دی۲۳

بعضی عادت ها ماهیانه اند، بعضی زنانه، و بعضی دیگر زن و مرد نمی شناسد، خارج از بعد زمان و مکان هر از چند گاهی می آید و سراسر وجودم را پر می کند از درد، از بغض، از نفرت، خون ترشح شده بیرون می زند از دیدگانم و من، سکوت می کنم، عادت است دیگر، عادت می کنم به عادت کردن، به شب را به روز رساندن، به گم شدن در میان حلقه های دود سیگار، به تکرار یک مصرع از شعری ناخوانده، اینجاست که ناخواسته به دنبال رویاهای کودکانه ام می دوم، مانند بادبادکی که بندش را رها کرده باشم می گذارم تا هرکجا که دلش خواست برود، مست کند و اوج بگیرد، شیطنت کند، از آن بالا دختر همسایه را دید بزند، و یا به کبوترهای زیر پایش بیلخ نشان بدهد، و من ریسه می روم، کم کم که فاصله گرفت غصه ام می گیرد، صدایش می کنم و بی پروا بالا می رود و آرام آرام محو می شود، دیگر خبری از بادبادک نیست، بازگشته ام به همان خرابه همیشگی با همان آسمان سیلی خورده، در کنار سرخی داغی که ذره ذره خاکستر می شود، و باز به همان پیام لعنتی خیره می شوم، چندین بار می خوانم و انگار که برایم تازگی داشته باشد هربار موی تنم راست می شود، خواب یا بیداری، نمی دانم، هرچه هست، بی خداحافظی بار سفر بستی و رفتی…
آرام بخواب دوست من، زندگی تازه ات مبارک…
روحش شاد…
آذر۳
هیچ دقت کردهاید وقتی شب می شود صداهای عجیب و غریبی به گوش میرسد که در روز کمتر یا اصلا شنیده نمیشوند؟
مثلا شاید در طول روز صدایی شبیه صدای جیرجیر به گوشتان نخورد و یا صدایی خررپووف مانند آن هم از نوع دالبی استریو اش. بعضی اوقات هم که هوا خوب باشد از اتاق خواب همسایه بغلی که تازه واحد روبروی راه پله را اجاره کرده و احتمالا هنوز نمیداند دیوارهای این ساختمان از پر کاه هم باریکتر است، صداهایی شبیه صدای در رفتن پی دی پی فنرهای تخت میآید.
شب در زندگی روزمره من نقش بسیار پررنگی دارد. البته در این مورد احساس تنهایی نمیکنم. مثلا وقتی “آرش” با صدایی شبیه شیر گرسنه از پشت خط میفرماید: “چایی دم کن میام دنبالت بریم بیرون”، بدون اینکه به ساعتم نیم نگاهی بیندازم میدانم ساعت یک نیمه شب است و باید خیلی سریع و بی سر و صدا مواد لازم برای یک شبنشینی دو سه ساعته لب ساحل را آماده کنم و سر کوچه بایستم. این ساعت از شب معمولا در خیابان پرنده پر نمیزند بجز چند دکتر و مهندس دیگر که تعدادشان زیاد نیست.
دو جوان رعنا در حین رکاب زدن در حال معاشقه هستند و کمی آن طرفتر دیگری با کامارو قرمز رنگش آرامششان را بر هم میزند. گاهی اوقات هم پلیس مهربان شهرمان با لحنی سرشار از لطافت احوالمان را میپرسد و میرود پی کارش. آرش همانطور که تمام سنگینی بدنش را روی نیمکت رها کرده و به آسمان خیره شده، به سیگارش پک میزند و تا حرفی نزنم لب باز نمیکند. معمولا صحبتهامان از اخبار و اتفاقات فیسبوک و بالاترین شروع میشود و بعد از گذشت سیری طولانی، که از لیگ بسکتبال آرش تا مشکلات سرور جدیدم میگذرد، به بحث درمورد زندگی سگی و یا خاطرات خوب و بد گذشته ختم میشود که بعضا بارها تعریف شده و به روی یکدیگر نمیآوریم. وقتی فلاسک چای یا پاکتهای سیگارمان خالی شد چند دقیقهای مکث میکنیم و بعد دیالوگ تکراری “کم کم بریم خونه” جاری میشود.
