نفس‌ها را پر کرده بود.</p>
<p style="text-align: justify;">در میان سکوت سرد حاکم که نفس‌ها را به زنجیر کشیده بود، صدای طنین انداز تپش قلبی طاق فلک را به لرزه درمی آورد. صداهای سرشار از نگرانی با رنگی چرک، فراوان به مشام می رسید &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">ناگه &#8230; کودکی گریست &#8230; شور و شوقی در بیمارستان الهام شد &#8230; و کودک همراه با طنین صدایش، آرام آرام محو شد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">چشم اش باز نشده بود که معنی زمان به او فهمانده شد &#8230; جان گرفت &#8230; قد کشید &#8230; خواند &#8230; نوشت &#8230; سخت به آینده امیدوار بود &#8230; از صخره ها و تله های بسیاری گریخت &#8230; ادامه می داد &#8230; جانوری به نام امید در او زاییده شده بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">طعم عشق اول عشق سیزده سالگی را با همه تلخی هایش لذتبخش دید &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">اندک اندک با فلسفه، عرفان، ادبیات و &#8230; دست و پنجه نرم کرد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">لذت دانستن و یادگرفتن چنان در وجودش ریشه دوانده بود که بودن را فقط در دانستن توصیف می کرد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">ناگه به خود آمد &#8230; به زندگی مادی &#8230; به سختی های زندگی &#8230; به سنگینی مسئولیت مرد خانه بودن &#8230; به سختی هدیه آوردن شادی در یک خانواده &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">کمی در محاسباتش اشکال وجود داشت &#8230; کمی زندگی را ساده فرض کرده بود &#8230; کمی از واقعیات دور شده بود &#8230; زندگی را با عمری چند صد ساله در ماکاندو تصور کرده بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">به خود آمد &#8230; سرجایش ایستاد &#8230; اندکی تـأمل لازم بود &#8230; گوشهایش را بر روی برخی صداها بست &#8230; برای زندگی اش به دلیل نیاز داشت &#8230; به دلیلی قانع کننده که میل کند به سمت بی نهایت &#8230; ترک زندگی را نمی خواست و همچنین تنفر شدیدی نسبت به پوچ زیستن داشت &#8230; برای تغییر به وقت نیاز داشت &#8230; گرچه وقت زیادی تلف شده بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">وارد ۲۰ سالگی شد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">او می خواهد &#8230; پس &#8230; می تواند.</p>
<p style="text-align: justify;"><img class="size-full wp-image-52 aligncenter" title="b_165409" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/10/b_165409.jpg" alt="b_165409" width="500" height="729" /></p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن : سومین تولد بی رنگ و بی روح هم گذشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/51/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی که بچه بودم &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/44?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2588%25d9%2582%25d8%25aa%25db%258c-%25da%25a9%25d9%2587-%25d8%25a8%25da%2586%25d9%2587-%25d8%25a8%25d9%2588%25d8%25af%25d9%2585</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/44#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 22:56:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=44</guid>
		<description><![CDATA[وقتی که من بچه بودم پرواز یک بادبادک می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک تا نارنج زاران خورشید وقتی که بچه بودم خوبی، زنی بود که بوی سیگار می‌داد و اشک‌های درشتش از پشت عینک با قرآن می‌آمیخت آه آن روزهای رنگین آه آن روزهای کوتاه وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img class="size-full wp-image-43 aligncenter" title="b_070717" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/10/b_070717.jpg" alt="b_070717" width="500" height="332" /></p>
<p style="text-align: justify;">وقتی که من بچه بودم</p>
<p style="text-align: justify;">پرواز یک بادبادک</p>
<p style="text-align: justify;">می‌بردت از بام‌های سحرخیزی پلک</p>
<p style="text-align: justify;">تا نارنج زاران خورشید</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی که بچه بودم</p>