به پشت در اتاقم که میرسم صدای گیتار برقی میآید. در را باز میکنم و میبینم “نیروانا” برای “امیر” (برادر بنده) لالایی میخواند. قبل از هر کاری صدای اسپیکر را تا آخر میبندم و بعد از اینکه لباسم را عوض کردم به سمت آشپزخانه میروم. ساعت نزدیک به چهار است و وقت یکی از وعدههای مهم غذاییام رسیده. ساعت چهار و نیم که شد صدای ماشین شهرداری میآید آن یکی دوان دوان زبالههایی که در بسته بندی شیک و مناسب جلوی درب منازل قرار داده شده را در ماشین میاندازد با خود میبرد. گاهی این سوال برایم پیش می آید که چرا از بچگی فکر میکردم ساعت ده باید زبالهها را جلو در خانههامان بگذاریم؟! مهم نیست خدمت رسانیست دیگر روز و شب نمیشناسد. به اتاقم بر میگردم و به دنبال یک موسیقی لایت میگردم. بعد از چک کردن فیسبوک و جواب دادن به ایمیلها سعی میکنم یکی از کتابهای خاکخوردهام که تا بحال باز نشده را بخوانم. گاهی اوقات هم که حسش باشد یکی از پنجاه فیلمی که سفارش شده حتما ببینم را میبینم.
وقت اذان که میرسد صدای موزیک را بلند میکنم و در دل ذکر گویان درود میفرستم به خواهر و مادر سازنده بلندگو و به این فکر می کنم که چرا خانه های نزدیک به مسجد همیشه قیمتشان از جاهای دیگر مناسبتر است؟!
هوا که کم کم روشن شد پنجره را بسته و پرده را میکشم. اتاق تاریک تاریک و به ظاهر شب میشود ولی انسان ها بیدارند و صدای روزمرگیشان آشفتهام میکند.
پلک روی پلک میگذارم…
جیرجیرک هم ساکت میشود…
هر دو به خوابی عمیق فرو میرویم…
شهریور۱۱

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
.
.
.
پ.ن : ارزشمند بودن این روز را نمی دانم. تنها می دانم که بر سردر افکار مجروحم حک شده…
سوم شهریور…
دلم برای وبلاگم تنگ شده بود، دنبال کوچکترین بهانه ای بودم برای نوشتن…
یک سال پیش در چنین روزی چنین مطلبی نوشتم…
فروردین۳۵
این روزها حتی با خودم هم بیگانهام. صداهایی از درون، که زمانی آرمانهای روشنم را یدک میکشیدند، بوی متعفنی از جنس نفرت و بیزاری میدهند و تنها خستگی ناشی از فصلهای همیشه خزان را به رخم میکشند…
به یاد حرفهای پیرمرد میافتم که میگفت “انسان در زندگی دو بار متولد میشود. نخست حیوانی زیبا و خوشرنگ و رو به دنیا میآید و بی هیچ چون و چرایی افکار و عقایدی به او خورانده میشود. زمانی میرسد که دوباره متولد میشود و افکار و عقایدی سرکش در وی ریشه میدواند و به دنبال دلیلی برای نهی یافتهها و کشف حقیقتها میرود. گاهی در چندین و چند بازه زمانی بارها عقایدی نو و از دیدگاه خودش مناسبتر را پیش میگیرد و به سمت آینده می رود.”
در این سالهایی که از تولد دوبارهام میگذرد بارها و بارها به دست تغییر دست دادم و از سمتی به سمت دیگر رفتم و بدنبال یافتههای جدید بودم.
امید را با دستان خودم ساختم و بعدها با همان دستان خفهاش کردم.
از عشق موجودی زیبا و بیریاتر نیافتم اما دیری نپایید که تنها “ع”اش برایم ماند و به عبرت تبدیل شد.
چشمهای دلم را به سوی آیندههای روشن گشودم و سرانجام کورش کردم.
گذشته را شناختم، آموختم و در نهایت بالا آوردمش.
بتی که با نام خدا ساختم و آراستم را در نهایت از ریشه سوزاندم.
…
شاید افکار حال و آینده من از زمین تا آسمان مغایرت پیدا کند و حتی از خوب به بد برسم اما آنچه بدست آمده زاده شناختیست که خودم به آن رسیدم و همیشه برایم مقدس و ستودنیست.
زندگی این روزهای من با حسی بیتفاوت نسبت به انسانهای اطراف پیش میرود و همچنان زمزمه میکنم:
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
.
And I Know…
پ.ن : منم و پارهای از دستنوشتهها که هیچگاه دستانم توان نوشتن و به اشتراک گذاشتنش در این وبلاگ را نداشت. این خودسانسوری همچنان همراهم است چه خوب و چه بد… غیبتهایم زیاد شده. میدانم. جز عذر خواهی کاری از دستم بر نمیآید. ببخشید.