<p style="text-align: justify;">خوبی، زنی بود که بوی سیگار می‌داد</p>
<p style="text-align: justify;">و اشک‌های درشتش از پشت عینک</p>
<p style="text-align: justify;">با قرآن می‌آمیخت</p>
<p style="text-align: justify;">آه آن روزهای رنگین</p>
<p style="text-align: justify;">آه آن روزهای کوتاه</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی که بچه بودم</p>
<p style="text-align: justify;">آب و زمین و هوا بیشتر بود</p>
<p style="text-align: justify;">و جیرجیرک شب‌ها در خاموشی ماه</p>
<p style="text-align: justify;">آواز می‌خواند</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی که بچه بودم</p>
<p style="text-align: justify;">در هر هزاران و یک شب</p>
<p style="text-align: justify;">یک قصه بس بود</p>
<p style="text-align: justify;">تا خواب و بیداری خواب‌ناکت سرشار باشد</p>
<p style="text-align: justify;">آه آن روزهای رنگین</p>
<p style="text-align: justify;">آه آن روزهای کوتاه</p>
<p style="text-align: justify;">آه آن روزهای رنگین</p>
<p style="text-align: justify;">آه آن فاصله‌های کوتاه</p>
<p style="text-align: justify;">آن روزها آدم بزرگ‌ها و زاغ‌های فراق</p>
<p style="text-align: justify;">این سان فراوان نبودند</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی که بچه بودم</p>
<p style="text-align: justify;">مردم نبودند</p>
<p style="text-align: justify;">آن روزها</p>
<p style="text-align: justify;">وقتی که من بچه بودم</p>
<p style="text-align: justify;">غم بود</p>
<p style="text-align: justify;">اما</p>
<p style="text-align: justify;">کم بود</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: left; padding-left: 150px;">اسماعیل خویی</p>
<p style="text-align: center;"><object style="width: 300px; height: 45px;" classid="clsid:6bf52a52-394a-11d3-b153-00c04f79faa6" width="300" height="45" codebase="http://activex.microsoft.com/activex/controls/mplayer/en/nsmp2inf.cab#Version=5,1,52,701"><param name="autostart" value="false" /><param name="enabled" value="true" /><param name="name" value="Farhad - Vaghti ke bache budam" /><param name="url" value="http://rueful.ir/wp-content/uploads/Music/Farhad%20-%20Vaghti%20ke%20Bache%20Boodam.mp3" /><param name="bgcolor" value="#000000" /><embed style="width: 300px; height: 45px;" type="application/x-mplayer2" width="300" height="45" src="http://rueful.ir/wp-content/uploads/Music/Farhad%20-%20Vaghti%20ke%20Bache%20Boodam.mp3" bgcolor="#000000" name="Farhad - Vaghti ke bache budam" enabled="true" autostart="false"></embed></object></p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن : دستم به نوشتن نمی رود این روزها &#8230; همین.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/44/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
<enclosure url="http://rueful.ir/wp-content/uploads/Music/Farhad%20-%20Vaghti%20ke%20Bache%20Boodam.mp3" length="4062283" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>نــمی دانــم! نــمی دانــم! نــمی دانــم! &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/41?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d9%2586%25d9%2580%25d9%2580%25d9%2585%25db%258c-%25d8%25af%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2580%25d9%2580%25d9%2585-%25d9%2586%25d9%2580%25d9%2580%25d9%2585%25db%258c-%25d8%25af%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2580%25d9%2580%25d9%2585-%25d9%2586%25d9%2580%25d9%2580%25d9%2585%25db%258c-%25d8%25af%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2580%25d9%2580</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/41#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 22:52:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=41</guid>