اسفند۴۷
در سال ۱۹۵۸ میلادی برای اولین بار طرح ساخت دو خواهر ایتالیایی کشیده شد. بر خلاف آنچه انتظار میرفت که طراحی این دو از هنر روز ایتالیایی الگو بگیرد، در نهایت تصمیم به طراحی مدرن گرفته شد. طراحی بیسابقهای داشت ولی آن زمان کسی تصورش را نمیکرد که چه سرنوشت شومی در انتظار آن دو خواهدبود…
در سپتامبر ۱۹۶۲ کلید ساخت خواهر کوچک “میکل آنژ” زده شد و پنج ماه بعد ساخت جفت بزرگترش “رافائل” شروع شد. در سال ۱۹۶۵ پروژه سه ساله “میکل آنژ” به پایان رسید و سفر خود را میان بندر جنوا و نیویورک آغاز کرد. کمی بعد هم “رافائل” با طول ۲۷۶ متر و عرض ۳۱ متر پردهبرداری شد و طولی نکشید که زبانزد خاص و عام شد.

کشتی مجلل با ۸۵۰ خروجی رادیو تلفنی، ۶ استخر شنا، ۷۵۰ کابین، ۱۸ آسانسور،۳۰ سالن اجتماعات، باشگاه های ژیمناستیک و تالار نمایشی با ۵۰۰ صندلی و … . این دو خواهر به هیچ عنوان با هم قابل مقایسه نبودند و “رافائل” از هر جهت از خواهر کوچکترش سرتر بود ولی خیلی زود این دو عروس دریایی، شهرتی مثال زدنی برای ایتالیای آن زمان با آن بحران اقتصادی، بوجود آوردند. این دو خواهر زیبا هیچگاه نتوانستند لیرهای سود و منفعت برای کشتیرانی ایتالیا بدست بیاورند و با آن همه استقبال پرشور باز هم در زیر فشار هزینه نگهداری آن دو کمر خم می کردند. سرانجام در آوریل ۱۹۷۵ “رافائل” غمگینانه بندر نیویورک را به سمت ایتالیا بدرود گفت و بعد از چند هفته در یکی از بنادر ایتالیا پهلو گرفت. طولی نکشید که “میکل آنژ” نیز به فراموشی سپرده شد و به خواهر بزرگترش پیوست.
سال ها گذشت تا اینکه در صحرگاه یک روز بهاری صدایی غریب سواحل بوشهر را مملو از جمعیتی کرد که با اینکه کشتیهای زیادی دیده بودند ولی تاکنون چنین قصری مجلل در میان دریا را به چشم ندیده بودند. هیچ یک از این جمعیت ذوقزده تصورش را نمی کردند که این کشتی که با اشک و گریه از ایتالیا بدرقه شده بود، برای همیشه در یاد و خاطر مردم این شهر جاودانه شود.
خبرها به مرور در میان مردم پیچید. کمتر کسی پیدا می شد که از خرید دو ملیون دلاری محمد رضا شاه بیخبر باشد. شاه ایران این دو عروس دریایی که بالغ بر ۴۵ ملیون دلار قیمت داشتند را در شرایط بدی که بر اقتصاد ایتالیا حاکم بود با قیمت دو ملیون دلار خریده بود. “رافائل” را به بوشهر و “میکل آنژ” را به بندرعباس فرستاد. مردم روزانه به دیدار مهمانشان می رفتند و خیلی زود با او خو گرفتند.

بعد از سقوط رژیم پهلوی سکنه ایتالیایی “رافائل” را ترک کردند و به ایتالیا برگشتند و “رافائل” برای مدتها ساکن ماند. این عروس زیبا روز به روز فرسوده و فرسودهتر میشد تا اینکه در سال ۱۹۸۳ در بمباران هوایی خارگ و بوشهر، هدف موشک هواپیمای عراقی قرار گرفت و بعد از آسیبی جدی تا نیمه در آب فرو رفت. طولی نکشید که یک کشتی باری به نام “ایران سیام” با آن برخورد کرد و او را برای همیشه در اعماق خلیج فارس جاودانه کرد و افسانه ی غریبی را برای مردم بوشهر بوجود آورد. حال با هر جزر و مد با نمایان شدن جسمی از دل خلیج فارس مردم با اشاره از چیزی یاد می کنند که روزی دلیل خواب های رنگی مردم ایتالیا بود.
خواهر کوچکتر سالم ماند و بعد از سال ۱۹۹۱ به یک شرکت اوراق چی پاکستانی – بنگلادشی فروخته شد.
ولی این پایان شوم “رافائل” زیبا و دوست داشتنی نبود… بعد از سال ها مسئولین تصمیم دارند آن را از سواحل بوشهر خارج کنند البته نه برای احیاء بلکه سفری دیگر در پیش است…
.
مقصد نهایی ذوب آهن اصفهان است!