		<description><![CDATA[نه این واژه‌ها هم تسکین‌بخش روح خسته‌ام نیستند&#8230; روح خسته‌ای که حتی کوه هم انعکاسش را از او دریغ می‌کند &#8230; ای خدا هدفت از آفرینش من چه بود؟ ای قادر متعال، ای دانای مطلق، مگر توچنین روزی را نمی‌دیدی؟ مگر روح رنجورم را نمی‌شناختی؟ مگر جرمم را نمی‌دانستی؟ مگر نمی‌دانستی افکار سرکش‌ام روزی منکر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نه این واژه‌ها هم تسکین‌بخش روح خسته‌ام نیستند&#8230; روح خسته‌ای که حتی کوه هم انعکاسش را از او دریغ می‌کند &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;"><img class="size-full wp-image-40 aligncenter" title="b_072208" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/10/b_072208.jpg" alt="b_072208" width="500" height="575" /></p>
<p style="text-align: justify;">ای خدا هدفت از آفرینش من چه بود؟ ای قادر متعال، ای دانای مطلق، مگر توچنین روزی را نمی‌دیدی؟ مگر روح رنجورم را نمی‌شناختی؟ مگر جرمم را نمی‌دانستی؟ مگر نمی‌دانستی افکار سرکش‌ام روزی منکر خدایی‌ات می‌شوند؟ اگر می‌دانستی پس چرا آفریدی؟ ها؟ چرا؟</p>
<p style="text-align: justify;">به کدامین گناه محکومم به این زندگی؟ به این زندگی که حتی سایه‌ام هم از من گریزان است. زندگی در کنار کسانی که لبخند مهربان‌شان خواب شیرین مرا پر از کابوس می‌کند، در جایی که بیرق دروغ بر بالین تک تک مردمانش برافراشته شده و صداقت را سکه سیاه حماقت نام نهاده‌اند &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">می‌بینم، یک سوسوی نگاه که کشیده می‌شود از آن سوی روزهای پر دغدغه‌ی کودکی تا نمی‌دانم‌های امروز. تا به امروز که&#8221;نمی‌دانم&#8221; سرآغاز فصلی‌ست که انتهایش ناپیداست.</p>
<p style="text-align: justify;">شک به باورها، باور شک‌ها، مبارزه با مطلق‌ها، ایمان به نمی‌دانم‌ها، همه و همه حاصل توهمات ذهنی‌ست که می‌گوید: مـــن چـــرا مـــی‌فهـمم؟</p>
<p style="text-align: justify;">زمان می‌گذرد و عقرب درون عقربه‌ها، زهرش را در ضرب ثانیه‌ها می‌کوبد بر روح ساکن خرابات جسمم. و جسم بی‌جانم در درازای یک خیابان که تنها سایه‌ی بی‌قواره‌ام می‌پلاسد بر سنگ‌فرش خیابان، به آرزوی نوشیدن از آن جام کهنه‌شراب، آمیزش باد و دریا و تولد موج را نظاره‌گر است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/41/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تساوی &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/38?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25aa%25d8%25b3%25d8%25a7%25d9%2588%25db%258c</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/38#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 May 2009 22:48:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=38</guid>
		<description><![CDATA[معلم پای تخته داد می‌زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی ‌آخر کلاسی‌ها، لواشک بین خود تقسیم می‌کردند وان یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد برای آنکه بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان، تساوی‌های جبری را نشان می‌داد خطی خوانا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>معلم پای تخته داد می‌زد<br />
صورتش از خشم گلگون بود<br />
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود<br />
ولی ‌آخر کلاسی‌ها،<br />
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند<br />
وان یکی در گوشه‌ای دیگر جوانان را ورق می‌زد<br />
برای آنکه بی‌خود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان،<br />
تساوی‌های جبری را نشان می‌داد<br />
خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک<br />
غمگین بود<br />
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است<br />
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،<br />
همیشه یک نفر باید به پا خیزد &#8230;<br />
به آرامی سخن سر داد:<br />
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.<br />
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت و<br />
معلم مات بر جا ماند<br />
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود<br />
آیا باز یک با یک برابر بود؟<br />
سکوت مدهوشی بود و سؤالی سخت<br />
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود<br />
و او با پوزخندی گفت:<br />
اگر یک فرد انسان واحد یک بود<br />
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه<br />
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟<br />
اگر یک فرد انسان واحد یک بود<br />
آنکه صورت نقره‌گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود ؟<br />
وان سیه چرده که می‌نالید، پایین بود ؟<br />
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،<br />
این تساوی زیر و رو می‌شد<br />
حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود<br />
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گردید؟<br />
یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می کرد؟<br />
یک اگر با یک برابر بود<br />
پس که پشتش زیر بار فقر خم می‌شد؟<br />
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟<br />
یک اگر با یک برابر بود<br />
پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟<br />
معلم ناله آسا گفت:<br />
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:<br />
یک با یک برابر نیست&#8230;</p>
<div style="text-align: left;">
<p>خسرو گلسرخی</p>
<p>یادش گرامی</p></div>
<div style="text-align: justify;"></div>
<div style="text-align: justify;">پ.ن : اغلب از نوشتن اشعار دیگران در وبلاگ احساس خوبی ندارم و تا می‌توانم دوری می‌کنم اما برای همه‌ی ما گاهی پیش می‌آید که با شنیدن شعری در قالب موسیقی چنان بیش از پیش مجذوب‌اش می‌شویم که آن شعر را بر در و دیوار افکار آویزان می‌کنیم؛ حال نیز من چنین حسی دارم &#8230; با اینکه این شعر را بارها خوانده بودم.</div>
<div style="text-align: justify;">
<div style="text-align: left;"><a title="Tasaavi" href="http://www.4shared.com/file/107656272/9f209ae9/Mahdar_-_Neveshtam__Tasaavi__-_Uploaded_by_AvicennaKh.html" target="_blank">دانلود دکلمه</a></div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/38/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاموش ِ خاموشم &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/35?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25ae%25d8%25a7%25d9%2585%25d9%2588%25d8%25b4-%25d9%2590-%25d8%25ae%25d8%25a7%25d9%2585%25d9%2588%25d8%25b4%25d9%2585</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/35#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 15 May 2009 22:46:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=35</guid>
		<description><![CDATA[وقتی گفتم نرو، شانه‌هایت را به نشانه اعتراض بالا زدی و من ِ مغرور را طبقه طبقه، پله پله، به فرش آوردی &#8230; تو برای درک دردهای من خیلی کم بودی &#8230; برای دوست داشتن‌هایم &#8230; برای اشک‌هایم &#8230; برای غم‌های نهفته‌ام &#8230; برای راز‌های فاش نشده‌ام &#8230; ولی افسوس که دیر دانستم &#8230;خیلی دیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><img class="size-full wp-image-34 aligncenter" title="044621" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/10/044621.jpg" alt="044621" width="500" height="500" /></p>
<p style="text-align: justify;">وقتی گفتم نرو، شانه‌هایت را به نشانه اعتراض بالا زدی و من ِ مغرور را طبقه طبقه، پله پله، به فرش آوردی &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">تو برای درک دردهای من خیلی کم بودی &#8230; برای دوست داشتن‌هایم &#8230; برای اشک‌هایم &#8230; برای غم‌های نهفته‌ام &#8230; برای راز‌های فاش نشده‌ام &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">ولی افسوس که دیر دانستم &#8230;خیلی دیر &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">کاش از همان روز اول می‌دانستم که روزی تنهایم خواهی گذاشت &#8230; کاش &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر برایم وقت این گذشته که به دنبال مقصر باشم &#8230; تو &#8230; من &#8230; خدا &#8230; هرکس دیگر &#8230; وقتی نه تو ، نه من ، نه خدا و نه هیچ کس دیگر یارای وصله زدن قلب پاره‌ام را ندارد، چه فرقی می‌کند که مقصر باشد &#8230; بشناسم‌اش یا نه &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">مثل اینکه خاموشی بهترین است &#8230; برای حرف های نگفته‌ام &#8230; برای اشک‌های نریخته‌ام &#8230; برای ناله‌های سر نداده‌ام &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بلکه قطره‌ای از دریاچه‌ی آوازهای نیامده‌ام کم شود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: غیبت هایم را ببخشید &#8230; درگیر امتحانات دانشگاه هستم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/35/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرای زندگی &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/20?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25da%2586%25d8%25b1%25d8%25a7%25db%258c-%25d8%25b2%25d9%2586%25d8%25af%25da%25af%25db%258c</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/20#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 22:23:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=20</guid>
		<description><![CDATA[روزی برای گناه مرتکب نشده ای بخشیده شدم&#8230; روزی خالی شدن غرورم را مانند خاموش شدن آتش ته سیگار در زیر پایی نظاره گر بودم&#8230; روزی&#8230; و تا هنوز که هنوز است، روزی می لرزم و می گریم&#8230; می سوزم و می سازم &#8230; و همچنان &#8220;روزی&#8221; ادامه دارد. در این مدت درس های زیادی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روزی برای گناه مرتکب نشده ای بخشیده شدم&#8230; روزی خالی شدن غرورم را مانند خاموش شدن آتش ته سیگار در زیر پایی نظاره گر بودم&#8230; روزی&#8230; و تا هنوز که هنوز است، روزی می لرزم و می گریم&#8230; می سوزم و می سازم &#8230; و همچنان &#8220;روزی&#8221; ادامه دارد.</p>
<p style="text-align: justify;"><img class="size-full wp-image-21 aligncenter" title="015529" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/10/015529.jpg" alt="015529" width="373" height="450" /></p>
<p style="text-align: justify;">در این مدت درس های زیادی از زندگی گرفتم&#8230; اعتماد دیگر واژه ایست بی پایه که برایم رنگ باخته است&#8230; عشق جانوریست که باید در پستوی خانه ها نهان گردد&#8230; چه ساده بودم آن روز که با دلی پررنج نظرم در مورد زندگی عوض شده بود و به دنبال معبودی از جنس انسان، روی این کره خاکی بودم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">و باز هم بازگشتم به پله اول، به دنبال چرایی برای زندگی&#8230; کاش این بار مرتکب اشتباه نشوم&#8230; چرایی را انتخاب کنم که پایانی نداشته باشد&#8230; چرایی که میل کند به سمت بی نهایت&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">پ.ن: کلاس های دانشگاه شروع شده &#8230; از به روز شدن های دیر به دیرم عذرخواهی می کنم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: عادت کردن به وضعیت پیش اومده برام سخته اگر مدام پست های ناراحت کننده می خونید به بزرگی خودتون ببخشید. جز این نمی تونه باشه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/20/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چند قدمی تا دیوار خانه ی مادر بزرگ &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/16?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25da%2586%25d9%2586%25d8%25af-%25d9%2582%25d8%25af%25d9%2585%25db%258c-%25d8%25aa%25d8%25a7-%25d8%25af%25db%258c%25d9%2588%25d8%25a7%25d8%25b1-%25d8%25ae%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2587-%25db%258c-%25d9%2585%25d8%25a7%25d8%25af%25d8%25b1-%25d8%25a8%25d8%25b2%25d8%25b1%25da%25af</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/16#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 22:16:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=16</guid>
		<description><![CDATA[بردن را باور داشتم، بر سر اعتقادم هم چون کوه ایستاده بودم&#8230; ولی در تمام این مدت ترسی مثل سایه همراهم بود حتی لحظه ای آرامم نگذاشت ترسی سرد و مرموز که سکوتش دیوانه ام می کرد&#8230; از همان روز اول تصور چنین روزی را داشتم ولی چه می توان کرد، چه شب هایی که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">بردن را باور داشتم، بر سر اعتقادم هم چون کوه ایستاده بودم&#8230; ولی در تمام این مدت ترسی مثل سایه همراهم بود حتی لحظه ای آرامم نگذاشت ترسی سرد و مرموز که سکوتش دیوانه ام می کرد&#8230; از همان روز اول تصور چنین روزی را داشتم ولی چه می توان کرد، چه شب هایی که خواب می دیدم &#8230; و با فریادی از ته گلو، سرد و خاموش، درست مثل بختک، از خواب بلند می شدم و بی اختیار اشکم سرازیر می شد &#8230; دیگر حتی از خوابیدن هم بیزار بودم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;"><img class="size-full wp-image-17 aligncenter" title="110144" src="http://www.rueful.ir/wp-content/uploads/2009/10/110144.jpg" alt="rueful.ir" width="328" height="436" /></p>
<p style="text-align: justify;">مار خوش خط و خال را می دیدم ولی به شانس خوش دل بسته بودم. به چیزی که هنوز برایم وجود خارجی پیدا نکرده. دلم می خواست برای یک بار هم که شده طعم شانس را بچشم &#8230; هنوز هم آرزویش به دلم مانده &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">روزهای سخت زیادی را چشیدم از وقتی که چشمم دید و مخچه معیوبم ثبت کرد، جز غم همراهی نداشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">چه شب هایی که با صدای حق حق مامان آهسته آهسته چشمهایم روی هم می رفت و صبح بجای کشیدن یه نفس تازه باید اشک های مامان، که سعی داشت پنهانشان کند را می دیدم &#8230; سجاده اش خیس اشک بود &#8230; به به چه صبح دل انگیزی &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">چه شب هایی که تا نیمه های شب به انتظار صدای بوق ماشین بابا می نشستم تا از سر کار برگردد و با هم شام بخوریم &#8230; آن هم ساعت دو شب &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">چه شب هایی که از ترس، سرم را زیر بالش می بردم تا صدای دعواهای مامان و بابا را نشنوم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">و به لطف خدا همچنان ادامه داشت &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">اینها فقط می توانست گوشه ای از دلیل شب گریه های من باشد &#8230; درد من ترس از تنهایی بود ترسی که مثل یک سایه مرا می پایید ترس از تنهایی که دغدغه همیشگی دل شکسته ام بود &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">به هر دوست و آشنایی می رسیدم سفره ی دلم زخم خورده ام را باز می کردم ولی خالی نمی شدم &#8230; چون می دانستم درک نمی کند &#8230; از چشمانش می خواندم که می خواهد چه بگوید &#8230; همین ها بود که حس تنفر از زندگی و انسان هایش را در من زیاد می کرد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">توی زندگی نکبت بارم روز ها و شب های سختی را گذراندم ولی هیچ کدام به این اندازه درد آور نبودند &#8230; تا به حال این قدر احساس حقارت نکرده بودم ، این قدر به پوچی و کوچکی خودم و زندگی ام فکر نکرده بودم. وقتی به این فصل از زندگی ام نگاه می کنم، فقط آغاز و پایان دردناکش را می بینم &#8230; نه چیز دیگر &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">چند وقت بود دلم برای روزهایی که شب و روزش را با گریه  سر می کردم تنگ می شد تا رسید به اینجا &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">که خیلی ساده گفت: &#8220;رابطه ما یه عادته!!! من دوستت ندارم.&#8221;</p>
<p style="text-align: justify;">با عقلم جور در نمی آید &#8230; روزی شبنم اشک های انتظار که گونه هایم را نوازش می کرد، پاک  کردی ولی حالا کاسه به دست به بدرقه ام ایستاده ای &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن :شب سخت و دردناکی را سپری می کنم &#8230; دعا کنید یلدا نباشد &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/16/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیزده به در &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/14?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25b3%25db%258c%25d8%25b2%25d8%25af%25d9%2587-%25d8%25a8%25d9%2587-%25d8%25af%25d8%25b1</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/14#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 01 Apr 2009 21:35:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=14</guid>
		<description><![CDATA[در ایران باستان مردم بر این باور بودند که جهان عمری دوازده هزار ساله دارد و پس از این دوره دوازده هزار ساله عمر جهان پایان می یابد و جشن های دوازده روزه نوروز هم با دوزاده ماه سال و دوازده هزار سال عمر جهان ارتباط دارند بطوری که معتقد بودند سرنوشت دوازده ماه و حتی دوازده هزار ساله انسان نیز بر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در ایران باستان مردم بر این باور بودند که جهان عمری دوازده هزار ساله دارد و پس از این دوره دوازده هزار ساله عمر جهان پایان می یابد و جشن های دوازده روزه نوروز هم با دوزاده ماه سال و دوازده هزار سال عمر جهان ارتباط دارند بطوری که معتقد بودند سرنوشت دوازده ماه و حتی دوازده هزار ساله انسان نیز بر اساس همین دوازده روز اول سال رقم می خورد.</p>
<p style="text-align: justify;">در دوره هخامنشیان هم در آغاز نوروز دوازده ستون برپا میشد که روی هر کدام نوعی گیاه می کاشتند و در روز سیزدهم همه گیاه ها را به آب می انداختند و معتقد بودند هر کدام از گیاهان که در این دوازده روز بهتر رشد کرده باشد در آن سال محصول فراوان تری می دهد.</p>
<p style="text-align: justify;">و بدین ترتیب همان گونه که به پایان رسیدن دوازده هزار سال ، آشفتگی به دنبال دارد ، دوازده روز جشن نیز همراه با یک آشفتگیست و مردم برای فرار از اتفاقات احتمالی به دشت و صحرا پناه می بردند و با رقص و پای کوبی این ترس را به فراموشی می سپردند.</p>
<p style="text-align: justify;">و من هم طبق آیین فرخنده برای ساعاتی طولانی در فکر فرو می روم و نیم نگاهی به Trailer زندگیم در سال ۸۸ ، در این دوازده روز می اندازم &#8230; به همراه اندکی سکوت &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">راستش به نتیجه ای مطلوبی نرسیدم &#8230; در این دوازده روز نه رقص و پای کوبی ای بود و نه جشن و سرور &#8230; من بودم و من &#8230; و البته غم و تنهایی &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">شاید بهتر بود مطلبی در این باره نمی دانستم &#8230; تا شاید دلهره ای در این باره در وجودم ریشه نمی دواند &#8230; ولی چه اهمیتی دارد &#8230; دلهره ای باشد یا نه &#8230; چه فرقی می کند &#8230; ترس و دلهره یک عمر مرا همراهی کرده نامردیست که انکار و سرزنش اش کنم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: &#8220;سیزده به در&#8221; را هم با شکوه هر چه تمام تر در خانه گذراندیم &#8230; من و من &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن: امیدوارم دوازده روز سبزی را سپری کرده باشید &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/14/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عید امسال &#8230;</title>
		<link>http://www.rueful.ir/archives/11?utm_source=rss&#038;utm_medium=rss&#038;utm_campaign=%25d8%25b9%25db%258c%25d8%25af-%25d8%25a7%25d9%2585%25d8%25b3%25d8%25a7%25d9%2584</link>
		<comments>http://www.rueful.ir/archives/11#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Mar 2009 21:24:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اویسنا خسروی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دل نوشته ها توسط اویسنا خسروی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.rueful.ir/?p=11</guid>
		<description><![CDATA[هشتم فروردین سال ۱۳۸۱ دقیقآ هفت سال پیش مادربزرگم را از دست دادم هیچوقت حال و هوای آن روزها از یادم نمی رود &#8230; آن روزها عید ندیدم &#8230; ۱۲ سال بیشتر نداشتم ولی چنان به مادربزرگ وابسته شده بودم که تا هفته ها بعد از فوتش باور نداشتم که در کنار ما نیست و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">هشتم فروردین سال ۱۳۸۱ دقیقآ هفت سال پیش مادربزرگم را از دست دادم هیچوقت حال و هوای آن روزها از یادم نمی رود &#8230; آن روزها عید ندیدم &#8230; ۱۲ سال بیشتر نداشتم ولی چنان به مادربزرگ وابسته شده بودم که تا هفته ها بعد از فوتش باور نداشتم که در کنار ما نیست و سر خودم را شیره می مالیدم که مادربزرگ سفر است و دیر یا زود بازمی گردد&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از هفت سال حال و هوای عجیبی دارم درست مثل آن روزها &#8230; سخت به لبخندهایش محتاجم &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">این روزها فقط دلم تنهایی می خواهد در یک اتاق تاریک و سرد که نور در آن نفوذ نداشته باشد تنهایی مطلق که جز صدای پرندگان و حیوانات نشنوم.</p>
<p style="text-align: justify;">پ.ن :عید امسال هم از عیدهای بیادماندنی ام رقم خورد که نه میل بازدید دارم و نه میل تفریح و سفر. و تنها امیدوارم هرچه زودتر این روزها بگذرند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.rueful.ir/archives/11/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

